از خلال استاتوس‌ها

حال خوشی دارم. ساز و رفیق و کنار به راه. زده‌ام به خاطره‌ها و گذاشته‌ام ذهن دستم را بگیرد و ببرد به هر چه رفته. مرا برده به کوی دانشگاه. به صحن خوابگاه‌ دختران کوی- فاطمیه- فروردین- اردیبهشت ۸۱-۸۳. هوا گرم و پشه‌های نامرئی در هوا، تی‌شر‌ت‌های رنگ و رو رفته، شلوارک‌های پارچه‌ای نصفه نیمه. موهای بلند سنجاق کرده به پشت گردن، یا کپ کوتاه گوگوشیِ مد روز. نشمین‌های بالکن یا راهروهای دم راه هر ورودی، صف تلفن عمومی، دانشجوی گیلکی که بلند گیلکی می‌گوید، آذری، کرد، بوشهری، خراسانی همه ردیف به هم. دانشجوهای گرسنه با قابلمه‌های زنگ زده از راه سلف برمی‌گردند با تکه نانی که سر یک ژتون برنج نیم خام و قیمه گذاشته‌اند، غذایی که ماسیده، سفره‌ای از روزنامه وسط اتاق. ماست. ترشی های مانده از ماه‌ها پیش. گربه‌های بی‌دم. مامورهای شب. حضور و غیاب. سیگار روی پشت‌بام. خبر خودکشی یکی که نمی‌شناسی در ساختمان بغلی. بسکتبال. زانوی چلاق. کارگران هیز پشت حیاط بسکتبال. هم‌اتاقی تربیت بدنی. پوستر فرهاد. هم اتاقی بچه شهید. پوستر همت و باکری. انتخابات. انجمن. پوستر خاتمی. عشق. تلفن عمومی. عشق. بی‌سکه‌گی. حق عدم ورود به خوابگاه به ساعت ۹ شب. عشق. بوسیدن هم‌اتاقی. سیاست. پریدن از میله. فرار از تهران. خوابگاه چهار سال. چهار سال شب و روز. عصر و ظهر و زندگی. خوابگاه اتاق ۲۰۸ ۳۰۵، اتاق ۴۴۱، اتاق…