پدر

پدرم تنهاست
و به مادرم همان‌قدر معتاد است
که به سیگارهای مصنوعی
بعد از جراحی قلب
پدرم
از عکس‌های یادگاری مردگان
فرار می‌کند
از دوربین
فرار می‌کند
از حرف
فرار می‌کند
از من
فرار می‌کند
پدرم تنهاست
و حتی از تنهایی‌اش هم فرار می‌کند
رختخوابش را روی زمین پهن می‌کند
ولی هر شب
در خواب‌
از بلندی
سقوط
می‌کند
و جیغ می‌کشد
مادرم بیدار می‌شود
آب می‌آورد
آرام‌اش می‌کند
می‌خوابند
پدرم یک روز صبح،
ساعت هشت و نیم
فهمید
دخترش دیگر برنمی‌گردد
و لابد در لوله سیگار مصنوعی‌اش
فوت کرد
و فوت کرد
و فوت کرد
و روز بعد
استعفایش را برای دومین بار نوشت
و کت‌اش را پوشید
و بعد رفت سر کوچه
یک پاکت سیگار بخرد
و هنوز نگشته است.