رویایی درباره فروغ

یکی دو روز پیش سالگرد درگذشت فروغ فرخ‌زاد بود. ماه پیش جایی این یادداشت یدالله رویایی، شاعر نام‌دار معاصر که بعد از مرگ فروغ نوشته بود را خوانده بودم. شبی دیرهنگام، شاید نزدیک به سر بر آوردن سپیده بود که با دوستی یادداشت رویایی را می‌خواندیم. من بلند می‌خواندم و او گوش سپرده بود. جایی، بغض من سنگین شد، آن‌قدری که کفاف تمام کردن یادداشت را نداد و او بقیه را خواند. امشب دوباره گشتم و پیداش کردم. واقعن خواندنی‌ست. توصیه می‌کنم یک وقتی از شبانه‌روز که خلوت‌ترید با خودتان بخوانیدش. یک جاهایی آدم می‌بیند چطور روح شاعرها به هم گره می‌خورد. رویایی و فروغ که حتی با هم شعر مشترک هم نوشته بودند.


متن کامل یادداشت رویایی بعد از مرگ فروغ:
چه ضرورت غم‌ناکی به من تحمیل می‌شود که در چند سطر و چند ساعت، صورت سریع او را در این احترام نگاری رسم کنم. من که زیر ضربت مرگ هستم، از او که خاطره‌ی بی‌مرگی برجای می‌نهد سخن چگونه بگویم؟ از آن جوهر برنده و گزنده، ظرافت و بذله، نذر و نثار. و از سر این واژه‌های فقیر چگونه برخیزم تا ادای احترام کنم به انسان فروغ، که مرگ او امروز وحشیانه مرا تصرف کرده است.
من از کدام شاهد آغاز کنم؟ که این شواهد بدبخت، آن همه آغاز و آن همه جوانی را، اینک حضور نمی‌دهد، در پیش چشم تو، در پیش چشم من. من زیر ضربت مرگ هستم.
شاعر شکل و کلام، شاعر انقراض قراردادهای شاعرانه، و شاعر کوشش‌هایی برای دعوت تازگی‌ها، استعداد نابش «شعر مستقل» را به حال خود می‌گذاشت تا به ادراک های بدوی و خودرویش وفادار بماند و از آن وفای هوشمند و از آن همه تازه، انفجاری تازه برآرد. و آن همه ذهن تلاشکار خلاق که حجم‌های حس و عشق و غزل را از تو عبور می‌دهد، و در آن جا نوسان راز و شعر و تآلم انسانی، به مهربانی، تقسیم می‌شوند و تو در حیرت فرشته و شبنم رها می‌شوی.
تصویری یگانه از زندگی و کارش بود، اما هیچ گاه از سر عقده تظاهری به «شاعرانه زندگی کردن» نمی‌کرد. راحت بود و باز و بی گره، در دوردست های آن وجود نازنین آسودگی، رفتاری خاص داشت، او بسیار بود و بحران بسیار داشت. هر چند یک بار، قلبش ا‌ز ملالی گم و مبهم می‌فرسود و تا این مرحله آرام گیرد، در آستانه‌ی ستوه می‌نشست و در به روی خویش می‌بست و خدمتکار پیر و مهربانش که به احوال او آشنا بود، روزها و گاه هفته ها در به روی کس نمی‌گشود. و او وقتی از آن عزلت مدید، پریشان و آشفته بیرون می‌آمد، نخستین کارش آن بود که عزیزانش را به تلفنی و دیداری بنوازد.
من اگر می‌توانستم شهوات را سرکوب کنم، یا بی آن که خطری را پیش کشند نادیده‌شان بگیرم، گریزگاهی از شعر و سرگشتگی برای وسوسه‌های موذی‌ام نمی‌ساختم، چرا که اشتغال هنری ام اذیت آن‌ها را معتدل می‌کند… اما اگر شعر گذرگاه هیجانات محبوس و موذی من است، برای خواننده‌ای که در آن گذرگاه پا می‌نهد، زیان‌بخش نیست. برای این که او نیز مفری برای وسوسه‌های بسته‌ی خود می یابد و زمانی از شر نفس می‌رهد.»
و وای اگر از این بحران با دست پر بیرون نمی‌آمد! عظیم‌ترین و فنی‌ترین غم‌ها را با خود می‌کشید و می‌دانست که به زودی باز باید خود را برای عبور از آن دهلیز حرکت و هیجان آماده کند. او به این حالتش می‌گفت: «بیماری شاد» با علائمش آشنا بود و آمدنش را از سه روز پیش تشخیص می‌داد و خود را مهیای مقابله می‌کرد. دو ماه پیش او را در چنین وضعی یافتم وقتی که به من می‌گفت: «فکرهایم را با قپان وزن می‌کنم، اما هیچ چیز نمی‌توانم بنویسم.» و دریافتم که برای بار دوم گرفتار بیماری شادش می‌شود چرا که در آن لحظه، بر رواق فراخ پیشانی او نگاه من هفت فرسخ درد را می‌پیمود.
آنک! آن حیات تنها و تودار و ساکت، آن انزوای فعال، و آن رهایی بارور، و سرانجام، اینک! این گریز تند و به دنبالش رشته‌ی مدام ناگسسته‌ی جبهه‌ی جوان شعر امروز، این گروه عظیم متأثر و متمایل، این گروه زنده و نوخیز، که تا یادآوراویند عزیزشان می‌داریم و استعدادهاشان و حرارت‌های صادق و صمیمی‌شان را می‌ستاییم، و نه آن توده‌های پیه کثیف را، که جوشش خفیف رذالت در زیر پوستشان تمام خلقت را به عفونت می‌کشد.
پایان ناگهانی او، پایان ناگهانی کارهایی است که پایان ندارند. باور نمی‌کنم، باور نمی‌کنم.
در این روزهای آخر چه جوانی زنده و پرشوری ارائه می‌کرد! شب آخرین شنبه‌اش، یعنی دو روز پیش از مرگ جانگدازش، در خانه اش بودیم و او در بحث و گفتگویی که با فریدون رهنما می کرد، به یاد دارم که آان چنان هوش وحشتناکی در کلامش به خرج داد که من و طاهباز و پوران در آن سوی اطاق یک لحظه به اعجاب به هم نگاه کردیم، و چیزهایی گفتیم که در آن، حیرت عظیم‌مان نجوا می‌شد.
شب‌های شنبه، جمع ما در خانه‌ی او خانواده‌ای می شد، با او، ماها همدیگر را بیشتر دوست می‌داشتیم. و وقتی در خانه‌ی من بود، من او را به اندازه‌ی تمام خواهرانم دوست می‌داشتم.
روحیه‌ی او به کَرَم باز می شد، و او کریمی استثنایی بود: « هر گوشه‌ای از دنیا، آن که پول دارد و از دست نمی‌دهد، به من توهین می‌کند.» به ویژه لحظه‌هایی را که با هم می‌زیستیم و هنگامی که شاعران جوان‌تر را داوری می‌کرد، انگار جوانی را به داوری می نشاند، با نگاه کبوتر و دهان ماهی حرف می‌زد که معنای بی‌گناهی بود، و در سینه‌ی او عصمت، مدی عظیم داشت.
آه که تحسین کسی که دیگر در میان ما نیست چه کار ساده‌ای است! اما من او را فراموش نخواهم کرد، و تصویر هوشمندش را در میان ابدیت‌های شادمان آن سوی دیوار، در کنار تمام کسانی می‌بینم که در گذار قرون، بشریت را به بلندترین درجات اعتلا و هیجان، عروج داده‌اند. که او ملکه‌ی شعر، عاقله ی عصر و دوام حیثیت آدمی است.
تن متناهی‌اش را در سینه های نامتناهی مان تدفین می‌کنیم و شب‌های شنبه به انتظار قضایی مجهول می‌نشینیم.