نهم اسفند ۹۱

این ترم سه جا کار می‌کنم. دانشگاه سواس، دانشگاه خودم و یک مدرسه پیش‌دانشگاهی. درگیر زبان و ادبیاتم .کلاسیک و مدرن. درست همان چیزهایی که دوست داشتم روزانه درگیرشان باشم. از این جهت خوشحالم. ولی راه و رفت و آمد و آماده کردن برای یکی دو کلاسی که قبلن درس نداده‌ام انقدر انرژی می‌گیرد که شب‌ها با جنازه‌ای طرف‌ام بیشتر که نه طول روز را یادش هست که چه گذشته و نه می‌خواهد یادش بیفتد فردا قرار است چه کار کند و کدام دانشجوها را ببیند و چی سر کلاس بگوید. شاید بهترین لحظات‌اش وقت‌هایی باشد که آدم مثل امروز با حساب و کتاب دقیق می‌رود کارت‌های دم عید را می‌خرد با یک روان‌نویس مشکی جدید و چند متر روبان و کادوی دلخواه که بنشیند و هدیه‌ها و کارت‌ها را ردیف کند و بدهد دست مسافری که دارد می‌رود ایران. این‌که چه حجم قلمبه‌ای از دلتنگی را ریختم روی کارت‌ها مهم نیست دیگر. عادت کرده‌ام. این دفعه برام کیفیت کارت‌ها و رنگ‌ها و طرح‌ها مهم‌تر بود و اینکه حواس‌ام باشد به قدر کافی روی کاغذ با روان‌نویس بنویسم که دست‌ام درست جایی که باید یاء و واو و راء را بلغزاند، بلغزاند. این کاغذ نوشتن مهم است و نباید از سرم بیفتد. این لغزش‌های حروف مهم‌اند و باید حواس‌ام بهشان باشد. خستگی آخر سال هست ولی بهار هم خوب خودش را قاطی هوای سرد و خراب این‌جا کرده یا هم این‌که شامه تیز من دوست دارد این‌طور فرض کند.