درباره افسردگی

این پست را بعد از گفتگوی تلفنی‌ای که درباره‌ بیماری افسردگی با مصطفی ملکیان داشتم می‌نویسم چون فکر می‌کنم تک‌تک نکاتی که دست بر آن می‌گذارد و برآمده از تجربه‌ی شخصی‌اش است، ممکن است به درد کسانی که احیانن با این بیماری دست و پنجه نرم می‌کنند، بخورد. از ایشان اجازه گرفتم چند نکته‌ای که درباره افسردگی و افسرد‌گان گفت را مکتوب کنم چون به درد خودم خیلی خورد و شاید به درد بعضی خوانندگان وبلاگ هم بخورد.
تاکید آقای ملکیان بر این بود که اگر آدم نشانه‌های افسردگی را داشته باشد، باید در اولین فرصت و حتمن به دکتر مراجعه کند و بیماری‌اش را پشت گوش نیندازد و فکر نکند که با گذشت زمان بیماری‌اش احیانن بهتر خواهد شد. مشمول مرور زمان شدن افسردگی فقط بدترش می‌کند.
این نشانه‌هایی که در زیر فهرست‌وار نوشته‌ام، شدت و ضعف دارند و در وضعیت افسردگی حاد در بالاترین حدشان هستند ولی در مواردی که افسردگی خفیف باشد نشانه‌ها با شدت کمتری حضور دارند.
مصطفی ملکیان از سال گذشته مبتلا به افسردگی حاد شده و به همین خاطر این نشانه‌ها را در حداکثری‌ترین حدشان و به قول خودش با گوشت و پوست خود چشیده است. درباره افسردگی پزشکان و آکادمیسین‌ها زیاد نوشته و گفته‌اند و احتمالن به موارد مشابهی هم اشاره کرده‌اند. این چند خط را صرفن به خاطر درگیری خودم و اطرافیانم با این جریان می‌نویسم. حالا اگر به درد کسی هم خورد که خب چه بهتر
نشانه‌های افسردگی حاد
بغض و احساس گریه داشتن مدام: آدم مدام گریه دارد. در اکثر مواقع بغضی سنگین که ناخودآگاه می‌شکند با آدم است. در حالت افسردگی حاد، دیگر آدم گریه هم نمی‌تواند بکند. انگار اشک آدم خشک شده باشد. ولی آن حالت تمایل شدید به گریه کردن در آدم هست.
بی‌علاقه‌گی شدید به هر کاری: عدم علاقه به کارهایی که یک روز مهم‌ترین دلبستگی‌ها و کارهای روزمره آدم بودند. این حالت در وضعیت افسردگی حاد بیشتر هم می‌شود و آدم از هر کاری ناتوان می‌شود
بی‌اشتهایی: عدم احساس گرسنگی و غذا نخوردن‌های طولانی مدت. شاید آدم به اصرار نزدیکان با بی‌اشتهایی مطلق حاضر شود چند قاشق به دهان بگذارد ولی اگر به خاطر اصرار شدید و ناراحتی دیگران نباشد همان دو سه قاشق را هم حاضر نیست بخورد.
خواب‌های پرکابوس: آدم مدام کابوس‌های وحشتناک می‌بیند و مرتبا از خواب می‌پرد در حالی‌که بدنش به شدت خیس عرق شده است. در حالت‌های خفیف‌تر مدام در خواب با آدم‌ها در نزاع و کشمکش است
زبان پریشی و عدم تمرکز:‌ زبان آدم پریشان می‌شود و مبتدا و خبر جمله‌های آدم به هم نمی‌خورند. هر کلمه در هر لحظه‌ای به محض اینکه گفته شد گویی به عدم می‌پیوندد و از خاطر آدم پاک می‌شود.کسانی که در دوران سلامت ذهنی خود آدم‌های متمرکزی بوده باشند این حالت برایشان بسیار آزاردهنده است
جمع‌گریزی و شادی‌گریزی: از جمع گریختن و فاصل گرفتن از جمع هم در آدم افسرده هست. به خصوص اگر جمع، شاد باشد این گریز بیشتر هم می‌شود. علت‌اش هم این است که آدم افسرده وقتی شادی دیگران را می‌بیند بیشتر فاصله خودش با اطرافیانش به چشمش می‌آید. این معنی‌اش آن نیست که دوست ندارد دیگران شاد باشند. ولی از اینکه شادی دیگران فاصله‌اش را با آن‌ها بیشتر می‌کند آزار می‌بیند و ترجیح می‌دهد از جمع شادی‌خواران بگریزد
ناامیدی مطلق: آدم افسرده تهی از معنا می‌شود و نمی‌تواند برای هیچ چیزی معنایی تعریف کند. یاس مطلق باعث می‌شود که آدم افسرده تحت هیچ شرایطی نتواند وضعیت بهتری از وضعیت فعلی‌اش را متصور باشد. نمی‌تواند فکر کند که یک روز حالش بهتر می‌شود. این آسیب برای کسانی که در حالت سلامت ذهنی آدم‌های امیدواری بوده‌اند می‌تواند خیلی آزاردهنده باشد
خو گرفتن به افسردگی
آدم افسرده معمولا با افسردگی‌اش انس می‌گیرد و علاقه‌ای به درماان شدن ندارد و معمولن در پاسخ به اطرافیانش می‌گوید با گذشت زمان حتمن بهتر خواهم شد حال آنکه همچین اتفاقی نمی‌افتد و مرور زمان افسردگی را فقط تشدید می‌کند. انس گرفتن آدم افسرده با افسردگی‌اش هم قابل درک است. آدم افسرده دوست ندارد درمان شود به خصوص اگر آدمی باشد که در دوران سلامت ذهنی‌اش کارهای پرمسوولیتی بر گردنش بوده باشد. حالا که افسردگی گرفته است این فرصت را دارد که از آن مسوولیت‌ها فاصله بگیرد و هر بار هم بخواهد به آن مسوولیت‌ها برگردد خودش را با این توجیه که من افسرده ام پس لزومی ندارد مسوولیتی داشته باشم قانع می‌کند. دوم اینکه افسردگی باعث می‌شود که بخشی از خطاهایی که آدم افسرده در مورد دیگران مرتکب شده یا مثلا اگر با کسی نزاعی داشته و حالا به واسطه افسردگی آن فرد با او آشتی کرده احساس مثبتی به افسرده بودن و ماندن به فرد بدهد. به عبارت دیگر آدم افسرده از از مورد ترحم واقع شدن توسط دیگران و امنیت ناشی از ترحم دیگران لذت می‌برد و دوست ندارد از لاک افسردگی خودش بیرون بیاید.سوم اینکه آدم افسرده به بهانه افسرده بودن و از بار مسوولیت گریختن به سمت کارهایی می‌رود که به آن‌ها علاقه مند است و این باز باعث می‌شود که تمایل به تداوم افسردگی‌اش داشته باشد. مثلن اگر فرد افسرده جامعه‌شناسی می‌خوانده ولی الان افسرده شده و همه اعضای دانشکده و اساتید هم افسردگی او را پذیرفته اند دیگر لزومی نمی‌بیند که جامعه‌شناسی بخواند و مثلا می‌رود سراغ نقاشی که هنر مورد علاقه‌اش بوده و همین باعث تداوم بیماری‌اش و عدم تمایل به بهبود می‌شود. به دلایلی که نوشتم، آدم افسرده با افسردگی‌اش خو می‌گیرد ولی در واقع بهتر نمی‌شود.
برای این وضعیت باید دارو مصرف کرد و به امان خود ول کردن افسردگی فقط بدترش می‌کند. البته یک راه دیگر هم مصرف مقطعی دو هفته‌ای دارو و بعد مراجعه مدام به روانکاو است.