سوم فروردین ۹۱

هیچ کس نمی‌دانست
زن تنهایی که بی‌هدف در فرودگاه
با چمدانی که صدای تمام سنگ‌ها را درآورده بود
از نگاه شاکی و خوابالود مسافران پروازهای تاخیری می‌گریخت،
برای دوست داشتن چه بهایی پرداخته بود.
هیچ‌کس نمی‌دانست
که زن مسافر در سینه‌بندش
شاعری جوانمرگ را به ترکیه می‌برد
تا سه شب، کنار جنازه‌اش
ناظم حکمت بخواند.
هیچ‌کس نمی‌دانست
هیچ کس نمی‌دانست.