هشتم فروردین ۹۲

عین یک کفتر سنگ‌ و باران خورده پریده بودم و لنگان لنگان کشیده بودم خودم را بیرون. دنبال یک جفت دست و یک آغوش گرم بودم که بی هیچ انتظار و خواهشی فقط بگذارد بیست و چهار ساعت پناه بگیرم و آرام‌ام کند. با دست‌هاش و بوش و آغوش‌اش، بیست و چهار ساعت فقط آرام‌ام کرد. ماه کامل بود. مشغول تکاندن کرم‌ها از ذهنم هستم. چند روز دیگر از این طرف دریا می‌روم آن طرف‌اش. دارم «استانبول» اورحان پاموک را می‌خوانم. و هی دارم بهتر می‌شوم. قشنگ معلوم است که چرا باید بعد از خواندن این کتاب حال یکی مثل من بهتر بشود. ولی کمی که کرم‌ها را تکاندم درباره کتاب و چند کتاب دیگر همین‌جا می‌نویسم. حالم باید رو به بهبود باشد. گرچه به قول عزیز دلی مرض‌اش را از اول خودم به جان خودم انداختم. بی‌تفاوتی در مقابل سقوط آدم‌ها شاید بعضی وقت‌ها لازم است. شاید باید وقتی خودم در سراشیبی‌ بودم، چشم‌ام راروی سقوط دیگری می‌بستم. آدمی که در حال سقوط باشد هر لحظه ممکن است برای نجات خودش، اول تو را هول بدهد. همین‌طور هم شد. سقوط کردم. زخمی شدم. بدطوری. ولی خوبی‌اش این است که یاد گرفته‌ام زیاد به زخم‌ها و کرم‌ها مجال جولان ندهم. این یکی دستاورد همه این بیست و نه سال عمرم بوده باشد باید هفت دورکلاهم را بندازم هوا. روئین‌تن شدن در مقابل کرم‌ها.