دوم اسفند ۹۱

مدیریت ذهن و زمان برایم به سخت‌ترین و غیرممکن‌ترین کارها تبدیل شده. یک ور ذهنم مدام توسنی می‌کند، می‌خواهد به بیراهه بزند. شعر بشود. وزن بگیرد یا وزن را بشکند. سرکش است. با رام شدن دشمن است. با معنا کردن و نظم دادن به زمان مشکل دیرینه دارد. در زمان شنا می‌کند بدون این‌که بخواهد بفهمد چطور می‌گذرد. این ور ذهن، انرژی فیزیکی و روحی زیادی می‌گیرد. وقتی می‌گذارم جولان بدهد همه چیز شعر می‌شود، همه چیز از روزمرگی و کسالت خالی می‌شود، درد دارد ولی دردی که به لذتی عمیق آمیخته است.
برعکس، ور دیگر ذهن‌ام است که ناگزیر باید فعال و بیدار نگهش دارم به مقتضای جهانی که پشت پنجره‌ی اتاق است. به مقتضای دنیای حساب و کتاب، دنیای کار بی‌رحمانه برای درآمد ناچیز آخر ماه برای گذران زندگی. این ور ذهن باید مدام زمان را نگه دارد. ددلاین را پاس کند. جدول رسم کند و ساعت‌های کار و تدریس را پشت سر هم ردیف کند. فرم‌های حقوق آخر ماه را پر کند و تحویل منشی مربوطه دانشگاه بدهد. حساب بانکی را چک کند و بالانس را نگه دارد که پول به همه چیز برسد و کم نیاید. این ور ذهن باید مقاله علمی بنویسد. با ساختاری مشخص و روشن و قابل دفاع کلمات را دنبال هم بیاورد و مجلات حرفه‌ای و منتخب آکادمیک را متقاعد کند که این کار ارزش چاپ دارد. این ور ذهن مدام باید خودش را به جماعت پشت پنجره ثابت کند تا زندگی‌اش بگذرد.
اگر به خودم بود و زندگی می‌گذاشت، دل‌ام می‌خواست بروم یک جایی پشت کوه‌های شمال همین جزیره و یک اتاق بگیرم و بگذارم ور اول ذهن‌ام انقدر وحشی‌بازی دربیاورد و خونریزی راه بیندازد که آخرش بیایند نعش‌ام را با چند دفتر شعر ببرند بیرون. حوصله نگه داشتن زمان را ندارم. توان‌اش را هم. تا کت و شلوار می‌پوشم که بروم توی پوست یک استاد محترم و دقیق و منظم نفس‌ام تنگ می‌شود. من می‌خواهم خودم را به دست ادبیات و شعر، خارج از این حصارهای تنگ بسپارم. ولی نمی‌شود. این است که مدام این اسب وحشی را شلاق می‌زنم و شعر لال می‌شود. و شعر لال می‌شود و لابد یک روزی هم می‌میرد.