دوتار

امروز دوباره مقاله‌ی خواندنی احمد کریمی حکاک درباره احمد شاملو را دوره می‌کردم. یک جایی از مقاله کریمی حکاک درباره محرومیت شاملو از موسیقی به خاطر فقر و خاطره تلخ و سیاه شاعر از دوران کودکی و نوجوانی‌اش می‌نویسد. شاملو می‌گوید: “شاید اینکه شعر نوشتن پیشه‌ام شد به خاطر محرومیت‌ام از موسیقی بود که همیشه خوش داشتم پی‌اش را بگیرم و نتوانستم. درست مثل نقش و نگارهایی که در فرش ایرانی‌ست و ریشه در یک تمایل ملی به سمت رقص و موسیقی دارد و با ورود اسلام به ایران، این تمایل سرکوب می‌شود.” مکث می‌کنم و جمله را دوباره و چندباره می‌خوانم. یادم است که دفعه پیش به همین تکه که رسیده بودم هجوم خاطرات تلخ و تباه نگذاشته بود مقاله را تا آخر تمام کنم. هر چقدر هم بخواهم، سکوت کنم و حرف نزنم انگار دیگر نمی‌شود. آدم تا یک جایی می‌تواند حرفش را نزند. آستانه تحمل من هم خواندن این مقاله بود انگار. اینکه چقدر به خاطر محدودیت‌ها و دغدغه‌های مذهبی این و آن در خانه و مدرسه و شهر نتوانستم در آن سال‌ها ساز داشته باشم گاهی تا بن استخوانم را می‌سوزاند.
یادم نیست چند ساله بودم که هوس سه تار زدن به سرم زده بود. اصلا یادم نیست از کجا فهمیده بودم چیزی هست که اسم‌اش سه تار است و می‌شود آن را نواخت و با صداش مست شد. فقط نوارهای قدیمی شجریان و ناظری و بعضی حرف‌های مادرم را یادم است که دل در موسیقی داشت و گاهی حرف از تار و سه تار و سنتور می‌زد بی‌آنکه خودش توانسته باشد هیچ وقت دستی به ساز ببرد و حسرتی که مدام انگار پشت حرف‌هاش بود و پدری که علاقه‌ای به ساز زدن دخترهایش نداشت و تلویزیون نکبتی که صبح تا شب کلمه ‘آلت’ را می‌گذاشت کنار موسیقی و هر چه لذت و شور و نوا بود را حرام کرده بود و کتاب‌هایی که بوی عزا و نوحه می‌دادند و دستی که هیچ وقت به سازی نخورد تا همین امروز. به جاش رفتم سراغ کتاب‌های چاپ افست اخوان و فروغ و شاملو و دیوان‌ سعدی و حافظ و عماد خراسانی و کتاب‌های صادق هدایت و چیزهایی که در بساط دانشجویی مادرم پیدا می‌شد. نمی‌دانم اگر مادرم نمی‌بود الان توی کدام تونل سیاهی داشتم غرق می‌شدم. خیلی بهش مدیونم. گرچه هیچ وقت زورش نرسید برایم ساز بخرد.
خوابگاه دانشگاه تهران که بودم، اکثر رفقایم ساز می‌زدند. ساز را که دستم می‌گرفتم پریده بودم. یک بار کلی کار دانشجویی کردم که با پولش سه تار بخرم، کل پولم را توی تاکسی ازم زدند. از آن به بعد فقط داستان سه‌تار آل احمد را به شاگردهایم درس دادم و هر بارهم تاکید کردم که از این متن توی امتحان می‌آید از بس که مهم است.
بعدترها دوتار را دوست‌تر داشتم. توی خوابگاه گاهی دستی به دف و سنتور هم‌اتاقی‌هایم می‌بردم. ولی حسرت بود. همه‌اش حسرت فنی بود که درست نمی‌دانستم. اینی که شاملو می‌گوید خیلی درست است. برای من هم اتفاق افتاد. شعر پناه‌گاه امنی بود که هر وقت هوس دست بردن به ساز می‌کردم نجاتم می‌داد. حالا اما باز در آستانه‌ی سی‌سالگی افتاده‌ام به تک و تای ساز زدن. باید بگویم دوتاری از خراسان برایم روان کنند، بلکه هم پرده‌ای ساز کنم بعد این همه سال.
ولی این را هم از خودم مدام می‌پرسم، شاید اگر شاملو آن کودکی را از سر نمی‌گذراند و ساز دم دستش بود، شاملو نمی‌شد. ها؟ شاید هم پرت می‌گویم.
پ.ن. اسم پست را به تبعیت از داستان «سه‌تار» جلال، گذاشتم «دوتار». سازی که از همه سازها به دلم بیشتر می‌نشیند.