به مصطفی ملکیان

در این یخبندان بی‌مرز
تو هر دو هفته یک بار زنگ می‌زنی
و من
پشت ميز كافه اى
زهر صدايت را در فنجان چای‌ام حل می‌کنم.
تو در حنجره‌ات می‌شکنی
من در پلک‌هایم
مادرم در جانمازش.
لرز من از سرما نیست
از شکستن استخوان توست،
در رگ من.