بایگانی ماهیانه: مارس 2013

ساعدی به روایت ساعدی

“احساس می‌کنم که از ریشه کنده شده‌ام. هیچ چیز را واقعی نمی‌بینم. تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم. خیال می‌کنم که داخل کارت‌پستال زندگی می‌کنم. از دو چیز می‌ترسم: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. سعی می‌کنم تمام شب را بیدار بمانم. نزدیک صبح بخوابم. و در فاصله چند ساعت خواب، مدام کابوس‌های رنگی ‌می‌بینم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهایی نام کوچه پس‌کوچه‌های ایران را با صدای بلند تکرار می‌کنم که فراموش نکرده باشم. حس مالکیت را به طور کامل از دست داده‌ام… در عرض این مدت یک بار خواب پاریس را ندیده‌ام. تمام وقت خواب وطنم را می‌بینم. چندبار تصمیم گرفته‌ بودم از هر راهی برگردم به داخل کشور. حتی اگر به قیمت اعدام‌ام تمام شود. دوستانم مانعم شده‌اند. همه چیز را نفی می‌کنم. از روی لج حاضر نشدم زبان فرانسه یاد بگیرم و این را یک نوع مکانیسم دفاعی می‌دانم. حالت آدمی که بی قرار ست و هر لحظه ممکن است به خانه‌اش برگردد… در تبعید تنها نوشتن باعث شده که من دست به خودکشی نکنم. از روز اول مشغول نوشتن شدم…کنده شدن از وطن در کار ادبی من دو تاثیر داشته است:‌اول این که به شدت به زبان فارسی می‌اندیشم و سعی می‌کنم نوشته‌هایم تما ظرایف زبان فارسی را داشته باشد. دوم این‌که جنبه تمثیلی بیشتری پیدا کرده اما زندگی در تبعید یعنی زندگی در جهنم. بسیار بداخلاق شده‌ام. برای خودم غیرقابل تحمل شده‌ام و نمی‌دانم دیگران چگونه من را تحمل می‌کنند.”
غلامحسین ساعدی، تابستان، پاییز ۱۳۶۲، ساعدی به روایت ساعدی، یادمان، دهمین سالگرد خاموشی‌اش» کانون نویسندگان ایران (در تبعید)، پاریس، آبان ماه ۱۳۷۴

از خلال استاتوس‌ها

حال خوشی دارم. ساز و رفیق و کنار به راه. زده‌ام به خاطره‌ها و گذاشته‌ام ذهن دستم را بگیرد و ببرد به هر چه رفته. مرا برده به کوی دانشگاه. به صحن خوابگاه‌ دختران کوی- فاطمیه- فروردین- اردیبهشت ۸۱-۸۳. هوا گرم و پشه‌های نامرئی در هوا، تی‌شر‌ت‌های رنگ و رو رفته، شلوارک‌های پارچه‌ای نصفه نیمه. موهای بلند سنجاق کرده به پشت گردن، یا کپ کوتاه گوگوشیِ مد روز. نشمین‌های بالکن یا راهروهای دم راه هر ورودی، صف تلفن عمومی، دانشجوی گیلکی که بلند گیلکی می‌گوید، آذری، کرد، بوشهری، خراسانی همه ردیف به هم. دانشجوهای گرسنه با قابلمه‌های زنگ زده از راه سلف برمی‌گردند با تکه نانی که سر یک ژتون برنج نیم خام و قیمه گذاشته‌اند، غذایی که ماسیده، سفره‌ای از روزنامه وسط اتاق. ماست. ترشی های مانده از ماه‌ها پیش. گربه‌های بی‌دم. مامورهای شب. حضور و غیاب. سیگار روی پشت‌بام. خبر خودکشی یکی که نمی‌شناسی در ساختمان بغلی. بسکتبال. زانوی چلاق. کارگران هیز پشت حیاط بسکتبال. هم‌اتاقی تربیت بدنی. پوستر فرهاد. هم اتاقی بچه شهید. پوستر همت و باکری. انتخابات. انجمن. پوستر خاتمی. عشق. تلفن عمومی. عشق. بی‌سکه‌گی. حق عدم ورود به خوابگاه به ساعت ۹ شب. عشق. بوسیدن هم‌اتاقی. سیاست. پریدن از میله. فرار از تهران. خوابگاه چهار سال. چهار سال شب و روز. عصر و ظهر و زندگی. خوابگاه اتاق ۲۰۸ ۳۰۵، اتاق ۴۴۱، اتاق…

Temporary life

مادر من گاهی طوری با قطعیت درباره زندگی آینده و وضعیت شغلی و اسکان ازم سوال می‌کند که از طرفی مو به تن‌ام سیخ می‌شود و از طرف دیگر می‌خواهم بلند بزنم به خنده. مادرم و حتی پدرم همچنان فکر می‌کنند وضع و حال دنیا در این جایی که من زندگی می‌کنم از این قرار است که در طول یکی دو سال آینده قاعدتن من باید شغلی داشته باشم که تمام مخارج و زندگی‌ام را در سال‌های باقی‌مانده‌ی عمرم تامین کند. آن‌ها فکر می‌کنند تمام کارفرمایان شغل‌های با حیثیت و پرستیژ عالم باید از خداشان هم باشد که شغل‌های موجود را دودستی بیارند بگذارند کف دست دخترشان. آن‌ها همچنین فکر می‌کنند که هر شغلی که به آدم دادند و هر قراردادی که با آدم بستند تاریخ انقضا ندارد و هیچ وقت آن قرارداد قرار نیست تمام شود و آدم برود پی شغل دیگر. با مفهوم کارمند قراردادی هم از آن اول مشکل داشتند. کلمه «استخدام» را روزی چندبار به کار می‌برند و فکر می‌کنند آدم باید «استخدام» شود تا سرش به تن‌اش بیرزد و الا با قرارداد و این‌ها کار به جایی نمی‌رسد. این رابطه همیشگی و درازمدت با شغل را با مقوله مسکن و خانه هم دارند و نمی‌توانند هضم کنند که من در طول سه سال گذشته چهارتا اتاق- خانه نه ها- اتاق عوض کرده‌ام. استانداردهای زندگی اینجا از خانه به اتاق و از استخدام به قراردادهای بعضن چند ماهه تغییر می‌کند و برای آدمی که همه عمرش یا استخدام خودش بوده یا استخدام دولت و همیشه صاحب‌خانه بوده و به جای اجاره کردن به مستاجر خانه اجاره می‌داده خیلی این سبک زندگی ملموس نیست. آن روز دقت کردم دیدم دیگر مدت‌هاست از لفظ «خانه» برای جایی که در آن ساکن بوده‌ام در این سال‌ها استفاده نمی‌کنم. می‌گویم اتاقم فلان و اتاقم بیسار. درباره لفظ شغل هم همین طوری‌هاست. خیلی کم پیش می‌آید بگویم شغلم فلان کار است. همه چیز به طرز غریبی در ذهنم چندپاره و موقتی شده و قبل از این که اتاق عوض کنم ذهنم دنبال جستجوی اتاق بعدی و کار بعدی و جای بعدی‌ست. طوری شده که تا چشم‌ام به شغلی تقریبن پایدار و چندساله می‌افتد ناخودآگاه صفحه را می‌بندم. تصور این‌که چهار پنج سال توی یک کار راکد شوم و بمانم برایم ترسناک شده و خب این در دراز مدت خطرناک است. این وضعیت البته به بی‌قراری‌هایم بیشتر می‌خورد ولی گاهی هم شورش در می‌آید. این که نمی‌توانم یک جا قرار بگیرم و کار بگیرم و جا بگیرم. این‌که مدام باید بروم. از کشورم. از شهرم. از کارم. از اتاقم. از خودم. از خودم.

هشتم فروردین ۹۲

عین یک کفتر سنگ‌ و باران خورده پریده بودم و لنگان لنگان کشیده بودم خودم را بیرون. دنبال یک جفت دست و یک آغوش گرم بودم که بی هیچ انتظار و خواهشی فقط بگذارد بیست و چهار ساعت پناه بگیرم و آرام‌ام کند. با دست‌هاش و بوش و آغوش‌اش، بیست و چهار ساعت فقط آرام‌ام کرد. ماه کامل بود. مشغول تکاندن کرم‌ها از ذهنم هستم. چند روز دیگر از این طرف دریا می‌روم آن طرف‌اش. دارم «استانبول» اورحان پاموک را می‌خوانم. و هی دارم بهتر می‌شوم. قشنگ معلوم است که چرا باید بعد از خواندن این کتاب حال یکی مثل من بهتر بشود. ولی کمی که کرم‌ها را تکاندم درباره کتاب و چند کتاب دیگر همین‌جا می‌نویسم. حالم باید رو به بهبود باشد. گرچه به قول عزیز دلی مرض‌اش را از اول خودم به جان خودم انداختم. بی‌تفاوتی در مقابل سقوط آدم‌ها شاید بعضی وقت‌ها لازم است. شاید باید وقتی خودم در سراشیبی‌ بودم، چشم‌ام راروی سقوط دیگری می‌بستم. آدمی که در حال سقوط باشد هر لحظه ممکن است برای نجات خودش، اول تو را هول بدهد. همین‌طور هم شد. سقوط کردم. زخمی شدم. بدطوری. ولی خوبی‌اش این است که یاد گرفته‌ام زیاد به زخم‌ها و کرم‌ها مجال جولان ندهم. این یکی دستاورد همه این بیست و نه سال عمرم بوده باشد باید هفت دورکلاهم را بندازم هوا. روئین‌تن شدن در مقابل کرم‌ها.

ثریا در اغما

هیچ می‌دونستی ثریا برای همیشه در اغما موند و هیچ وقت نمرد؟
هیچ می‌دونستی آدمی که در اغما باشه و اسم‌اش ثریا باشه هیچ وقت نمی‌میره و همیشه در اغما می‌مونه؟
هیچ می‌دونستی اغما از مرگ و زندگی بهتره؟
نه دیگه نمی‌دونستی
اگه می‌دونستی الان تو اغما نبودی.

ششم فروردین ۹۲

لابد کسی که قاتل شعر باشد، اگر دست‌اش برسد قاتل آدم هم خواهد بود. گرچه شعر از آدمی والاتر است. رویارویی با شعر سنگ محک خوبی‌ست و می‌شود با آن عیار کسان را سنجید. و چه بسیارند شعرکُشانی که روز و شب شعر را لقلقه‌ی دهان کرده‌اند بی‌آنکه خطی از آن را از خود کرده باشند.
بخل از آز و ناتوانی محض می‌آید. بخیلی که عمری از فرط بی‌مایه‌گی برای کوفتن کسی از ستایش کس دیگری کمک می‌گیرد و خود اندک مایه‌ای در آستین برای عرضه ندارد آدم سست‌بنیاد و ضعیفی‌ست و فی‌الواقع باید به او ترحم کرد و برایش دل سوزاند. این دست مدعیان بی‌مایه چنگال‌های آماده‌ای دارند برای پنجه کشیدن به شعر و شعور.
پس از مدعی شعر و شعور باید دوری گزید و به خویشتن خویشش وا نهاد تا به ژاژخاییدن و جفنگ گفتن روزگار سپری کند و به همان حال نفله شود.

یک درخواست از خوانندگان وبلاگ

برای یک کار تحقیقی دنبال یک سری عکس هستم از شعرهایی که روی بیلبوردهای شهرداری در سطح شهر، پشت وانت، ماشین یا کامیون‌ها نوشته شده باشند. همین‌طور شعرهایی که روی داشبورد ماشین‌ها یا دیوار دکه‌های روزنامه‌فروشی یا سوپرمارکت‌ها احیانن نصب شده باشند. فکر کردم این‌جا بنویسم که اگر مخاطب عزیز و پایه‌ای این‌جا را می‌خواند و دوربین دارد در طی یک هفته آینده لطف کند و عکس‌ها را برایم به آدرس ایمیلی که همین کنار وبلاگ زیر عنوان «تماس با نویسنده» آمده بفرستد. پیشاپیش از همه کسانی که کمک می‌کنند ممنونم.
پ.ن. ددلاین این کار تحقیقی دو هفته دیگر است و صرفن عکس‌هایی که در این فاصله فرستاده شوند به درد خواهند خورد.

چهارم فروردین ۹۲

این‌که کسی به خودش اجازه بدهد یک مهمانی، آن هم مهمانی سال نو را به خاطر عقاید و دگماتیسم‌اش به دعوا و جنگ بکشاند خودخواهی عجیبی می‌طلبد. یادم هست سر این ماجرای دعواهای ایدئولوژیک در عیددیدنی‌ها خیلی یک زمانی با پدرم دعوا داشتم. حرف من این بود که فامیل و آشنا وقتی می‌آیند عیددیدنی یا وقتی ما می‌رویم عیددیدنی قرار نیست کل معضلات بشر و جهان را در همان هم‌نشینی چند ساعته حل کنیم. به خرج هیچ‌کدام‌شان نمی‌رفت. سال‌ها با برخی از اعضای فامیل صرفن به خاطر اختلاف‌نظر سیاسی یا تفاوت فرهنگی ارتباط نداشتیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در نسل من هم از این اتفاق‌ها بیفتد. ولی ظاهرن می‌افتد. آدم‌ها به خاطر اختلاف نظر اجازه می‌دهند روز اول سال نو سر هم داد بکشند و لیوان پرت کنند و فحش بدهند و کل مراسمی که این همه آدم برای‌اش زحمت کشیده‌اند را در عرض چند ثانیه به هم بریزند. به نظرم این‌ آدم‌ها قبل از هر چیزی آدم‌های خودخواهی هستند و به خاطر این خودخواهی باید جواب‌گو باشند. به خصوص وقتی خودشان به کژرفتاری‌های مشابهی که به آن اعتراض دارند (مثل سکسیم) دچارند.
خستگی مهمانی سال نو به خاطر همین بچه بازی‌های مزخرف به تن‌ام ماند. سفر هم انگار حریف‌ام نیست. مشتاق دیدار رفیق دوری‌ام که قرار است بعد از مدت‌ها ببینم‌اش. شاید دیدار حال‌ام را بهتر کند. خوشحال‌ام که کندم و آمدم بیرون و ناراحت‌ام از این همه فضایی که به آدم‌ها می‌دهم که از سر و کول زندگی و عاطفه‌ام این‌طور بروند بالا و بشاشند به همه چیز. خوشحال‌ام که بعد از کلی آزمون و خطا یاد گرفته‌ام بکشم بیرون از آدمی که ظرفیت فضا دادن و گرفتن را ندارد و ناراحت‌ام از این‌که چرا قبل از این‌که درست بشناسم به آدم‌ها آن‌قدر فضا می‌دهم که این بلای فعلی سرم بیاید.
خستگی البته فقط به این خاطر نبود. ماهی قرمز دم‌سفره‌ای‌ام درست بیست و پنج‌دقیقه بعد از دعوا افتاد مرد. قلب‌ام تیر کشید. خودم را نفرین کردم که دوباره ماهی قرمز خریدم که این‌طور بمانم توی مردن‌اش. اول که خریدم‌اش جاش کوچک بود. کلی عذاب کشید و عذاب کشیدم تا صبح شد و رفتم تنگ بزرگ‌تری خریدم. چند ساعتی خوشحال بود و چرخ خورد برای خودش. یک مشت ابله توی تنگ‌اش دور از چشم من نان ریختند. حیوانک نفس‌اش برید. بعد که آب تازه ریختم طاقت‌اش تمام شد و افتاد مرد. چهار روز از سال گذشته و من دل‌ام نمی خواهد به آن سرزمین کثافت برف‌زده برگردم. همین را فقط می‌دانم که دیگر جای من آن‌جا نیست. ولی این‌که جایم کجاست را هم درست نمی‌دانم. شاید جایی در ازمیر یا استانبول یا بیروت یا ارمنستان یا حتی گرجستان. ولی نه آن‌جا. باید کاری پیدا کنم و شرم را هر چه زودتر بکنم. کاش می‌شد آدمی رفقایش را… کلی رفیق ساخته‌ام توی آن جزیره که نمی‌توانم به این راحتی‌ها ول‌شان کنم. وطن که ندارم. رفیق را هم بی‌خیال شوم دیگر چی می‌ماند؟

سنگ‌سار

تو قبل از این که به سربازی بروی
عاشقم بودی
تو بعد از این که به سربازی رفتی هم
باز عاشقم بودی
سال‌ها گذشته بود
من، زن سربازتمامِ دیگری بودم
و از ترس سنگ‌سار
شش سال و نیم، فقط
به هر سربازی که از کوچه‌مان می‌گذشت
عاشقانه سنگ پرتاب می‌‌کردم.

سوم فروردین ۹۱

هیچ کس نمی‌دانست
زن تنهایی که بی‌هدف در فرودگاه
با چمدانی که صدای تمام سنگ‌ها را درآورده بود
از نگاه شاکی و خوابالود مسافران پروازهای تاخیری می‌گریخت،
برای دوست داشتن چه بهایی پرداخته بود.
هیچ‌کس نمی‌دانست
که زن مسافر در سینه‌بندش
شاعری جوانمرگ را به ترکیه می‌برد
تا سه شب، کنار جنازه‌اش
ناظم حکمت بخواند.
هیچ‌کس نمی‌دانست
هیچ کس نمی‌دانست.