مرگ با اسلحه‌اش مسخره می‌کرد مرا

شب دم کرده و بی‌رنگ به من می‌خندید
توی گودال زمان، سنگ به من می‌خندید
مثل جانباز، نود درصد ِمرگم حتی
پشت تاریخ پر از جنگ، به من می‌خندید
فیش اوراق بهادار… وصیت‌نامه
تخت، جارو، تلفن، زنگ به من می‌خندید
ساعت هفت، دوشنبه، وسط شهر، کسی
مثل یک جاکش الدنگ به من می‌خندید
بغض می‌خورد مرا، دنده عوض می‌کردم
وسط جاده، آهنگ به من می‌خندید
حرف‌هایم به هیاهوی زمان می‌پیوست
هایدگر مضطرب و منگ به من می‌خندید
پشت این پنجره‌های به زمین آلوده
زندگی مثل سگ لنگ به من می‌خندید‌
همه عالم و آدم،خود تو، حتی شعر
مثل این قافیه‌ی تنگ به من می‌خندید…