چهارم فروردین ۹۲

این‌که کسی به خودش اجازه بدهد یک مهمانی، آن هم مهمانی سال نو را به خاطر عقاید و دگماتیسم‌اش به دعوا و جنگ بکشاند خودخواهی عجیبی می‌طلبد. یادم هست سر این ماجرای دعواهای ایدئولوژیک در عیددیدنی‌ها خیلی یک زمانی با پدرم دعوا داشتم. حرف من این بود که فامیل و آشنا وقتی می‌آیند عیددیدنی یا وقتی ما می‌رویم عیددیدنی قرار نیست کل معضلات بشر و جهان را در همان هم‌نشینی چند ساعته حل کنیم. به خرج هیچ‌کدام‌شان نمی‌رفت. سال‌ها با برخی از اعضای فامیل صرفن به خاطر اختلاف‌نظر سیاسی یا تفاوت فرهنگی ارتباط نداشتیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در نسل من هم از این اتفاق‌ها بیفتد. ولی ظاهرن می‌افتد. آدم‌ها به خاطر اختلاف نظر اجازه می‌دهند روز اول سال نو سر هم داد بکشند و لیوان پرت کنند و فحش بدهند و کل مراسمی که این همه آدم برای‌اش زحمت کشیده‌اند را در عرض چند ثانیه به هم بریزند. به نظرم این‌ آدم‌ها قبل از هر چیزی آدم‌های خودخواهی هستند و به خاطر این خودخواهی باید جواب‌گو باشند. به خصوص وقتی خودشان به کژرفتاری‌های مشابهی که به آن اعتراض دارند (مثل سکسیم) دچارند.
خستگی مهمانی سال نو به خاطر همین بچه بازی‌های مزخرف به تن‌ام ماند. سفر هم انگار حریف‌ام نیست. مشتاق دیدار رفیق دوری‌ام که قرار است بعد از مدت‌ها ببینم‌اش. شاید دیدار حال‌ام را بهتر کند. خوشحال‌ام که کندم و آمدم بیرون و ناراحت‌ام از این همه فضایی که به آدم‌ها می‌دهم که از سر و کول زندگی و عاطفه‌ام این‌طور بروند بالا و بشاشند به همه چیز. خوشحال‌ام که بعد از کلی آزمون و خطا یاد گرفته‌ام بکشم بیرون از آدمی که ظرفیت فضا دادن و گرفتن را ندارد و ناراحت‌ام از این‌که چرا قبل از این‌که درست بشناسم به آدم‌ها آن‌قدر فضا می‌دهم که این بلای فعلی سرم بیاید.
خستگی البته فقط به این خاطر نبود. ماهی قرمز دم‌سفره‌ای‌ام درست بیست و پنج‌دقیقه بعد از دعوا افتاد مرد. قلب‌ام تیر کشید. خودم را نفرین کردم که دوباره ماهی قرمز خریدم که این‌طور بمانم توی مردن‌اش. اول که خریدم‌اش جاش کوچک بود. کلی عذاب کشید و عذاب کشیدم تا صبح شد و رفتم تنگ بزرگ‌تری خریدم. چند ساعتی خوشحال بود و چرخ خورد برای خودش. یک مشت ابله توی تنگ‌اش دور از چشم من نان ریختند. حیوانک نفس‌اش برید. بعد که آب تازه ریختم طاقت‌اش تمام شد و افتاد مرد. چهار روز از سال گذشته و من دل‌ام نمی خواهد به آن سرزمین کثافت برف‌زده برگردم. همین را فقط می‌دانم که دیگر جای من آن‌جا نیست. ولی این‌که جایم کجاست را هم درست نمی‌دانم. شاید جایی در ازمیر یا استانبول یا بیروت یا ارمنستان یا حتی گرجستان. ولی نه آن‌جا. باید کاری پیدا کنم و شرم را هر چه زودتر بکنم. کاش می‌شد آدمی رفقایش را… کلی رفیق ساخته‌ام توی آن جزیره که نمی‌توانم به این راحتی‌ها ول‌شان کنم. وطن که ندارم. رفیق را هم بی‌خیال شوم دیگر چی می‌ماند؟