بایگانی ماهیانه: مارس 2013

یکم فروردین ۹۲

دیگه مویی نمونده قیچی کنم. همه را قیچی کردم. از امشب زدم به بوم و رنگ. رنگ‌هایی که میم برای عید کریسمس برام خریده بود را امشب افتتاح کردم. سه ساعتی می‌شه که دارم قر و قاطی رنگ‌ها را به هم می‌زنم. با هر لیوان و هر نخ، رنگ‌ها ترکیب تازه‌ای پیدا می‌کنند. ماهیت تازه‌ای.
امشب برای بار سوم فریدا را دیدم. هر بار دلیلی برای دیدن‌اش هست. این بار از دو دفعه قبل بیشتر ته نشین شد.

بهاریه

این هم از بهاریه ما… و چه کسی گفته که بهاریه سال‌های تلخی از این دست باید از جنس شور باشد وقتی شوری در بساط نیست، کمااینکه آه هم.
چیزی از این بهار در آغوش من کم است
تو نیستی و یک سره اردی‌جهنم است
اسفندِ سرد و خسته به پاییز می‌رسد
تقویم یک دروغ بزرگ مسلم است
وقتی که هیچ‌چیز شبیه گذشته نیست
وقتی ردیف و قافیه گاهی فقط غم است
وقتی به جای ع.ش.ق، هجوم سه نقطه‌هاست
وقتی که قحط سیب، و… حوا و… آدم است
از هفت‌سین کالِ زمستان عبور کن
سرماست سین هفتم و سرما جهنم است
بر من مگیر خرده اگر سبز نیستم
وقتی سیاه بر همه رنگی مقدم است
وقتی هنوز خون تو می‌جوشد از زمین
خرداد مثل ماه عزای محرم است
.
.
.
از سین، سکوت مانده و سالی که سوخته
از من همین سرود که بغضی دمادم است.

نان

گاهی فقط کافی‌ست
تکه نانی به زمین بیفتد
و گنجشکی به آسفالت داغ نوک بزند
تا خون فواره کشد.
خواب خیابان هنوز آشفته است
مرگ دختری جوان در آخرین روز بهار را
را زیر پوست‌اش پنهان کرده است.
به نام کوچه‌ها نگاه کن
کافی‌ست کمی باران بیاید
تا خونابه از پلاک‌های سفیدآبی شهرداری روان شود.
پشت تکه سنگکی داغ پناه بگیر
نان، سپر بلای خوبی برای نفرین مردگان خیابان است.

بیست و پنجم اسفند ۹۱

حجمی از خاکستر در هواست. انگار مامور تخلیه خاکستر لوله‌های بخاری نفتی به مناسبت خانه‌تکانی عید آمده باشد و هی بتکاند و تمامی نداشته باشد. حجم عظیمی از خاکستر در هوای این جزیره پراکنده‌ست. چراغ‌ها هم همه از دم زرد و سفید. به زورخودم را جا به جا می‌کنم و اولین سالی‌ست بعد از این همه سال که دست به سبزه و ماهی و هفت‌سین نبرده‌ام. با این همه خاکستر هفت‌سین بی‌معنی‌ست. شاگرد دبیرستانی‌ام یک بسته گز آردی «ساحل» محصول اصفهان آورد داد دستم بعد از کلاس امروز که «ثریا در اغما» موضوع درس بود و عید تبریک گفت. کلاس‌های هفته بعد را کنسل کردم. این تنها کاری بوده که برای بستن درها تا اطلاع ثانوی انجام داده‌ام. برای این حجم بی‌قراری هم باید یک فکری بردارم.

عمری‌ست زنده‌ایم به لطف نقاب‌ها

عمري‌ست زنده‌ايم به لطف نقاب‌ها
پنهان شديم پشت دروغِ حجاب‌ها
كوريم و كر به شيوه تلخ مترسكان
در انتظار مرگ و زوالِ غراب‌ها
در چنگ غربتیيم و گريزى نمانده است
از پنجه‌هاى تيز و سياه حباب‌ها
گردن نهاده‌ايم به جلادِ محترم
به ترس‌ها، به خاطره‌ها، اضطراب‌ها
ما عشق را به قيمت ارزان فروختيم
گم كرده آب را به هواى سراب‌ها
با دست خويش ريخته جام شراب را
در كام پر كثافت اين فاضلاب‌ها
ما با نقابِ آدم و شيطان در آينه
خفاش‌هاى باكره در احتجاب‌ها
بيرون نمى‌شويم از اين رخوت و سكون
تا سر سپرده‌ايم به فصل‌الخطاب‌ها.

برای خراسان به لهجه خودش

به مادربزرگم که یک ۱۴ اسفند بود که مرد. برف تندی می‌آمد و خاک
مُو همو عاشقِ دلتنگِ تویُم
همه جا، همه وخ، کلِه وَنگ تویُم
تو مث ماهی، تو شبای دلُم
مویُم انگار بِچٌِه پِلنگ تویُم
تو همش جیر مِدی یَرِگه ولی مو
بازم عاشقِ مست و مشنگ تویُم
رو دیفالا عسکِته هی مِکِشُم
گیرِ لاخ موهای قشنگ تویُم
تو خراسان بزرگِ بزرگی
تو دوتار مویی و مو چنگ تویُم
بَرِ دیدنت هی بال بال مِزِنُم
که یه عمریه سوسه لنگ تویُم
مُو همو عاشق دلتنگِ تویُم
همه جا، همه وخ، کله ونگ تویُم…
فایل صوتی شعر

دوازدهم اسفند ۹۱

گاهی فکر می‌کنم بلیط خریدن کار یک دقیقه است. ولی رسیدن به خانه و بغل کردن درست و حسابی بابا شاید چند ماه یا سال طول بکشد. از خانه‌ای که آن را ترک کردم رفتند جای جدید. خانه جدید نمی‌دانم چه شکلی‌ست هنوز. این‌که وقتی به آنجا فکر می‌کنم و خودم را در خانه‌ای می‌بینم که خالی و متروکه است یا دست مستاجرهایی که نمی‌توانم صورت‌هایشان را تصور کنم ترسناک است. به خانه اشباح با صداهای گنگ می‌ماند. خانه زهرا و عبدی را هم ندیده‌ام. خاطره‌ای از اتفاق‌های جدیدی که در زندگی نزدیکانم می‌افتد ندارم و از این خالی شدن ذهن خیلی می‌ترسم.

پرواز

آن سال‌ها
که هنوز قحطسالی نبود
آب جوشِ چایِ بعدازظهر
از «سد طُرُق» می‌آمد
و گیلاس‌‌های یخی
از تک‌درخت باغچه‌ی خانه‌ی‌ وکیل‌آباد
آن سال‌ها
که وُسعِ گربه‌های لنگِ ولگرد
به حصارهای حیاطِ چهارونیم عصر می‌رسید
و جوجه‌های ماشینی
با چینه‌دان‌های ورم‌کرده و عمر کوتاه
مرگ بی‌رحمانه‌ای داشتند.
آن سال‌ها
که باغچه،
گورستان ماهی‌های قرمز عید بود
و قبرهای بهشت‌رضا هنوز یک طبقه بودند
آن سال‌ها
که «سد گلستان»،
جای شاعرانه‌ای برای مُردن بود
من هر پنج‌شنبه
از مرد کتابفروشی که لهجه‌اش شبیه اخوان بود
کتابی از شاملو می‌خریدم.
نه، این من نیستم.
و این حوالی هیچ کفتربازی نیست
که این کبوترهایِ خاکستریِ بی‌حوصله را پر بدهد.
پای پنجره، نان می‌ریزم.
خیال می‌بافم.
می‌پرم.