بایگانی ماهیانه: ژانویه 2013

ضربان

از تمام جهان
تنها صدای قلب یک زن را می‌شنوم
که در نوزده سالگی
کتاب سمفونی مردگان را
سه بار در یک سال خوانده است
و فیلم «به رنگ آتش» را دوست دارد
دهانش را می‌بوسم
مثل قرص‌های ضربان‌اش
یکی صبح، یکی عصر
پشت پرده‌های زرد ضخیم
باد می‌آید
سینه‌ی چپ‌اش را در مشتم می‌گیرم
سال تمام می‌شود
من از تمام جهان بیرونم.

۸۸

من فقط یک عدد می‌نویسم
نمی‌دانم چرا انگار، ناگهان
مغز پرندگان می‌پاشد
روی سفیدی صفحه
یک هشت می‌افتد این طرف
یک هشت آن طرف دیگر.

بیست و یکم دی‌ماه ۹۱

بیدار که می‌شوم، یک سر می‌روم گوگل‌ریدر. روزهایی که زهرا عکس ریخته باشد توی فلیکرش از دست‌هایش، از سنگریزه‌های توی راه، از جاده، از درخت و موهایش و این‌طور چیزهای کوچک دوست‌داشتنی که دور و برش می‌بیند، مثل این می‌ماند که مثلا صبح بیدار شده باشم توی همان اتاقی که با هم در آن زندگی می‌کردیم در خانه پدری و تازه رفته باشد مدرسه و بوی عطرش هنوز توی اتاق پخش باشد، یا مثل وقتی که چای درست کرده باشد و آورده باشد توی اتاق که از رخوت ظهر بکشیم خودمان را به سمت آرامش امن شب‌‌های گرم تابستان‌های مشهد. این‌که عکس‌هایش را می‌گذارد آنجا و من اینجا قهوه‌ام را سر می‌کشم و یکی یکی عکس‌ها را با دقت به جزئیاتی که از زیر نگاهش سُر خورده از خودم می‌کنم را همزمان دوست دارم و ازش می‌ترسم. دوست دارم که این پهنه‌ی آنلاین شده اتاق کوچکی که کنار هم نگهمان می‌دارد و ترس از اینکه دارد می‌شود بیشتر از سه سال که ندیدمش. راست است که نباید تاریخ را به خودم یادآوری کنم و خودم را توی همین عکس‌ها حل کنم و گذشته را روزی هفتاد بار زندگی می‌کنم.

بیست و یکم دی‌ماه ۹۱

اقیانوس خالی‌ست
ساکنان جزیره
پرچم می‌سازند
با تکه‌های لباس سربازهای وظیفه
و گوش‌ماهی‌ها.
زنان با پلاک‌های زنگ‌زده در گردن
کف دره‌ خشک اقیانوس
کودکانشان را با بادبادک‌ها می دوانند
بر ترک‌های عمیق قطحسالی.
باران و جنگ
همیشه با هم تمام می‌شوند.

ناخن که می‌جوم…

ناخن که می‌جوم به تو هم فکر می کنم
به بوسه، خنده، گریه، به غم فکر می‌کنم
ناخن که می‌جوم به تو و همزمان به مرگ
حتی به آخرین نفس‌ام فکر می‌کنم
از روزمرٌگی به تو، از تو به هیچ‌کس
جز هیچ‌کس فقط به خودم فکر می‌کنم
از عشق ما فقط دو سه‌تا حرف مانده‌ است
آدم‌ که نیستم، به عدم فکر می‌کنم
هی پوست پوست زخم زمان را که می‌کنم
به طرز مرگ مبتذلم فکر می‌کنم
به حلقه حلقه دست شدن دور گردنم
به قرص و تیغ و قیمت سم فکر می‌کنم
هر بار تا لبِ لب مرگم که می‌روم
به مشهد و به دور حرم فکر می‌کنم!
به اخم تلخ و غصه‌ی بابا، به مادرم
به خواهرم، قدم به قدم فکر می‌کنم
***
ناخن که می‌جوم نه به تو، نه به هیچ‌کس
به بیت‌های این غزلم… فکر می‌کنم.

هجونامه

مجری تلویزیون وطنی در واکنش به تجاوز ۶ مرد هندی به یک زن گفته بود: بدپوششی تجاوز دختران به آرامش روانی مردان است.
این چند خط را بداهه به این بهانه نوشتم. با اقتفا به شعر معروف «تصویر زن» از ایرج‌میرزا.
در خاک شهیدپرور هند
مردان بدن زنی دریدند
فریاد بلند هندیان را
یک مشت الاغ و بز شنیدند
گفتند که وا مصیبتا خلق
پیژامه و شورت خود دریدند
با ریش بلند و پشم پرپشت
تا تلویزیون به سر دویدند
با خشتک و فاق پاره پوره
و یک کت نصفه می‌زریدند
در سر همه شهوت تجاوز
گفتند: زنان خطای دیدند
باید به حصارشان درافکند
جمعا همه هرزه و پلیدند
یا درخور صیغه، یا مُحجٌب
یا جنده و لات و چش سفیدند
آرامش مرد، فعل اصلی‌ست
باقی همه ماضی بعیدند
“چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند”
با زور حجاب و چادر اما
سی سال فقط مدام ریدند!

سفر

سفر می‌کنم در تنت، مست، هر شب
در آغوش بیهوش غرقِ تو در تب
در آن شانه‌های به آتش نشسته
دهانِ پر از بوسه‌های مُحدٌب
جهانم همین تخت باشد، همین تن
همین گونه‌ها با خطوط مورب
بگیران مرا با سرانگشت‌هایت
به کامی، به جامی که تا پاسی از شب،
برقصانمت مست در دست‌هایم
بشعرانمت با ردیفِ: مرکًب ‌
من آن اسب رویین‌تن خوش‌رکابم
تو تازنده‌ با شعرهایی که بر لب…
همین لحظه ای کاش زهرت بریزد
به جانم که می‌پیچد از نیش عقرب
نماند به جا از تو، از من، قراری
که با بی‌قراری، تو را مست… هر شب…

خشونت عشق

روزهایم، ساعت‌هایم پر شده. زندگی‌ام. تن‌ام. ذهنم. همه پر شده‌اند دوباره. آن‌قدر که باز دارم می‌ترسم. اگر بپرسند از بیست تا بیست و نه‌سالگی چه حسی از هر حس دیگری قوی‌تر شده می‌گویم ترس و بی‌اعتمادی. ولی یک چیز هنوز عین همان سابق است. کیفیت دلدادگی. و از این بابت است که هنوز امیدوارم به ادامه راه. گرچه مابه‌ازای بیرونی‌اش بیش و پیش از هر چیز، بی‌قراری‌ست. ولی خب. قرار کو؟ اصلا مگر قرار بوده قراری در کار باشد؟ یا حساب و کتابی؟ همین است که هست. باید گذاشت عشق با دشنه از پس کوچه سر برسد و پیراهن نازکت را بی‌ملاحظه از هم بدرد و سینه‌ات را خون بیندازد. بعد هم تو بی‌دفاع بایستی و تحسین‌اش کنی که هنوز هم با همه گردن‌کشی‌هایش از کوچه‌ات می‌گذرد، هنوز هم جرات دریدن سینه‌ات را دارد و از همه مهم‌تر اینکه، هنوز خونی در سینه‌ات هست که این‌طور وقت‌ها بپاشد روی سفیدی پیراهن.
از سفر دست پر برگشتم. حالا باید باز خودم را از نو بسازم.

پانزدهم دی‌ماه ۹۱

تو مثل پرچم یک سرزمین بی‌مرزی
به هفت رنگ که رنگین‌کمان بی‌رنگی‌ست
شبیه زخم پس از هشت سال جنگی که
عمیق و کهنه‌ پر از خاطرات و دلتنگی‌ست
میان خشم نفس‌گیر جنگل موهات
دو دست عاشق من مثل مشت پُر سنگی‌ست
تمام شهر که نه با تو قلب کوهستان
شبیه خاطره‌ی بی‌قرار آهنگی‌ست
برای داشتنت باید انقلاب کنم
لبت عزیز دلم انقلاب فرهنگی‌ست!