کاش عینک‌هایشان را نگیرند

از میان تمام خاطره‌های زندان که شنیدن‌شان درد داشت، یکی مال شادی صدر بود که وقتی شنیدم دل‌ام فشرده شد. گفت عینکم را همان روز اول گرفته بودند و تا چند روز هم بهم نداده‌ بودند. نمی‌دانم چرا این‌قدر شنیدن این حرف و تصور اینکه عینک یک آدم عینکی را ازش بگیرند و بهش ندهند به نظرم شکنجه‌آور و دردناک است. شاید چون یک عمر دور و برم همه فک و فامیلم عینکی بوده‌اند و دیده‌ام که گاهی چقدر فقط چند دقیقه بی‌عینک ماندن کلافه‌شان می‌کند، سردردهای هولناک و آشفتگی ذهن و گمشدگی در زمان و مکان را می‌شود در چشم‌هایشان دید. زندان و سلول و تنهایی و بازجویی خودش به اندازه کافی غیرانسانی و خردکننده است، اینکه عینک کسی را بگیرند با این توجیه که با شیشه‌اش خودکشی نکند دلهره و اضطراب زندانی را چند برابر می‌کند. این‌که زندانی صبح در سلول سرد و کوچک و گرفته‌ای بیدار شود و نتواند دیوارهایی که مرز کشیده‌اند بین او و دنیای بیرون را هم حتی درست ببیند، اینکه تمام روز تار ببیند، تهوع‌آور و ترسناک است. بعد از حرف شادی، ناخودآگاه هر وقت کسی را می‌گیرند اول به چشم‌هاش نگاه می‌کنم ببینم عینک دارد یا نه. اگر عینک داشته باشد توی فکرم می‌چرخد، می‌چرخد، می‌چرخد. سه نفر از بچه‌هایی که از دیشب دستگیر شده‌اند در عکس‌ها عینک به چشم‌شان است. ما که از خیر آزادی و نفس کشیدن انگار خیلی وقت است گذشته‌ایم. لااقل کاش عینک‌هایشان را نگیرند!