بایگانی ماهیانه: فوریه 2013

نهم اسفند ۹۱

این ترم سه جا کار می‌کنم. دانشگاه سواس، دانشگاه خودم و یک مدرسه پیش‌دانشگاهی. درگیر زبان و ادبیاتم .کلاسیک و مدرن. درست همان چیزهایی که دوست داشتم روزانه درگیرشان باشم. از این جهت خوشحالم. ولی راه و رفت و آمد و آماده کردن برای یکی دو کلاسی که قبلن درس نداده‌ام انقدر انرژی می‌گیرد که شب‌ها با جنازه‌ای طرف‌ام بیشتر که نه طول روز را یادش هست که چه گذشته و نه می‌خواهد یادش بیفتد فردا قرار است چه کار کند و کدام دانشجوها را ببیند و چی سر کلاس بگوید. شاید بهترین لحظات‌اش وقت‌هایی باشد که آدم مثل امروز با حساب و کتاب دقیق می‌رود کارت‌های دم عید را می‌خرد با یک روان‌نویس مشکی جدید و چند متر روبان و کادوی دلخواه که بنشیند و هدیه‌ها و کارت‌ها را ردیف کند و بدهد دست مسافری که دارد می‌رود ایران. این‌که چه حجم قلمبه‌ای از دلتنگی را ریختم روی کارت‌ها مهم نیست دیگر. عادت کرده‌ام. این دفعه برام کیفیت کارت‌ها و رنگ‌ها و طرح‌ها مهم‌تر بود و اینکه حواس‌ام باشد به قدر کافی روی کاغذ با روان‌نویس بنویسم که دست‌ام درست جایی که باید یاء و واو و راء را بلغزاند، بلغزاند. این کاغذ نوشتن مهم است و نباید از سرم بیفتد. این لغزش‌های حروف مهم‌اند و باید حواس‌ام بهشان باشد. خستگی آخر سال هست ولی بهار هم خوب خودش را قاطی هوای سرد و خراب این‌جا کرده یا هم این‌که شامه تیز من دوست دارد این‌طور فرض کند.

خراش

این روزها تیغ را از جیب‌ام در می‌آورم
می‌دهم دست طرف‌ام
گردن‌ام را می‌آورم جلو
می‌گویم:
بزن!
خوب است این که فقط
نگاه نمی‌کند
و می‌زند.

چهارم اسفند ۹۱

با همه شک و شبهه‌ها و ترس‌ها و ناامنی‌هایی که دارم، از این‌که وادارم می‌کند به پوشیدن رنگ، به پوشیدن قرمز مثلن، با آبی و سفید، خوشحال و راضی‌ام. این‌که آدمی آن که دوست می‌دارد را پر از رنگ بخواهد خوب است. خیلی خوب است.

دوم اسفند ۹۱

مدیریت ذهن و زمان برایم به سخت‌ترین و غیرممکن‌ترین کارها تبدیل شده. یک ور ذهنم مدام توسنی می‌کند، می‌خواهد به بیراهه بزند. شعر بشود. وزن بگیرد یا وزن را بشکند. سرکش است. با رام شدن دشمن است. با معنا کردن و نظم دادن به زمان مشکل دیرینه دارد. در زمان شنا می‌کند بدون این‌که بخواهد بفهمد چطور می‌گذرد. این ور ذهن، انرژی فیزیکی و روحی زیادی می‌گیرد. وقتی می‌گذارم جولان بدهد همه چیز شعر می‌شود، همه چیز از روزمرگی و کسالت خالی می‌شود، درد دارد ولی دردی که به لذتی عمیق آمیخته است.
برعکس، ور دیگر ذهن‌ام است که ناگزیر باید فعال و بیدار نگهش دارم به مقتضای جهانی که پشت پنجره‌ی اتاق است. به مقتضای دنیای حساب و کتاب، دنیای کار بی‌رحمانه برای درآمد ناچیز آخر ماه برای گذران زندگی. این ور ذهن باید مدام زمان را نگه دارد. ددلاین را پاس کند. جدول رسم کند و ساعت‌های کار و تدریس را پشت سر هم ردیف کند. فرم‌های حقوق آخر ماه را پر کند و تحویل منشی مربوطه دانشگاه بدهد. حساب بانکی را چک کند و بالانس را نگه دارد که پول به همه چیز برسد و کم نیاید. این ور ذهن باید مقاله علمی بنویسد. با ساختاری مشخص و روشن و قابل دفاع کلمات را دنبال هم بیاورد و مجلات حرفه‌ای و منتخب آکادمیک را متقاعد کند که این کار ارزش چاپ دارد. این ور ذهن مدام باید خودش را به جماعت پشت پنجره ثابت کند تا زندگی‌اش بگذرد.
اگر به خودم بود و زندگی می‌گذاشت، دل‌ام می‌خواست بروم یک جایی پشت کوه‌های شمال همین جزیره و یک اتاق بگیرم و بگذارم ور اول ذهن‌ام انقدر وحشی‌بازی دربیاورد و خونریزی راه بیندازد که آخرش بیایند نعش‌ام را با چند دفتر شعر ببرند بیرون. حوصله نگه داشتن زمان را ندارم. توان‌اش را هم. تا کت و شلوار می‌پوشم که بروم توی پوست یک استاد محترم و دقیق و منظم نفس‌ام تنگ می‌شود. من می‌خواهم خودم را به دست ادبیات و شعر، خارج از این حصارهای تنگ بسپارم. ولی نمی‌شود. این است که مدام این اسب وحشی را شلاق می‌زنم و شعر لال می‌شود. و شعر لال می‌شود و لابد یک روزی هم می‌میرد.

بیست و نهم بهمن ۹۱

عکس‌ها دروغ نمی‌گویند
من پیر شده‌ام
و عشق بیست‌سالگی‌ام را فراموش کرده‌ام
تو دیر کرده‌ای
کاغذ گران شده است
پست‌چی‌ها افسرده‌اند
هواپیماها بیشتر می‌افتند
و هیچ پرونده‌ای دیگر مختومه نمی‌شود.

رویایی درباره فروغ

یکی دو روز پیش سالگرد درگذشت فروغ فرخ‌زاد بود. ماه پیش جایی این یادداشت یدالله رویایی، شاعر نام‌دار معاصر که بعد از مرگ فروغ نوشته بود را خوانده بودم. شبی دیرهنگام، شاید نزدیک به سر بر آوردن سپیده بود که با دوستی یادداشت رویایی را می‌خواندیم. من بلند می‌خواندم و او گوش سپرده بود. جایی، بغض من سنگین شد، آن‌قدری که کفاف تمام کردن یادداشت را نداد و او بقیه را خواند. امشب دوباره گشتم و پیداش کردم. واقعن خواندنی‌ست. توصیه می‌کنم یک وقتی از شبانه‌روز که خلوت‌ترید با خودتان بخوانیدش. یک جاهایی آدم می‌بیند چطور روح شاعرها به هم گره می‌خورد. رویایی و فروغ که حتی با هم شعر مشترک هم نوشته بودند.


متن کامل یادداشت رویایی بعد از مرگ فروغ:
چه ضرورت غم‌ناکی به من تحمیل می‌شود که در چند سطر و چند ساعت، صورت سریع او را در این احترام نگاری رسم کنم. من که زیر ضربت مرگ هستم، از او که خاطره‌ی بی‌مرگی برجای می‌نهد سخن چگونه بگویم؟ از آن جوهر برنده و گزنده، ظرافت و بذله، نذر و نثار. و از سر این واژه‌های فقیر چگونه برخیزم تا ادای احترام کنم به انسان فروغ، که مرگ او امروز وحشیانه مرا تصرف کرده است.
من از کدام شاهد آغاز کنم؟ که این شواهد بدبخت، آن همه آغاز و آن همه جوانی را، اینک حضور نمی‌دهد، در پیش چشم تو، در پیش چشم من. من زیر ضربت مرگ هستم.
شاعر شکل و کلام، شاعر انقراض قراردادهای شاعرانه، و شاعر کوشش‌هایی برای دعوت تازگی‌ها، استعداد نابش «شعر مستقل» را به حال خود می‌گذاشت تا به ادراک های بدوی و خودرویش وفادار بماند و از آن وفای هوشمند و از آن همه تازه، انفجاری تازه برآرد. و آن همه ذهن تلاشکار خلاق که حجم‌های حس و عشق و غزل را از تو عبور می‌دهد، و در آن جا نوسان راز و شعر و تآلم انسانی، به مهربانی، تقسیم می‌شوند و تو در حیرت فرشته و شبنم رها می‌شوی.
تصویری یگانه از زندگی و کارش بود، اما هیچ گاه از سر عقده تظاهری به «شاعرانه زندگی کردن» نمی‌کرد. راحت بود و باز و بی گره، در دوردست های آن وجود نازنین آسودگی، رفتاری خاص داشت، او بسیار بود و بحران بسیار داشت. هر چند یک بار، قلبش ا‌ز ملالی گم و مبهم می‌فرسود و تا این مرحله آرام گیرد، در آستانه‌ی ستوه می‌نشست و در به روی خویش می‌بست و خدمتکار پیر و مهربانش که به احوال او آشنا بود، روزها و گاه هفته ها در به روی کس نمی‌گشود. و او وقتی از آن عزلت مدید، پریشان و آشفته بیرون می‌آمد، نخستین کارش آن بود که عزیزانش را به تلفنی و دیداری بنوازد.
من اگر می‌توانستم شهوات را سرکوب کنم، یا بی آن که خطری را پیش کشند نادیده‌شان بگیرم، گریزگاهی از شعر و سرگشتگی برای وسوسه‌های موذی‌ام نمی‌ساختم، چرا که اشتغال هنری ام اذیت آن‌ها را معتدل می‌کند… اما اگر شعر گذرگاه هیجانات محبوس و موذی من است، برای خواننده‌ای که در آن گذرگاه پا می‌نهد، زیان‌بخش نیست. برای این که او نیز مفری برای وسوسه‌های بسته‌ی خود می یابد و زمانی از شر نفس می‌رهد.»
و وای اگر از این بحران با دست پر بیرون نمی‌آمد! عظیم‌ترین و فنی‌ترین غم‌ها را با خود می‌کشید و می‌دانست که به زودی باز باید خود را برای عبور از آن دهلیز حرکت و هیجان آماده کند. او به این حالتش می‌گفت: «بیماری شاد» با علائمش آشنا بود و آمدنش را از سه روز پیش تشخیص می‌داد و خود را مهیای مقابله می‌کرد. دو ماه پیش او را در چنین وضعی یافتم وقتی که به من می‌گفت: «فکرهایم را با قپان وزن می‌کنم، اما هیچ چیز نمی‌توانم بنویسم.» و دریافتم که برای بار دوم گرفتار بیماری شادش می‌شود چرا که در آن لحظه، بر رواق فراخ پیشانی او نگاه من هفت فرسخ درد را می‌پیمود.
آنک! آن حیات تنها و تودار و ساکت، آن انزوای فعال، و آن رهایی بارور، و سرانجام، اینک! این گریز تند و به دنبالش رشته‌ی مدام ناگسسته‌ی جبهه‌ی جوان شعر امروز، این گروه عظیم متأثر و متمایل، این گروه زنده و نوخیز، که تا یادآوراویند عزیزشان می‌داریم و استعدادهاشان و حرارت‌های صادق و صمیمی‌شان را می‌ستاییم، و نه آن توده‌های پیه کثیف را، که جوشش خفیف رذالت در زیر پوستشان تمام خلقت را به عفونت می‌کشد.
پایان ناگهانی او، پایان ناگهانی کارهایی است که پایان ندارند. باور نمی‌کنم، باور نمی‌کنم.
در این روزهای آخر چه جوانی زنده و پرشوری ارائه می‌کرد! شب آخرین شنبه‌اش، یعنی دو روز پیش از مرگ جانگدازش، در خانه اش بودیم و او در بحث و گفتگویی که با فریدون رهنما می کرد، به یاد دارم که آان چنان هوش وحشتناکی در کلامش به خرج داد که من و طاهباز و پوران در آن سوی اطاق یک لحظه به اعجاب به هم نگاه کردیم، و چیزهایی گفتیم که در آن، حیرت عظیم‌مان نجوا می‌شد.
شب‌های شنبه، جمع ما در خانه‌ی او خانواده‌ای می شد، با او، ماها همدیگر را بیشتر دوست می‌داشتیم. و وقتی در خانه‌ی من بود، من او را به اندازه‌ی تمام خواهرانم دوست می‌داشتم.
روحیه‌ی او به کَرَم باز می شد، و او کریمی استثنایی بود: « هر گوشه‌ای از دنیا، آن که پول دارد و از دست نمی‌دهد، به من توهین می‌کند.» به ویژه لحظه‌هایی را که با هم می‌زیستیم و هنگامی که شاعران جوان‌تر را داوری می‌کرد، انگار جوانی را به داوری می نشاند، با نگاه کبوتر و دهان ماهی حرف می‌زد که معنای بی‌گناهی بود، و در سینه‌ی او عصمت، مدی عظیم داشت.
آه که تحسین کسی که دیگر در میان ما نیست چه کار ساده‌ای است! اما من او را فراموش نخواهم کرد، و تصویر هوشمندش را در میان ابدیت‌های شادمان آن سوی دیوار، در کنار تمام کسانی می‌بینم که در گذار قرون، بشریت را به بلندترین درجات اعتلا و هیجان، عروج داده‌اند. که او ملکه‌ی شعر، عاقله ی عصر و دوام حیثیت آدمی است.
تن متناهی‌اش را در سینه های نامتناهی مان تدفین می‌کنیم و شب‌های شنبه به انتظار قضایی مجهول می‌نشینیم.

فرار

فرار از تن خالى، فرار از کلمات
فرار از همه زندگى كه داده به گات
فرار از تو كه دورى، فرار از وطنم
فرار از همه مرزهاى تنگ ِتنم
فرار از چمدان، از سقوط، دربه‌دری
از آن شبی که تو رفتی که تا ابد بپری
فرار از خبر مرگشان دمِ گوشى
فرار مى كنم از بختكِ فراموشى
فرار مى كنم از عكس تو كه پير شده
از آفتاب خسيسى كه سختگير شده
فرار می‌کنم از قرص‌های افسرده
از این ادامه شعری که در سرم مرده
.
.
.
فرار می‌کنم از این فرار ناممکن
به سمت هیچ، به سمت قرار ناممکن
فرار از تن خالی، فرار از کلمات
فرار از همه زندگی که داده به گات.

دوتار

امروز دوباره مقاله‌ی خواندنی احمد کریمی حکاک درباره احمد شاملو را دوره می‌کردم. یک جایی از مقاله کریمی حکاک درباره محرومیت شاملو از موسیقی به خاطر فقر و خاطره تلخ و سیاه شاعر از دوران کودکی و نوجوانی‌اش می‌نویسد. شاملو می‌گوید: “شاید اینکه شعر نوشتن پیشه‌ام شد به خاطر محرومیت‌ام از موسیقی بود که همیشه خوش داشتم پی‌اش را بگیرم و نتوانستم. درست مثل نقش و نگارهایی که در فرش ایرانی‌ست و ریشه در یک تمایل ملی به سمت رقص و موسیقی دارد و با ورود اسلام به ایران، این تمایل سرکوب می‌شود.” مکث می‌کنم و جمله را دوباره و چندباره می‌خوانم. یادم است که دفعه پیش به همین تکه که رسیده بودم هجوم خاطرات تلخ و تباه نگذاشته بود مقاله را تا آخر تمام کنم. هر چقدر هم بخواهم، سکوت کنم و حرف نزنم انگار دیگر نمی‌شود. آدم تا یک جایی می‌تواند حرفش را نزند. آستانه تحمل من هم خواندن این مقاله بود انگار. اینکه چقدر به خاطر محدودیت‌ها و دغدغه‌های مذهبی این و آن در خانه و مدرسه و شهر نتوانستم در آن سال‌ها ساز داشته باشم گاهی تا بن استخوانم را می‌سوزاند.
یادم نیست چند ساله بودم که هوس سه تار زدن به سرم زده بود. اصلا یادم نیست از کجا فهمیده بودم چیزی هست که اسم‌اش سه تار است و می‌شود آن را نواخت و با صداش مست شد. فقط نوارهای قدیمی شجریان و ناظری و بعضی حرف‌های مادرم را یادم است که دل در موسیقی داشت و گاهی حرف از تار و سه تار و سنتور می‌زد بی‌آنکه خودش توانسته باشد هیچ وقت دستی به ساز ببرد و حسرتی که مدام انگار پشت حرف‌هاش بود و پدری که علاقه‌ای به ساز زدن دخترهایش نداشت و تلویزیون نکبتی که صبح تا شب کلمه ‘آلت’ را می‌گذاشت کنار موسیقی و هر چه لذت و شور و نوا بود را حرام کرده بود و کتاب‌هایی که بوی عزا و نوحه می‌دادند و دستی که هیچ وقت به سازی نخورد تا همین امروز. به جاش رفتم سراغ کتاب‌های چاپ افست اخوان و فروغ و شاملو و دیوان‌ سعدی و حافظ و عماد خراسانی و کتاب‌های صادق هدایت و چیزهایی که در بساط دانشجویی مادرم پیدا می‌شد. نمی‌دانم اگر مادرم نمی‌بود الان توی کدام تونل سیاهی داشتم غرق می‌شدم. خیلی بهش مدیونم. گرچه هیچ وقت زورش نرسید برایم ساز بخرد.
خوابگاه دانشگاه تهران که بودم، اکثر رفقایم ساز می‌زدند. ساز را که دستم می‌گرفتم پریده بودم. یک بار کلی کار دانشجویی کردم که با پولش سه تار بخرم، کل پولم را توی تاکسی ازم زدند. از آن به بعد فقط داستان سه‌تار آل احمد را به شاگردهایم درس دادم و هر بارهم تاکید کردم که از این متن توی امتحان می‌آید از بس که مهم است.
بعدترها دوتار را دوست‌تر داشتم. توی خوابگاه گاهی دستی به دف و سنتور هم‌اتاقی‌هایم می‌بردم. ولی حسرت بود. همه‌اش حسرت فنی بود که درست نمی‌دانستم. اینی که شاملو می‌گوید خیلی درست است. برای من هم اتفاق افتاد. شعر پناه‌گاه امنی بود که هر وقت هوس دست بردن به ساز می‌کردم نجاتم می‌داد. حالا اما باز در آستانه‌ی سی‌سالگی افتاده‌ام به تک و تای ساز زدن. باید بگویم دوتاری از خراسان برایم روان کنند، بلکه هم پرده‌ای ساز کنم بعد این همه سال.
ولی این را هم از خودم مدام می‌پرسم، شاید اگر شاملو آن کودکی را از سر نمی‌گذراند و ساز دم دستش بود، شاملو نمی‌شد. ها؟ شاید هم پرت می‌گویم.
پ.ن. اسم پست را به تبعیت از داستان «سه‌تار» جلال، گذاشتم «دوتار». سازی که از همه سازها به دلم بیشتر می‌نشیند.

مرگ با اسلحه‌اش مسخره می‌کرد مرا

شب دم کرده و بی‌رنگ به من می‌خندید
توی گودال زمان، سنگ به من می‌خندید
مثل جانباز، نود درصد ِمرگم حتی
پشت تاریخ پر از جنگ، به من می‌خندید
فیش اوراق بهادار… وصیت‌نامه
تخت، جارو، تلفن، زنگ به من می‌خندید
ساعت هفت، دوشنبه، وسط شهر، کسی
مثل یک جاکش الدنگ به من می‌خندید
بغض می‌خورد مرا، دنده عوض می‌کردم
وسط جاده، آهنگ به من می‌خندید
حرف‌هایم به هیاهوی زمان می‌پیوست
هایدگر مضطرب و منگ به من می‌خندید
پشت این پنجره‌های به زمین آلوده
زندگی مثل سگ لنگ به من می‌خندید‌
همه عالم و آدم،خود تو، حتی شعر
مثل این قافیه‌ی تنگ به من می‌خندید…

درباره افسردگی

این پست را بعد از گفتگوی تلفنی‌ای که درباره‌ بیماری افسردگی با مصطفی ملکیان داشتم می‌نویسم چون فکر می‌کنم تک‌تک نکاتی که دست بر آن می‌گذارد و برآمده از تجربه‌ی شخصی‌اش است، ممکن است به درد کسانی که احیانن با این بیماری دست و پنجه نرم می‌کنند، بخورد. از ایشان اجازه گرفتم چند نکته‌ای که درباره افسردگی و افسرد‌گان گفت را مکتوب کنم چون به درد خودم خیلی خورد و شاید به درد بعضی خوانندگان وبلاگ هم بخورد.
تاکید آقای ملکیان بر این بود که اگر آدم نشانه‌های افسردگی را داشته باشد، باید در اولین فرصت و حتمن به دکتر مراجعه کند و بیماری‌اش را پشت گوش نیندازد و فکر نکند که با گذشت زمان بیماری‌اش احیانن بهتر خواهد شد. مشمول مرور زمان شدن افسردگی فقط بدترش می‌کند.
این نشانه‌هایی که در زیر فهرست‌وار نوشته‌ام، شدت و ضعف دارند و در وضعیت افسردگی حاد در بالاترین حدشان هستند ولی در مواردی که افسردگی خفیف باشد نشانه‌ها با شدت کمتری حضور دارند.
مصطفی ملکیان از سال گذشته مبتلا به افسردگی حاد شده و به همین خاطر این نشانه‌ها را در حداکثری‌ترین حدشان و به قول خودش با گوشت و پوست خود چشیده است. درباره افسردگی پزشکان و آکادمیسین‌ها زیاد نوشته و گفته‌اند و احتمالن به موارد مشابهی هم اشاره کرده‌اند. این چند خط را صرفن به خاطر درگیری خودم و اطرافیانم با این جریان می‌نویسم. حالا اگر به درد کسی هم خورد که خب چه بهتر
نشانه‌های افسردگی حاد
بغض و احساس گریه داشتن مدام: آدم مدام گریه دارد. در اکثر مواقع بغضی سنگین که ناخودآگاه می‌شکند با آدم است. در حالت افسردگی حاد، دیگر آدم گریه هم نمی‌تواند بکند. انگار اشک آدم خشک شده باشد. ولی آن حالت تمایل شدید به گریه کردن در آدم هست.
بی‌علاقه‌گی شدید به هر کاری: عدم علاقه به کارهایی که یک روز مهم‌ترین دلبستگی‌ها و کارهای روزمره آدم بودند. این حالت در وضعیت افسردگی حاد بیشتر هم می‌شود و آدم از هر کاری ناتوان می‌شود
بی‌اشتهایی: عدم احساس گرسنگی و غذا نخوردن‌های طولانی مدت. شاید آدم به اصرار نزدیکان با بی‌اشتهایی مطلق حاضر شود چند قاشق به دهان بگذارد ولی اگر به خاطر اصرار شدید و ناراحتی دیگران نباشد همان دو سه قاشق را هم حاضر نیست بخورد.
خواب‌های پرکابوس: آدم مدام کابوس‌های وحشتناک می‌بیند و مرتبا از خواب می‌پرد در حالی‌که بدنش به شدت خیس عرق شده است. در حالت‌های خفیف‌تر مدام در خواب با آدم‌ها در نزاع و کشمکش است
زبان پریشی و عدم تمرکز:‌ زبان آدم پریشان می‌شود و مبتدا و خبر جمله‌های آدم به هم نمی‌خورند. هر کلمه در هر لحظه‌ای به محض اینکه گفته شد گویی به عدم می‌پیوندد و از خاطر آدم پاک می‌شود.کسانی که در دوران سلامت ذهنی خود آدم‌های متمرکزی بوده باشند این حالت برایشان بسیار آزاردهنده است
جمع‌گریزی و شادی‌گریزی: از جمع گریختن و فاصل گرفتن از جمع هم در آدم افسرده هست. به خصوص اگر جمع، شاد باشد این گریز بیشتر هم می‌شود. علت‌اش هم این است که آدم افسرده وقتی شادی دیگران را می‌بیند بیشتر فاصله خودش با اطرافیانش به چشمش می‌آید. این معنی‌اش آن نیست که دوست ندارد دیگران شاد باشند. ولی از اینکه شادی دیگران فاصله‌اش را با آن‌ها بیشتر می‌کند آزار می‌بیند و ترجیح می‌دهد از جمع شادی‌خواران بگریزد
ناامیدی مطلق: آدم افسرده تهی از معنا می‌شود و نمی‌تواند برای هیچ چیزی معنایی تعریف کند. یاس مطلق باعث می‌شود که آدم افسرده تحت هیچ شرایطی نتواند وضعیت بهتری از وضعیت فعلی‌اش را متصور باشد. نمی‌تواند فکر کند که یک روز حالش بهتر می‌شود. این آسیب برای کسانی که در حالت سلامت ذهنی آدم‌های امیدواری بوده‌اند می‌تواند خیلی آزاردهنده باشد
خو گرفتن به افسردگی
آدم افسرده معمولا با افسردگی‌اش انس می‌گیرد و علاقه‌ای به درماان شدن ندارد و معمولن در پاسخ به اطرافیانش می‌گوید با گذشت زمان حتمن بهتر خواهم شد حال آنکه همچین اتفاقی نمی‌افتد و مرور زمان افسردگی را فقط تشدید می‌کند. انس گرفتن آدم افسرده با افسردگی‌اش هم قابل درک است. آدم افسرده دوست ندارد درمان شود به خصوص اگر آدمی باشد که در دوران سلامت ذهنی‌اش کارهای پرمسوولیتی بر گردنش بوده باشد. حالا که افسردگی گرفته است این فرصت را دارد که از آن مسوولیت‌ها فاصله بگیرد و هر بار هم بخواهد به آن مسوولیت‌ها برگردد خودش را با این توجیه که من افسرده ام پس لزومی ندارد مسوولیتی داشته باشم قانع می‌کند. دوم اینکه افسردگی باعث می‌شود که بخشی از خطاهایی که آدم افسرده در مورد دیگران مرتکب شده یا مثلا اگر با کسی نزاعی داشته و حالا به واسطه افسردگی آن فرد با او آشتی کرده احساس مثبتی به افسرده بودن و ماندن به فرد بدهد. به عبارت دیگر آدم افسرده از از مورد ترحم واقع شدن توسط دیگران و امنیت ناشی از ترحم دیگران لذت می‌برد و دوست ندارد از لاک افسردگی خودش بیرون بیاید.سوم اینکه آدم افسرده به بهانه افسرده بودن و از بار مسوولیت گریختن به سمت کارهایی می‌رود که به آن‌ها علاقه مند است و این باز باعث می‌شود که تمایل به تداوم افسردگی‌اش داشته باشد. مثلن اگر فرد افسرده جامعه‌شناسی می‌خوانده ولی الان افسرده شده و همه اعضای دانشکده و اساتید هم افسردگی او را پذیرفته اند دیگر لزومی نمی‌بیند که جامعه‌شناسی بخواند و مثلا می‌رود سراغ نقاشی که هنر مورد علاقه‌اش بوده و همین باعث تداوم بیماری‌اش و عدم تمایل به بهبود می‌شود. به دلایلی که نوشتم، آدم افسرده با افسردگی‌اش خو می‌گیرد ولی در واقع بهتر نمی‌شود.
برای این وضعیت باید دارو مصرف کرد و به امان خود ول کردن افسردگی فقط بدترش می‌کند. البته یک راه دیگر هم مصرف مقطعی دو هفته‌ای دارو و بعد مراجعه مدام به روانکاو است.