بایگانی ماهیانه: آوریل 2013

نهم اردیبهشت ۹۲

پریشب یک نفر که باهاش قهرم در خوابم خودکشی کرده بود. وضعیت از این قرار بود که کسی خبر خودکشی آن آدم را در خواب برای من آورد و من در خواب ناخودآگاه یاد مکالمه‌‌هایی که درباره خودکشی با او داشتم و تجربه‌هایی که از آن‌ها حرف زده بودم افتاده بودم. اصرار داشتم بفهمم خودش را چه‌طور کشته است ولی هیچ‌کس نمی‌دانست. کنجکاو بودم بدانم در نهایت از کدام شیوه استفاده کرد برای از بین بردن خودش و این‌که نکند حرف‌هایی که زده بودم رویش اثر گذاشته است. فکر کردم چقدر بد که قبل از آشتی کردن خودش را کشت و این کرم توی سرم افتاده بود که نکند دعوایی که با هم کرده بودیم باعث شده او خودکشی کند. می‌فهمیدم که دعوای ما ربطی به خودکشی‌اش نداشته اصلن ولی هی ذهن‌ام همه چیز را به هم ربط می‌داد. در خواب، پذیرفتن این‌که یک نفر که هیچ وقت به خودکشی فکر نمی کرد خودش را کشته است خیلی سهمگین و ترسناک بود. به این فکر می‌کردم که لابد در روزهای آخر عمرش خیلی ایزوله و تنها بوده است و لابد از همه چیز بریده که دست به از بین بردن خودش زده است. انقدر این فکرها عین مار در خواب نیش‌اش را به مغزم فرو کرد که از خواب پریدم و چند دقیقه طول کشید تا یادم بیاید من خواب بوده‌ام و در بیداری آن آدم سُر مُر گنده دارد به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. بعد شک کردم که نکند خواب راست بوده و خودش را کشته باشد. ولی خب در عالم بیداری هنوز با آن آدم در وضعیت کات به سر می‌بردم و حتی بعد از آن خواب دهشتناک هم حاضر نبودم یک خط بهش بنویسم که زنده‌ای یا مرده. خدا پدر فیس‌بوک را بیامرزد که نبض آدم‌ها را به دست می‌دهد و حتی اگر نخواهی قیافه کسی را در عالم واقعی دوباره ببینی می‌توانی بفهمی هنوز زنده است یا مرده. واضح است که طرف داشت به زندگی خودش ادامه می‌داد و اتفاقن روز خوبی را هم شروع کرده بود. ته دل‌ام حرص خوردم از این‌که تو که حال‌ات سر جاش است بی‌جا می‌کنی توی خواب من خودت را می‌کشی که من این‌طور به هم بریزم.
طرف زنده بود ولی من همچنان درگیر آن حسی بودم که در خواب از خبر از دست دادن ناگهانی او داشتم. حس پشیمانی از این‌که چرا قهر بودیم و طرف خودش را کشت. حس عذاب وجدانی که معلوم نیست از کجا می‌آمد. چندبار با خودم فکر کردم یک خط بهش بنویسم و بگویم کل این بساط بازی‌ست و ما بی‌خود این همه دچار ذهنیات پوچ خودمانیم. پس‌فردا که یکی‌مان افتاد مرد لابد آن یکی ناراحت می‌شود. بعد دیدم کلن آن‌قدر جان عزیز است طرف که محال است خودش را بکشد و یحتمل خیلی سال بعدتر از من خواهد مرد. این شد که کامل بی‌خیال شدم. ولی اتفاق غریبی از پریشب افتاده. هر جا اسم یا عکس این آدم بالا می‌آید، من فکر می‌کنم ای داد! این آدم چرا خودش را کشت؟ یا حتی فکر می‌کنم به این‌که روزی خودش را خواهد کشت و ما وضعیت‌مان به همین شکل است و من دوباره به همان عذاب وجدان دچار خواهم شد. از آن بختک‌هایی‌ست که باید حداقل یک هفته بگذرد تا فراموش کنم.

کوری

او شاه شکست‌خورده ناکامی بود
که شبی با چاقو
چشم‌های شعرم را از کاسه درآورد
دست‌هایش را با گوشه کت سیاه‌اش پاک کرد
زاویه کلاهش را طوری تنظیم کرد
که تنها با مردمک چشم چپ دنیا را ببیند
و به قلعه‌اش بازگشت.

این یک شعر نیست

برايم مى‌نويسد
دوباره زنگ زده‌اند
هر بار كه مى‌نويسد
دوباره زنگ زده‌اند
انگار مارها دور گردنم پيچيده باشند
داد بزنم
نيش‌شان را فرو مى‌كنند
پس سكوت مى‌كنم
فكر مى‌كنم به اينكه
پرونده هيچ وقت بسته نمى‌شود
ما با ماران هماغوش شده‌ايم
و به نامه‌هاى هر از چند ماه
و دوستت دارم‌ها اكتفا كرده‌ايم.

فروردین ۹۲- ، بیروت: صبرا و شتیلا و برج‌البراجنه/۲

حدود نیم ساعت بعد از مربع امنیتی ضاحیه که عکس‌برداری در آن پرخطر بود خارج شدیم. بین راه صندل‌هام را با یک جفت کفش جلوپوشیده عوض کردم که لاک قرمز انگشت‌هام را پوشانده باشم. فضای منطقه طوری بود که ناخودآگاه من را متوجه لباس و پوشش خودم می‌کرد. احساس می‌کردم به قدر کافی پوشیده نیستم. تعداد زن‌های باحجاب با چادرهای یک‌دست سیاه در منطقه ضاحیه به طرز چشم‌گیری از مناطق دیگر بیروت مثل حمراء یا جمیزه بیشتر بود. زیر پل که سربرگرداندم پشت سرم پوستر بزرگ سیدحسن نصرالله روی یکی از دیرک های چراغ‌برق تکان می‌خورد. اول قرار بود برویم تا قلب حی‌الاکراد برویم ولی بعد به خاطر نوع پوشش و درگیری‌های اخیر کردها و فلسطینی‌های آن منطقه بی‌خیال شدیم. جلوتر بوی گوشت خام قصابی با بوی آشغال‌های مانده کنار خیابان و بوی فاضلاب منتشر در هوا، کم کم داشت روی بیر‌حم شهر را نشان‌ام می‌داد. البته شهر که می‌نویسم، منظورم شهر بیروت نیست. اینجا متوجه شدم که گاهی عرض یک بلوار معمولی استان را عوض می‌کند! مثل بلوار «طریق‌المطار» که یک طرف‌اش بیروت است و یک طرف‌اش استان جبل و ضاحیه در استان جبل است. گرچه این مناطق آن‌قدر در هم تنیده‌اند که به سختی می‌شود تشخیص داد تا کجا بیروت است و از کجا حومه بیروت شروع می‌شود.


از پل که گذشتیم و وارد ورودی اردوگاه‌های فلسطینی شدیم، ماشین‌‌ها در خیابان کم‌عرضی در دوخط می‌راندند و موتورها پرسروصدا لایی می‌کشیدند و در همان دو میلی‌متر جا تک‌چرخ می‌زدند. زن‌ها و بچه‌ها در هم می‌لولیدند. پیاده‌روها به اشغال مغازه‌دارها در آمده بودند با اجناس هردنبیل با قیمت‌های بسیار ارزان‌تر از بیروت.. کابل‌های برق و هیکل کثیف و چرک ساختمان‌ها و لباس‌هایی که از بند رخت‌ها آویزان بود تصویری بود که آسمان این بخش از ضاحیه که برج‌البراجنه نام دارد نشانم می‌داد. چند کوچه پایین‌تر تصمیم گرفتیم تا یک جایی که دوستم فکر می‌کرد امن است برویم داخل اردوگاه بوی آشغال، بوی تند فاضلاب، بچه‌های قد و نیم‌قد با دست و صورت‌های چرک و لباس‌های پاره، پسرهای جوان یله بر نرده‌ها و گوشه و کنار خیابان‌ها، سوپرمارکت‌ها با عکس رهبر ایران و رهبران و شهدای جوان حزب‌الله و نصرالله و فضل‌الله به دیوارهایشان. مغازه‌دارها، کلاشنیکف‌ها را به دیوار مغازه‌هایشان تکیه داده بودند. همراهم می‌گفت اینجا عین نقل و نبات کلاشینکف خرید و فروش می‌شود و این روزها به خاطر تشنج اوضاع سلاح گران‌تر هم شده و دسترسی همه به آن آسان‌تر است. در منطقه برج‌البراجنه‌ی ضاحیه تقریبن همه مسلح‌اند و اگر تقی به توقی بخورد، می‌ریزند وسط خیابان و جوی خون راه می‌اندازند. پرچم‌های «یا قمر بنی‌هاشم» «یاحسین» و شمایل‌هایی که شبیه شمایل حسین‌بن‌علی و علی‌ابن‌ابی‌طالب در ایران می‌شد به در و دیوار محله‌های مذهبی و مساجد می‌شود دید اینجا هم دیده می‌شدند. کوچه‌ها برق نداشتند و تاریک بودند. این بخش از منطقه به طور کامل در اختیار نیروهای حزب‌الله است و از یک جایی به بعد هم دست نیروهای امل و شهرداری بیروت و ارتش حق ورود به آن را ندارد. در پس‌کوچه‌هایی که آسمان به خاطر حجم سیم‌های دزدی برق و لوله‌های غیرقانونی آب به زور دیده می‌شود تقریبن آدم روی آشغال راه می‌رود. در بخش‌هایی از برج‌البراجنه فاضلاب خانه‌ها کف زمین روان است. باورنکردنی‌ست. حجم کثافت و آلودگی باورنکردنی‌ست.

گرافیتی‌های غیرحرفه‌ای و عجولانه نشان‌های حزب الله و شعارهایی در دفاع از شهدا ومقاومت، و تصویر بزرگی از بشار اسد و شعاری با این مضمون که ملتی که رهبرش اسد باشد هرگز نمی‌میرد در کوچه‌ها پس‌کوچه‌های منتهی به برج البراجنه می‌شود دید. آن‌قدر سنگین شده بودن و آن‌چه می‌دیدم نفس‌گیر بود که توان نوشتن‌اش را ندارم.


احساس می کنم کلمه‌ها قدرت ندارند در مقابل آن‌چه به چشم سر دیدم. آن جا هم در طول مسیر فقط سکوت بود. به خصوص که نباید حرف هم می‌زدیم و بدون اختلاط به زبان دیگر باید سریع فقط می‌گذشتیم. رفیقی که راهنمای ما در اردوگاه بود خودش تا حالا دوباره گیر نیروهای مقاومت فلسطینی افتاده بود و شانسی زنده درآمده بود. نیروهای فتح و اخیرن جبهه النصره در اردوگاه برج‌البراجنه مخفی شده‌اند. ورود پلیس هم حتی به این اردوگاه‌ معمول نیست مگر اتفاقی مثل بمب‌گذاری افتاده باشد. کمااین‌که دیروز این اتفاق افتاده بود و کل ورودی برج‌البراجنه را نیروهای خودشان بسته بودند.

کل فضایی که توصیف کردم یک طرف، و نگاه ساکنان این مناطق به آدم‌هایی که از خودشان نیستند یک طرف دیگر. گاهی آن‌قدر نگاه‌ها مشکوک و خشمگین و سنگین بود که ناخودآگاه نفس‌ام را حبس می‌کردم. چند بار سعی کردم از طریق نگاه ارتباط برقرار کنم ولی سخت و غیرممکن بود. زن‌ها، مردها، پسر و دختربچه‌ها هیچ علاقه‌ای به حضور امثال من در آن‌جا نداشتند و این را با نگاه‌شان به خورد تو می‌دادند. آن‌جا نمی‌شود زیاد ماند. فقط همین که آدم ازش بگذرد کافی‌ست برای این‌که نگاه‌ش به کل جهان در مقایسه با قبل از دیدن این فضا عوض شود. واقعن این اتفاق در آدم می‌افتد. تصاویر ول‌ات نمی‌کنند. شانس آورده‌اید اگر آن تصاویر را ببینید و شب‌ درگیر کابوس‌اش نشوید. من که شدم. امکان ندارد آدم خیابان اصلی محله صبرا و فرعی‌های بن‌بست با آن حجم آلودگی را ببیند و تکان نخورد. فرعی‌هایی که سال‌ها پیش محاصره شده بودند و در آن‌ها اجساد تیرخورده کوچک و بزرگ روی هم تلنبار شده بودند، حالا پر شده‌ بودند از بچه‌هایی که ظهرها و بعدازظهرها روی همان زمین با هم بازی می‌کنند و جیغ می‌کشند و زمین می‌خورند.
و آن بازار مکاره‌ی صبرا. از شوکر برقی تا پنیر و زیتون و ستلایت و کیف چه‌گوارا را می‌شود آن‌جا پیدا کرد. سر هر گاری یک بلندگوی دستی گذاشته‌اند و صدای نکره‌ ضبط‌شده‌ای روی دور تکرار است، گاهی ضرب می‌گیرد و آواز می‌خواند و گاهی گزارش اشیاء لکنته‌ای را می‌دهد که مرد گاری‌چی می‌فروشد. پسرک شانزده هفده ساله ای بعد از این‌که می‌بیند دوربین دارم سوار بر وسپا جلوی من نگه می‌دارد. اول به شدت می‌ترسم ولی بعد می‌بینم اصرار دارد عکس‌اش را بگیرم. تمام ساق پای‌اش را خالکوبی کرده است. لبخند گنده‌ای می‌زند و عکس‌اش را می‌گیرم و می‌رود پی کارش. این اتفاق که آدم‌ها در منطقه صبرا چندبار جلویم را بگیرند و خواهش کنند عکس‌شان را بگیرم زیاد برایم افتاد. پدری با پسر هفت هشت ساله‌اش، پسران جوان بیست و چند ساله که سر کوچه دارند قلیان می‌کشند، یکی یکی برایم ژست می‌گیرند تا عکس‌شان را بگیرم.

درست دو قدم جلوتر در یکی از کوچه‌های صبرا، به خاطر یکی از عکس‌هایی که می‌گیرم، ناگهان دو نفر دنبالمان راه می‌افتند و تا مطمئن نشده‌اند که از محله بیرون رفته‌ایم تعقیبمان می‌کنند. همه چیز در مسافت کمی غیرقابل پیش‌بینی است. اذان مغرب را می‌گفتند که از زیر نگاه های سنگین ساکنان برج البراجنه جستیم و زدیم بیرون. موی کوتاه و پیراهن سفید اصلن لباس مناسبی برای گشتن در آن منطقه نبود. همان راسته طریق‌المطار که سال‌هاست بر سر نام‌اش بین حزب الله ومخالفانش دعواست کمی پایین‌تر منتظر تاکسی شدیم به مقصد اشرفیه. حزب‌الله هر دو هفته یک‌بار تابلوی بلوار امام خمینی را علم می‌کند و مخالفانشان تابلو را شبانه از جا در می‌آورند. این قصه مدت‌هاست ادامه دارد. شب جایی در اشرفیه نشستیم و قلیان کشیدیم. بچه‌ها از انتخابات پیش‌روی ایران و لبنان حرف می‌زدند.
ذهن من جایی بین‌ کابل‌های سیاه‌ به هم‌تافته‌ی صبرا و خاک و خل دست و پای بچه‌های شش هفت ساله کوچه‌های فرعی گیر کرده بود. چیزی در من ریخته بود، یا عوض شده بود یا تکان خورده بود. نمی‌دانم. شب که مسیر هتل در خیابان حمراء را با رفیقم می‌رفتیم، قفسه سینه‌ام سنگین بود. به او گفتم:‌ چیزی در این سفر عوض شد در من، گم شد یا پیدا را هنوز نمی‌دانم. ولی می‌دانم که به برگشتن دوباره و چندباره من به این‌جا ربط دارد. حالا در کنار استانبول، جای دیگری هست که گرچه آغوش‌اش به قدر بسفر امن نیست، اما به قدر عاشقی‌ها و دیوانه‌‌گی و گم‌شدن‌های من در کوهستان و افق لاجوری مدیترانه جای امن دارد. ناامنی و تناقض‌های عمیق لبنان، آن را به یک معشوق مالیخولیایی بدل کرده که دلداده‌اش باید صابون هر اتفاقی را به تن‌اش بمالد. بعید نیست آدم را میانه راه ول کند و برود پی کارش اما تا وقتی هست، جز جنون و زیبایی و بی‌قراری چیز دیگری در آدم نیست.
فمن قلبی سلام لبیروت…

فروردین ۹۲-بیروت: منطقه ضاحیه/۱

بعد از یکی دو روز که از اقامت‌ام گذشت، به لطف راهنمایی‌های دقیق همسفرم که خودش سال‌ها ساکن بیروت بوده و این چند روز هم رفیق و پای سفرم بود توانستم تا حدود زیادی زیر پوست بیروت را ببینم. کم‌کم دوزاری‌ام افتاد کجای زمین ایستاده‌ام. پیچیدگی‌های سیاست داخلی بیروت به خاطر تکه تکه و طایفه‌ای بودن‌اش و موقعیت جغرافیایی و فراوانی آب و نور و حاصلخیزی خاک همه باعث شده در طول سالیان بیروت زمین تقسیم غنایم گروه‌های مختلف باشد. خیلی از مناطقی که ‌رفتیم و بر زمین بسیاری از جاهایی که ایستاده بودیم کسی یا کسانی ترور شده بودند، و یا درگیری‌های طایفه‌ای اتفاق افتاده بود و یا احتمال داشت اتفاق بیفتد. کم کم طوری شده بود که از زمین زیر پای‌ام می‌ترسیدم. بهش اطمینان نداشتم. امنیت عین شیشه خرده روی زمین ریخته بود و از بین رفته بود. هر چه بود شعاع‌هایی بود که گاهی پررنگ و کم‌رنگ می‌شد.
از مثلن اشرفیه که جزو بهترین مناطق بیروت و مسیحی‌نشین است و همه چیز ظاهرن در آن امن و مرتب است و همین دو ماه پیش شاهد ترور دوتا از سیاستمداران جریان حریری بود، تا صبرا و شتیلا و برج‌البراجنه و بخش‌هایی از منطقه ضاحیه که فقر و زاغه‌نشینی و آلودگی و خشونت در آن‌ها مثل اکسیژن در هوا جاری‌ست این عدم امنیت را می‌شود حس کرد. البته این راه هم بگویم که بخت با من در داشتن همسفرهای فابریک و آگاه به اوضاع بیروت و لبنان در این سفر به شدت یار بود و برای همین سفرم به بیروت از همان روز اول خیلی توی فاز توریستی نبود. چیزهایی دیدم و شنیدم که یک توریست معمولی نمی‌شنود و نمی‌بیند و ممکن است بدون دانستن این طور مسائل اتفاقن سفر آرامی هم داشته باشد و حس امنیت‌اش خدشه‌دار نشود و از زیبایی بکر و وحشی لبنان و بیروت لذت ببرد.
سه‌شنبه قرار بود برویم ضاحیه که صبرا و شتیلا و برج البراجنه هم همان‌جاست. از کنار مسجد زیبای «محمد امین» که کنار قبر رفیق حریری و همراهانی که با او یا بعد از او ترور شده‌اند قرار دارد و خود رفیق حریری هم دستور ساخت‌اش را داده بود و قبل از افتتاح‌ آن ترور شد باید تاکسی می‌گرفتیم به مقصد ضاحیه. کنار مسجد نوساز «محمد امین» سینمای سوخته‌ بزرگی با سقف گرد و یک کلیسای سوخته را هنوز می‌شود دید که از دوران جنگ‌های داخلی به جا مانده‌اند. حضور این دو ساختمان سوخته در قلب خیابان‌هایی که حریری تمام‌شان را بعد از جنگ‌های داخلی بازسازی کرده نشان می‌دهد که چرا بیروتی‌ها حریری را این همه دوست دارند و برای خانواده‌اش احترام قائلند. گرچه دشمن و بدخواه هم کم ندارد و حزبش فعلن همین طور دارد کشته می‌دهد.آن آرام‌گاهی که وسط شهر بیروت برای حریری و یاران‌اش درست کرده‌اند همین طور دارد پر و پرتر می‌شود. دو نفری که دو ماه پیش کشتند را حالا ردیف جلوی گور حریری و محافظانش خاک کرده‌اند. کل سنگ‌قبرها با گل رز سفید طبیعی پوشانده‌ شده‌اند. این گل‌ها را هر روز عوض می‌کنند.
تاکسی گرفتیم و راهی شدیم به سمت ضاحیه. کمی جلوتر، تاکسی از یکی از فرعی‌ها پیچید داخل کوچه. کم‌کم آن خیابان‌های شانزه‌لیزه‌طور محو شدند و شهر چهره‌ای نیمه‌آواره و جنگی به خود گرفت. ساختمان‌های باقی‌مانده از دوران جنگ‌های داخلی و بمباران‌های جنگ‌ معروف سی‌و سه روزه را می‌شد هنوز هم در آن بخش شهر دید. راننده وقتی متوجه شد دارم از شهر عکس می‌گیرم، شروع کرد به حرف زدن درباره جنگ‌های داخلی. به ساختمانی اشاره کرد و گفت که در دوران جنگ‌های داخلی، سگ‌ها، لاشه‌های آدم‌ها را از لای آوارهای این ساختمان‌ها بیرون می‌کشیدند و می‌خوردند. جلوتر تمثال اولین نخست‌وزیر لبنان در میان ساختمان‌های آوار بازمانده از دوران جنگ توی چشم می‌زد. پیرمرد راننده می‌گفت خوب به یاد دارد این منطقه چطور در دوران جنگ‌های داخلی‌ با خاک یکسان شده بود و حتی یک ساختمان هم سالم نمانده بود و تمام نخل‌های وسط بولوار در آتش سوخته بودند.
هوای هشتم آوریل بیروت، هوای غریبی بود. از صبح که از هتل آمدم بیرون، غبار مسی‌رنگی همه جا را گرفته بود. انگار شهر آماده طوفان بزرگی باشد. راننده می‌گفت لبنانی‌ها به این غبار مسی‌رنگ «نسیم مصر» می‌گویند و بر خلاف هواشناسی‌های اعلام‌شده و اعلام سقوط شانزده‌درجه‌ای هوا، او اطمینان داشت که کلهم چرند است و این نسیم از بیروت عبور خواهد کرد و شب طوفانی در کار نخواهد بود. همین طور هم شد و به جز باران بهاری مختصر از طوفان خبری نبود. پیرمرد نبض هوای بیروت دست‌اش بود.


سر پیچ دوم، پیرمرد راننده گفت اینجا میدان شتیلاست. خورشید بر اثر غبار غلیظ محلی، نور منتشر قهوه‌ای رنگی داشت و پشت میدان شتیلا سنگر گرفته بود. از راننده خواستم نگه دارد. با همراهم پیاده شدیم. سر پیچ، گورستان فلسطینی‌ها بود که در آن کل فلسطینی‌هایی که در جنگ‌های مختلف از دهه هشتاد به این طرف کشته شانه به شانه هم دفن شده بودند. از در گورستان که وارد شدیم حجم فشرده سنگ‌های مرمرین سفید چیده شده ، چشم‌ را می‌زد. بیروت شهری‌ست که راحت نمی‌شود دوربین را درآورد و عکس گرفت. فضای بعضی از بخش‌های شهر از جمله ضاحیه و صبرا و شتیلا اکثر مواقع به خصوص این روزهایی که من آنجا بودم امنیتی بود و احتمال این‌که دوربین یا حتی خود آدم را بگیرند زیاد. منطقه‌ای که ما به آن وارد شده‌ بودیم، شتیلا و بعد ضاحیه و نهایتن صبرا و برج‌البراجنه از جمله جاهایی بود که دوربین درآوردن ریسک و خطر بالایی داشت. همین بود که با دو نفر که نبض منطقه دست‌شان بود راهی شدم تا توی دردسر نیفتم.

همراهم گفته بود که در گورستان زیاد نمی‌شود مکث کرد و ماند. شک می‌کنند. یکی دوتا عکس به سرعت گرفتم. از بازماندگانی که آمده بودند به زیارت قبور، از قبرها و از تمثال یاسر عرفات که روی دیوار گورستان نقاشی شده بود. کمی جلوتر بر سر یکی از گورها، دو زن تقریبن پنجاه شصت‌ساله محجبه با صدای بلند با مرده شان حرف می‌زدند و گریه می‌کردند و دست روی سنگ می‌کشیدند. نگاهی به تاریخ تولد و وفات میت انداختم. حدود سی سال سن، مذکر، کشته شده به سال ۲۰۱۲ و فکر کردم که این گورستان هنوز آدم می‌بلعد. کنار بیش از هشتاد درصد نام‌هایی که بر سنگ‌ها حک شده بود کلمه «شهید» نوشته شده بود، به همراه نام مادر فرد درگذشته که ظاهرن یکی از رسوم لبنان است. این رسم را جای دیگری ندیده بودم. تقریبن هر گورستانی که رفته ام اسم پدر مرده را روی سنگ می‌نویسند. از این جهت این گورستان بیروت خیلی جالب بود. همین صحنه را روی سنگ‌ قبرهای محافظان حریری در مرکز شهر هم دیده بودم.

از سردر گورستان که بیرون زدیم، میدان شتیلا روبرویم بود. پسربچه‌های گاری‌چی با لباس‌های شلخته و چرک دنبال هم می‌دویدند و چیزی را در گاری دستی‌شان حمل می‌کردند که از دور درست نمی‌شد تشخیص داد چیست. رفقا می‌گفتند این روزها منطقه‌هایی که سکنه‌شان فلسطینی یا شیعه‌اند، یعنی منطقه ضاحیه، به خصوص قسمتی که گفته می‌شود قرارگاه‌های حزب‌الله زیر و روی زمین آن مستقرند فضای ملتهبی دارند. در منطقه ضاحیه که شامل یک مربع و مثلث امنیتی می‌شود، امکان عکس‌برداری برای توریست‌ها و هیچ کس دیگری نیست مگر با مجوز. اگر دوربین دست کسی ببینند احتمال این که به سمتش حمله کنند و دوربین را بگیرند یا نهایتن تمام عکس‌ها را پاک کنند بسیار بالاست. خیلی راحت نمی‌شود دوربین به دست راه رفت. اگر کسی عازم بیروت باشد و علاقه داشته باشد این بخش‌های شهر را به قصد عکاسی ببیند خوب است حتمن با کسی که منطقه و حساسیت‌هایش را خوب می‌شناسد برود و الا ریسک ماجرا بالاست. به خصوص رفتن به قلب اردوگاه‌های فلسطینی می‌تواند بسیار خطرناک باشد. اگر بو ببرند که توریست یا غریبه‌ یا خبرنگاری بدون مجوز وارد اردوگاه‌ شده از مرگ گرفته تا گروگان گیری و زورگیری محتمل است. من این شانس را داشتم که همراهانم عمیقن منطقه ضاحیه را می‌شناختند و به زیر و بم‌اش آشنایی داشتند. به همین خاطر یک تکه‌هایی از ضاحیه به سرعت دوربین را به سرعت درمی‌آوردم و عکس می‌گرفتم. از خیابان اصلی صبرا که امروز یکی از اردوگاه های اصلی فلسطینی‌هاست و از برج‌البراجنه و بخش‌هایی از حی‌الاکراد یکی دو تصویر ثبت کردم.

حدود ساعت ۶ عصر، روبروی مسجد حسنین که مال طرفداران شیخ‌فضل‌الله است برای قهوه ‌و سیگار توقف کردیم. در طول سال‌های جنگ با اسرائیل، حزب‌الله زیرزمین‌هایی در منطقه ضاحیه ساخته است تا سران حزب و تجهیزات دفاعی و جنگی را در آن ها مخفی کند. شبیه این ساختار زیرزمینی را در خط مقدم جنگ در منطقه «ملیتا» در جنوب لبنان هم دیدم. تونل‌ها پیچ‌درپیچ و بسیار طولانی‌اند و اتاقک‌های کوچکی برای پنهان شدن و برنامه‌ریزی عملیات در عمیق‌ترین بخش‌های خندق قرار دارند. در تمام سال‌های درگیری با اسرائیل، حزب‌الله به منطقه ضاحیه تسلط کامل داشته و گفته می‌شود که مهم‌ترین تجهیزات امنیتی و سران کلیدی این حزب در قرارگاه‌های مخفی زیرزمینی ضاحیه هستند.

ضاحیه عمدتن شیعه‌نشین است. مناطق محدودی در ضاحیه سنی‌نشین و مسیحی‌نشین‌اند به علاوه اردوگاه‌های فلسطینی که در ضاحیه‌اند. دو گروه اصلی امل و حزب‌الله در ضاحیه حضور چشمگیری دارند. بسته به شرایط منطقه این گروه‌ها گاهی با هم هم‌پیمان می‌شوند یا روبروی هم می‌ایستند و این اتفاق دشمنی با یکدیگر بعد از سال‌ها رفاقت و هم‌پیمانی در بیروت اصلن اتفاق عجیبی نیست. همان رفیق شفیق ضاحیه‌نشین می‌گفت، یکی از اعضای خانواده‌اش که شیعه است و سال‌ها ساکن یکی از مناطق دروزنشین لبنان بوده و رفاقت عمیقی هم با آن‌ها داشته، در یکی از تنش‌های داخلی اخیر لبنان، مجبور به ترک منطقه شده است. دروزها به خانه‌اش حمله کرده‌اند و در طول مسیر فرار از خیابان محل سکونتش، ماشین را با گلوله آب‌کش کرده‌اند. قصه‌های شبیه این را این چند روز که اینجا بوده‌ام زیاد شنیده‌ام.
حول و حوش هفت بعدازظهر به اولین چهارراه ضاحیه از سمت مسجد حسنین رسیدیم. آسمان ابر بود و ساختمان‌های یک‌دست و بلندی که به گفته همراهم بعد از جنگ سی و سه روزه‌ای که کل منطقه را با خاک یکسان کرده بود ساخته شده‌ بودند شانه به شانه هم ایستاده بودند. پرده‌های کلفت و رنگارنگ و گاهی راه راه، مخصوص مسدود کردن دید ساختمان‌های روبرو و نور بر روی ایوان آپارتمان‌ها آویزان بود. این منطقه از ضاحیه که کامل بعد از جنگ سی‌و سه روزه با خاک یکسان شده بود را حزب‌الله بعد از جنگ از نو ساخته و به همین خاطر سر و وضع بهتری از مناطق داخلی‌تر ضاحیه دارد. گاهی سکنه ضاحیه به شوخی و خنده می‌گویند ای کاش دوباره جنگ شود و خراب‌آبادهای ضاحیه ویران شوند شاید به این بهانه حزب‌الله به خودش زحمت بدهد وهمه را از سر اجبار بازسازی کند. غیر از این راهی برای بهتر کردن اوضاع خانه‌های منطقه نمی‌بینند.

از کنار پنجره‌ها لباس‌های مندرس شسته شده، شلوار نوزاد، روسری، دامن زنانه و پیراهن چهارخانه مردانه، آویزان بودند و در دست باد غلت می‌خوردند. آسمان از لابلای سیم‌های برقی که برای کش رفتن برق دولتی و توسط سکنه ضاحیه در هم تنیده شده بودند مشبک و خط به خط شده بود. چیزی شبیه به تار عنکبوت‌های در هم تنیده که در طول زمان ضخیم و ضخیم‌تر شده‌اند. آسمان از پشت این کابل‌ها شکل دیگری‌ست. کل منطقه برق‌اش را از طریق کش رفتن شریان برق اصلی در مواقع بحران جور می‌کند و این‌که دولت لبنان و ارتش حق ورود و دخالت در گرداندن این منطقه از ضاحیه را ندارند. روزانه و به خصوص در مواقعی از سال این منطقه آب و برق ندارد. خانه‌ها اغلب در زمستان بسیار سرد و در تابستان از گرما غیرقابل زندگی‌اند. سر کوچه‌های خاصی سمپات‌های حزب‌الله با قیافه‌هایی مشابه لباس‌شخصی‌های ایران روی صندلی‌های پلاستیکی لم داده‌اند و نگاه مشکوک و غضب آلودشان را به عالم و آدم ‌دوخته‌اند. ویترین‌های درهم و تصادفی پوشاک زنانه، از حجاب لبنانی گرفته تا لباس‌زیر قرمز و دمپایی و اجاق و لوازم هردنبیل پلاستیکی کل مربع امنیتی ضاحیه را به جزیره‌ای درهم‌تنیده، نفس‌گیر و آمیخته به هراس و اتفاق تبدیل کرده است. فکر کردم به این‌که روزی آسمان و زمین خاکی که بر آن ایستاده بودم با هم یکی شده بوده و یکی، حتی یکی از این ساختمان‌ها که امروز این طور بی‌رحم و بلند و تیره و دود گرفته روبرویم قد علم کرده‌اند وجود نداشته‌اند. چندتا از این کودکانی که این طور دنبال سر هم می‌دویدند و جیغ می‌کشیدند، با ساختمان‌ها به کام مرگ کشیده شده‌اند؟ کسی می‌داند؟

حدود نیم ساعت بعد از مربع امنیتی ضاحیه که عکس‌برداری در آن پرخطر بود خارج شدیم. بین راه صندل‌هام را با یک جفت کفش جلوپوشیده عوض کردم که لاک قرمز انگشت‌هام را پوشانده باشم. فضای منطقه طوری بود که ناخودآگاه من را متوجه لباس و پوشش خودم می‌کرد. احساس می‌کردم به قدر کافی پوشیده نیستم. تعداد زن‌های باحجاب با چادرهای یک‌دست سیاه در منطقه ضاحیه به طرز چشم‌گیری از مناطق دیگر بیروت مثل حمراء یا جمیزه بیشتر بود. زیر پل که سربرگرداندم پشت سرم پوستر بزرگ سیدحسن نصرالله روی یکی از دیرک های چراغ‌برق تکان می‌خورد. اول قرار بود برویم تا قلب حی‌الاکراد برویم ولی بعد به خاطر نوع پوشش و درگیری‌های اخیر کردها و فلسطینی‌های آن منطقه بی‌خیال شدیم. جلوتر بوی گوشت خام قصابی با بوی آشغال‌های مانده کنار خیابان و بوی فاضلاب منتشر در هوا، کم کم داشت روی بیر‌حم شهر را نشان‌ام می‌داد. البته شهر که می‌نویسم، منظورم شهر بیروت نیست. اینجا متوجه شدم که گاهی عرض یک بلوار معمولی استان را عوض می‌کند! مثل بلوار «طریق‌المطار» که یک طرف‌اش بیروت است و یک طرف‌اش استان جبل و ضاحیه در استان جبل است. گرچه این مناطق آن‌قدر در هم تنیده‌اند که به سختی می‌شود تشخیص داد تا کجا بیروت است و از کجا حومه بیروت شروع می‌شود.

یازدهم آوریل ۲۰۱۳

شش روز تمام، صبح و شب، ابومحمد با ما بود. هر جا رفتیم، از بیروت‌ تا بشری و روستاهای شمال لبنان، از بیت‌الدین و صیدا تا خط مقدم جنگ در ملیتا، واقع در جنوب لبنان، در سال‌هایی که لبنان به اشغال اسرائیل درآمده بود، از کافه‌نشینی و چای و قلیان تا ماجده‌الرومی و فیروز خوانی‌ها همه جا، ابومحمد با ما بوده. ابومحمد اهل حلب سوریه است. سال‌ها پیش که برای کار با زن و بچه‌اش به لبنان آمد ماندگار شد. دیروز در راه برگشت از جنوب لبنان باران تندی گرفت. جایی توقف کردیم برای ناهار حول و حوش ساعت پنج عصر بود که ابومحمد نشست روبروی من و شروع کرد به حرف زدن. قبل از درگیری‌های سوریه، ابومحمد در یکی از محله‌های شیعه‌نشین بیروت خانه داشته و هشت سال تمام در آن محله با عزت و احترام و رفاقت با اهالی و همسایگان محل زندگی می‌کرده. در بیروت به خاطر بافت طائفه‌ای که دارد معمولن تنش بین طوایف مختلف بسیار زیاد است. بین دروزها با مسلمان‌ها، مسلمان‌ها با مسیحی‌ها، شیعه‌ها با سنی‌ها و الخ. محله‌ها بافت خاص خودشان را دارند و روستاها و بخش‌ها و محله‌هایی هستند که به هیچ عنوان از طایفه و فرقه دیگر بین خودشان راه نمی‌دهند. ولی بعضی مناطق مثل منطقه حمراء در بیروت که در واقع دست سنی هاست ولی بافت متکثری دارد همه نوع آدمی پیدا می‌شود. اما بعضی مناطق دیگر محدودیت‌های بیشتری دارند. بعد از بالاگرفتن بحران در سوریه، همسایه‌های ابومحمد که اکثرن شیعه‌های طرفدار حزب الله هم بوده‌اند، شروع می‌کنند به آزار و اذیت و فحاشی به ابومحمد و خانواده‌اش به طوری که بعد از مدتی آن محله برایشان غیرقابل زندگی می‌شود و به اجبار جایی خارج بیروت با اجاره‌ دو برابر می‌گیرد تا در امان باشد. از این داستان‌ها این چند روز که اینجا بوده‌ام زیاد شنیده‌ام و خوانده‌ام که چطور دوستان چندین ساله از فرق مختلف سر یک مساله هویتی یا مذهبی یا سیاسی به خون هم تشنه می شوند و کارشان به جنگ و کشتار هم می‌رسد. این فقط یک مشت کوچک نمونه خروار است.
چهار نفر از اعضای فامیل ابومحمد طی یک سال اخیر در تنش‌های سوریه کشته شده‌اند. همه زیر سی‌سال. اولی را بعد از ربودن و پنج روز شکنجه، جنازه‌اش را توی کوچه‌شان پیدا می‌کنند و دومی را هم بعد از ربودن، صبح روز بعدش جلوی در خانه‌شان به دار آویخته بودند و آن دو نفر دیگر هم در درگیری‌ها کشته شده بودند. همین می‌شود که ابومحمد تصمیم می‌گیرد اعضای خانواده‌اش را از سوریه خارج کند. ” زن‌ها و بچه‌ها را آوردیم ولی شوهرها و برادرها و مردهای فامیل هنوز عضو ارتش آزاد مخالفین در سوریه‌ مانده‌اند و دارند با حکومت می‌جنگند”. ابومحمد ماه‌هاست که سیزده نفر از اعضای فامیل‌اش، از جمله مادرو خواهرها و بچه‌های خواهرهایش را در یک خانه یک اتاق‌خوابه که یک حال پذیرایی کوچک دارد اسکان داده است. بیکاری و فقر بین سوری‌هایی که بعد از درگیری‌های به لبنان هجوم آورده اند بیداد می‌کند. امروز که رفته بودم محله صبرا و اردوگاه فلسطینی برج‌البراجنه(مفصل درباره صبرا خواهم نوشت) تازه به عمق فاجعه پی بردم. خیلی از سوری‌هایی که این مدت به لبنان فرار کرده‌اند به شغل‌های به شدت کم‌درآمد، دست‌فروشی، تن‌فروشی و در خیلی موارد به دزدی و قاچاق مواد و آدم‌ربایی مشغول شده‌اند. کار فقط برای سوری‌هایی که مقیم لبنان بوده‌اند از قبل آن هم به سختی پیدا می‌شود.
ابومحمد هم شبانه‌روز در بیروت و حومه رانندگی می‌کند و به مسافرها سرویس می‌دهد تا خرج آن همه آدم را یک‌تنه بدهد. خسته است. بیشتر مواقع سیگارش روشن است. و بسیار مهربان و خوش‌معاشرت. از سوریه که حرف می‌زند بیشتر از دو سه جمله نمی‌تواند به صدایش مسلط باشد. بغض می‌کند و سنگین می‌شود و بعد چندبار پشت سر هم تکرار می‌کند: الله کریم. الله کریم..
پنجره را می‌کشم پایین و سرم را می‌گیرم جلوی باد خنک شب بیروت و ابومحمد یکی از سی‌دی‌هایش را در می‌آورد و صدای ضبط را بلند می‌کند. معین شریف می‌خواند. ابومحمد هم باهاش زمزمه می‌کند و بهم مالبروی سفید می‌دهد. می‌گوید آن قرمزها سنگینند. روز اول نمی‌فهمیدم چی می‌گوید. محاوره لبنانی و سوری خیلی با تونسی فرق دارد ولی انگار کم کم بیشتر می‌فهمیدم.
جایی پیاده می‌شویم برای چای. دوربین کنار دستم است. مرد کافه‌چی را صدا می‌زنم و خواهش می‌کنم یک عکس از همه ما با هم بگیرد. ابومحمد اشاره به نشان پیروزی یک هفت با انگشت‌هایش می‌سازد و از من و دوستم هم می‌خواهد همین کار را بکنیم. ما هم رو به دوربین دستمان را بالا می‌آوریم. هر سه می‌خندیم. مرد کافه‌چی عکس را به ابومحمد نشان می‌دهد و ابومحمد چندبار پشت سر هم می‌گوید صوره حلوه حلوه و به ژست پیروزمندانه‌مان می‌خندد. کنار ماشین ایستاده‌ام و مسخ منظره آبشارهای جزین‌ام. ابومحمد صدایم می‌زند و می‌خواهد که روی کاپوت ماشین‌اش بنشینم. با گیجی نگاهش می‌کنم که یعنی نفهمیدم چه می‌گویی. دست‌اش را تکان می‌دهد و به کاپوت اشاره می‌زند و از همسفرمان می‌خواهد یک عکس دوتایی از ما بیندازد به یادگار. نشان پرنده پیروزی را می‌سازیم، ابومحمد می‌خندد و چند فحش آبدار نثار اسد می‌کند. من هم تا جایی که زبانم یاری می‌کند همراهی‌اش می‌کنم. می‌خندیم. راه برگشت مه‌آلود است. در راه بازگشت از جنوب بعد از دیدن فیلمی که در موزه حزب‌الله درباره تاریخ جنگ لبنان و اسرائیل با صدای خود نصرالله برایمان پخش کردند، و بعد از دیدن خندق‌ها و سنگرها و کلاشینکف‌ها و ابزار اولیه‌ و بسیار بدوی‌ای که حزب‌الله در سال‌های اولیه جنگ برای دفاع استفاده می‌کرده‌اند و سنگر عباس‌موسوی و تانک‌های منهدم شده و عکس‌های رهبر ایران روی دیوارهای موزه و بعد شنیدن حرف‌های ابومحمد درباره همکاری حزب‌الله با حزب بعث سوریه و کمک به بشار اسد، حال چندگانه غریبی دارم. چقدر سخت است قضاوت در چنین محیط چندپاره و عمیقن پرتنشی که همه با هم و با اسرائیل درگیرند. که همه از هم فرار می‌کنند و به هم پناه می‌برند. که هزاران آواره در طول تاریخ را پناه داده‌اند و هنوز هم می‌دهند. از فلسطینی تا سوری. این سرزمین کوچک با این زیبایی باشکوه بی‌پایان‌اش چقدر تاریخ دردناک و غم‌انگیزی دارد. چقدر ترس را در دل‌اش پنهان کرده. از اردوگاه تا خط مقدم. از دریا تا کوه و خندق.
چیزی که در هوا پراکنده است و بعد از چهار پنج‌روز در آدم ساکن می‌شود حس ناامنی و گذرا و موقتی بودن وضعیت است. انگار هیچ چیز ثبات ندارد. بی‌ثباتی در نگاه آدم‌ها هم انگار موج می‌زند. یک طور نگرانی تعلیق شده در فضا که تمامی ندارد. دوستانم می‌گویند دوهزار و دوازده و سیزده سال‌های سختی برای بیروت بوده‌اند و روزهای پرتنشی به احتمال قوی در راه است. این بار نه میان مسیحی‌ها و مسلمان‌ها، که میان سنی‌ها و شیعه‌ها.
بیروت آدم را هوایی و آشفته می‌کند. خواب را به چشم حرام می‌کند و شوق نوشتن را بیدار. تنها چیزی که می‌دانم این است که اگر بعد از این خبر جنگ و درگیری در لبنان به گوشم برسد حالم چند برابر خراب می‌شود. حالا که از نزدیک کنار صخره‌ روشه ایستاده‌ام و دیده‌ام که چطور مدیترانه آرام و بزرگ، شب که می‌شود سر به سنگ می‌کوبد، انگار که شاکی‌ست از عالم و آدم بیشتر نگران این خاک می‌شوم. از همه آن‌چه بر این سرزمین رفته و می‌رود و خواهد رفت.
مدیترانه با آن رنگ لاجوردی یگانه‌اش، خشم‌گین و کف‌آلود به صخره‌های عظیم‌الجثه روشه که همه سال‌های قبل و حین و بعد اشغال و جنگ‌های داخلی یک‌تنه آنجا ایستاده و به بیروت چشم دوخته است، می‌کوبد. بی‌خود نیست چشم برداشتن از چنین موجود کرگدنی سخت می‌شود. کل تاریخ را در لابلای سلول‌های منجمدش جا داده است.
حالا که ابومحمد را و رفقای نابم را اینجا دیده و یافته‌ام، همان میل اندکی که به برگشتن داشتم را هم از دست داده‌ام. من آدم همین خاورمیانه لکنته‌ام. آدم همین نگرانی‌ و تنش و موقتی بودن. آدم زیبایی‌های بکر و وحشی، از کوهستان تا دریا که اینجا در بیروت با هم در هماغوشی مدام‌اند. هیچ‌جا ندیده بودم این همه کوه و دریا به هم نزدیک باشند.
و ابومحمد… عکس‌ها را دوره می‌کنم. می‌بینم ابومحمد عکس دوتایی‌مان با نشان پیروزی را خیلی دوست داشت. قرار بر این شد که بعد از این‌که پرنده‌ها از سر هفتِ انگشت‌های ما پریدند، با ابومحمد یک سفر برویم حلب و آنجا روز و شب‌هایی که رفت را یک بار دیگر با هم دوره کنیم. گرچه می‌گفت دیگر از بلندی‌های حلب جز ویرانی هیچ چیز را نمی‌شود دید

ضاحیه

سنگینم. از ضاحیه برگشته‌ام و سنگی شده‌ام. کلمه ندارم برای امروز. برای آسمان مشبک ضاحیه. برای محله‌های فلسطینی. برای شتیلا. کلمه ندارم برای بوی گوشت خام و فاضلاب و دود و گریه و بوق. برای نگاه‌های مشکوک و پروزن سمپات‌های حزب‌الله و مغازه‌دارهای خسته کلمه ندارم. برای کلاشینکف‌های تکیه‌داده شده به دیوارهای سوپرمارکت‌های محله‌های فلسطینی ضاحیه کلمه ندارم. برای عکس‌های بزرگ کشته‌شدگان بر سر در خانه‌هایشان، برای کابل‌های دزدی برق و لوله‌های آب که راه بر آسمان بسته‌اند، برای گربه‌های ول و گیج، دخترکان چهار پنج‌ساله با نگاه خالی، پسران بیست و چندساله‌ی زیباروی ولنگار و یله بر نرده‌ها و ایوان‌ها، کلمه برای عکس‌های رهبر مملکتم روی دیوار سوپر مارکت‌ها، عکس‌های نصرالله، فضل‌الله، حزب‌الله، برای آن کوچه‌های باریک که بوی مرگ و زندگی را به تساوی در شامه‌ام می‌ریخت، دلی که کمی تندتر از حد معمول می‌زد، گلویی که سنگین‌ شده بود، کلمه برای جنگ، برای نفرت، برای آشوب، برای فقر، برای غم، برای زندگی که هنوز با قدرت تمام در تک تک سلول‌های ضاحییه جریان داشت کلمه ندارم. یک ساعت است نشسته‌ام و می‌نویسم، نزدیک به ده صفحه شده، با جزئیات دقیق، ولی هنوز احساس می‌کنم اول خطم و هیچ چیز ننوشته‌ام. بعضی جاها را نمی‌شود نوشت، ضاحیه از آن جاهاست. اگر خوابم ببرد و فردا بهتر باشم لابد آن دستی به سر و روی آن چیزهایی که نوشته‌ام می‌کشم و همین‌جا منتشرشان می‌کنم.

زجل و زجل‌خوانی

زجل، یکی از انواع شفاهی ادبیات عامیانه عربی (فولکلور) و نوعی از شعر شفاهی‌ست که به لهجه‌های مختلف عربی سروده می‌شود. زجل لبنانی و محافل زجل‌خوانی و شاعران زجل‌گوی لبنانی از معروف‌ترین‌ها هستند. زجل به لحاظ ساختار و محتوا بسیار شبیه به موشح است و ریشه و تبار آن به عربستان قبل از اسلام و الخنسی برمی‌گردد. محتوای زجل‌های لبنانی بیشتر به کوهستان و افسانه‌ها، لطیفه‌ها و داستان‌های اهل سنت، تشیع، مسیحیت و دروز بر می‌گردد. بسته به این‌که شاعر زجل‌سرا به چه فرقه‌ای گرایش داشته باشد محتوای زجل‌ها هم متفاوت است. آمیختگی عمیق‌ با لهجه و افسانه‌های بومی و همچنین با ریتم و قافیه و ردیف زجل را تقریبن غیرقابل ترجمه می‌کند. زجل در لغت به معنای ترانه‌ کوتاه و ساده است و در کشورهای عربی به خصوص الجزایر امروز هم رواج دارد. در مراسم زجل‌خوانی، گاهی دو شاعر زجل‌سرا با یک‌دیگر مقابله می‌کنند و در گفتگو با هم شعر می‌سرایند و نوازندگان و مستعمین هم آن‌ها را با تشویق و زمزمه همراهی می‌کنند. در لبنان موضوع محوری زجل‌، کوهستان، نوستالژی و ستایش طبیعت مناطقی‌ست که شاعران زجل‌سرا از آن می‌آیند و کمتر به موضوعات فرقه‌ای و مذهبی مربوط می‌شود. بداهه‌سرایی/ نوازی در زجل نقش مهمی دارد و زجل سرایان معمولن با آمادگی قبلی وارد محافل زجل‌خوانی نمی‌شوند. به همین دلیل هم از ویژگی‌های مراسم زجل‌خوانی یکی همین زنده بودن و حس بداهه‌گی آن است که ناب و لذت‌بخش‌اش می‌کند. از معروف‌ترین زجل‌سرایان لبنانی، شحرور الوادی، علی‌ الحاج، شیخ شاهین حبیش، رامض البستانی، یوسف عبدالله الکهله هستند که از فرق مختلف مذهبی . از جمله اهل سنت، تشیع و مسیحی ارتدوکس و دروز می‌آیند.
اینجا می‌توانید یکی از محافل زجل‌خوانی زجل‌سرای معروف لبنانی، زغلول الدامور را ببینید.
بخشی از اطلاعات این تکه را از کتاب
Lebanon through writer’s eyes by T.J Gorton & Feghali Gorton
برداشته‌ام. کتابی که خواندن‌اش را به مسافران بیروت پیشنهاد می‌کنم و بیشتر درباره‌اش خواهم نوشت.

در راه بشرّی، زادگاه جبران خلیل جبران

بِشِری، زادگاه شاعریست لبنانی که از قضا در ایران خیلی هم ناشناخته نیست. جبران خلیل جبران، شاعری که نقاشی‌هایش را از شعرش هم بیشتر دوست دارم، زاده‌ی روستایی کوچک به نام بِشِری در شمال لبنان است، روستایی در منطقه «ارز» که نام‌اش نام درختی‌ست و بوی‌ آن روستا به روستا، مست‌ات می‌کند. درخت «ارز». برنامه امروزم دیدن زادگاه جبران بود. شاید یکی از بهترین‌ فصل‌ها بود برای دیدن منطقه «ارز». شکوفه‌های سیب بود و کوهستانی که تنها می‌گذارد تا دو هزارمتر بالاتر از سطح دریا بیایی و بقیه‌ی سال حتی تابستان هم به خاطر برف مسدود است.


انعکاس نور خورشید روی برف‌های کوهستان، شکوفه‌های سیب، درخت چندهزارساله «ارز» منطقه‌ای به همین نام با عسل‌های ناب، روستاهایی با مردم یکه و بی‌نظیر، مهربان ِ مهربان. روستای بِشری حدودن دو ساعت و نیم با بیروت فاصله داشت و راه، شاهکار طبیعتی دست‌نخورده و بکر و وحشی بود. سر راه روستای «حصرون»‌ بود با کافه‌ای قدیمی و مرد کافه‌چی بی‌نظیری که در طول همان نیم‌ساعتی که برای قهوه نشسته بودیم، هر کار و حرفی که فکر می‌کرد چشم گردشگرهای منطقه را بگیرد کرد و زد، از قهوه‌ی اضافه تا مهمان‌کردن به خانه شهردار و رو کردن تخته نرد و نشان‌دادن سوراخ‌سنبه‌های کافه. «نوال» زن زیبای مسیحی اهل حصرون با شکلات‌های عیدپاک و کوچه‌پس‌کوچه‌های باشکوهی که در سایه نیم‌روز خورشید گم و پیدا می‌شدند. بعد از «حصرون» «بشری» بود، خانه‌ی کوچک و سنگی روی سکویی پشت درختی بزرگ، خانه‌ای که جبران، ششم ژانویه ۱۸۸۳ در آن متولد شد. کف خاکی و بساط قدیمی و تخت‌خوابی در سمت راست اتاق، خانه‌ را بیشتر شبیه موزه‌ای کرده بود که قرار است به چشم گردشگران بیاید. دوربین را روی اشیائی که ظاهرن متعلق به خانواده و خانه جبران بود چکاندم و آمدم بیرون و سعی کردم نمایی که ظاهرن جبران بعد از بازگشتش از بوستون روزانه با آن روبرو بوده را از خود کنم. کلیسایی مسیحی با بدنه‌ای سیمانی و باروهایی گل‌بهی‌رنگ، کوچه‌های باریکی که حالا با ماشین‌ها و موتور‌سیکلت‌ها اشباع شده‌ بودند و مجسمه‌ها و تابلوهایی که سمت خانه جبران را نشان می‌دادند. آبشاری دیوانه کمی پایین‌تر از «بشری» بود. نمی‌دانم جبران چقدر به آنجا می‌رفته، ولی من را که دیوانه کرد. برف در دل کوه مذاب می‌شد و کوه آب را با خشم پرت می‌کرد به سمت زمین و صدای وحشی آب… کجا می‌شد این همه زیبایی دست‌نخورده را با هم دید؟ من که ندیده بودم.

طبیعت منطقه شمال لبنان تصویر یگانه‌ای بود که یحتمل مدت‌ها در ملال و سنگینی هوای خاکستری آکسفورد درآن پرسه خواهم زد. موزه جبران و مزار او هم دیدنی بود. موزه کمی بالاتر از زادگاهش بود، پر از تابلوهای نقاشی جبران، شاعری که حداقل در ایران خیلی صدای آثار نقاشی‌اش را درنیاورده‌اند. جبران عاشق عریان‌کشی بوده. زنان و مردان عریان و در هم تنیده موضوع خیلی از تابلوهای نقاشی جبران‌اند، ولی در ایران بیشتر او را به عنوان نویسنده‌ کتاب‌های «پیامبر» و «داستان‌های عاشقانه‌‌ی یک پیامبر» می‌شناسند و به کارهای مکتوب او ارجاع می‌دهند تا کارهای منقوش‌اش. نقاشی‌های جبران را بسیار دوست داشتم. دست‌خطش هم بود. نامه‌هایی که به رفقایش در ماه‌های آخر بیماری نوشته بود و این‌که پزشکان می‌گویند خوب خواهد شد ولی خودش می‌داند که بی‌فایده است. گور جبران هم چند پله زیر زمین همان موزه بود. جایی که ورودی آن را با تکه‌های چوب، چیزی شبیه خاری که بر سر عیسی گذاشته بودند پوشانده‌اند. جبران در سال ۱۹۳۱ در نیویورک از دنیا رفت و وصیت کرد که او را در زادگاهش در «بشری» خاک کنند. لبنان پر از کلمه و قصه و روایت است. همه چیز روی دور تند است. دلم می‌خواهد دیوانه‌وار بنویسم. ولی باید بدوم که به همه جا هم برسم. هنوز صبرا و شتیلا مانده است. لابد باز خواهم نوشت