کمابیش

این روزها دلتنگ و خاموشم کمابیش
با نعش خود هر شب هماغوشم کمابیش
گز می‌کنم می‌خانه‌ها را، کافه‌ها را
روزی دو لیوان مرگ می‌نوشم کمابیش
دور از تو باری بر دل‌ام، بر پلک‌هایم
هفتاد مَن بُغض است بر دوش‌ام کمابیش
دیوارهای خانه‌ سیم خاردارند
شلیک تیری دور، در گوش‌ام… کمابیش
این روزها، دلتنگ؟ نه! خاموش هم نه
یک شعرِ بی‌پایان مغشو‌ش‌ام… کمابیش.