در راه بشرّی، زادگاه جبران خلیل جبران

بِشِری، زادگاه شاعریست لبنانی که از قضا در ایران خیلی هم ناشناخته نیست. جبران خلیل جبران، شاعری که نقاشی‌هایش را از شعرش هم بیشتر دوست دارم، زاده‌ی روستایی کوچک به نام بِشِری در شمال لبنان است، روستایی در منطقه «ارز» که نام‌اش نام درختی‌ست و بوی‌ آن روستا به روستا، مست‌ات می‌کند. درخت «ارز». برنامه امروزم دیدن زادگاه جبران بود. شاید یکی از بهترین‌ فصل‌ها بود برای دیدن منطقه «ارز». شکوفه‌های سیب بود و کوهستانی که تنها می‌گذارد تا دو هزارمتر بالاتر از سطح دریا بیایی و بقیه‌ی سال حتی تابستان هم به خاطر برف مسدود است.


انعکاس نور خورشید روی برف‌های کوهستان، شکوفه‌های سیب، درخت چندهزارساله «ارز» منطقه‌ای به همین نام با عسل‌های ناب، روستاهایی با مردم یکه و بی‌نظیر، مهربان ِ مهربان. روستای بِشری حدودن دو ساعت و نیم با بیروت فاصله داشت و راه، شاهکار طبیعتی دست‌نخورده و بکر و وحشی بود. سر راه روستای «حصرون»‌ بود با کافه‌ای قدیمی و مرد کافه‌چی بی‌نظیری که در طول همان نیم‌ساعتی که برای قهوه نشسته بودیم، هر کار و حرفی که فکر می‌کرد چشم گردشگرهای منطقه را بگیرد کرد و زد، از قهوه‌ی اضافه تا مهمان‌کردن به خانه شهردار و رو کردن تخته نرد و نشان‌دادن سوراخ‌سنبه‌های کافه. «نوال» زن زیبای مسیحی اهل حصرون با شکلات‌های عیدپاک و کوچه‌پس‌کوچه‌های باشکوهی که در سایه نیم‌روز خورشید گم و پیدا می‌شدند. بعد از «حصرون» «بشری» بود، خانه‌ی کوچک و سنگی روی سکویی پشت درختی بزرگ، خانه‌ای که جبران، ششم ژانویه ۱۸۸۳ در آن متولد شد. کف خاکی و بساط قدیمی و تخت‌خوابی در سمت راست اتاق، خانه‌ را بیشتر شبیه موزه‌ای کرده بود که قرار است به چشم گردشگران بیاید. دوربین را روی اشیائی که ظاهرن متعلق به خانواده و خانه جبران بود چکاندم و آمدم بیرون و سعی کردم نمایی که ظاهرن جبران بعد از بازگشتش از بوستون روزانه با آن روبرو بوده را از خود کنم. کلیسایی مسیحی با بدنه‌ای سیمانی و باروهایی گل‌بهی‌رنگ، کوچه‌های باریکی که حالا با ماشین‌ها و موتور‌سیکلت‌ها اشباع شده‌ بودند و مجسمه‌ها و تابلوهایی که سمت خانه جبران را نشان می‌دادند. آبشاری دیوانه کمی پایین‌تر از «بشری» بود. نمی‌دانم جبران چقدر به آنجا می‌رفته، ولی من را که دیوانه کرد. برف در دل کوه مذاب می‌شد و کوه آب را با خشم پرت می‌کرد به سمت زمین و صدای وحشی آب… کجا می‌شد این همه زیبایی دست‌نخورده را با هم دید؟ من که ندیده بودم.

طبیعت منطقه شمال لبنان تصویر یگانه‌ای بود که یحتمل مدت‌ها در ملال و سنگینی هوای خاکستری آکسفورد درآن پرسه خواهم زد. موزه جبران و مزار او هم دیدنی بود. موزه کمی بالاتر از زادگاهش بود، پر از تابلوهای نقاشی جبران، شاعری که حداقل در ایران خیلی صدای آثار نقاشی‌اش را درنیاورده‌اند. جبران عاشق عریان‌کشی بوده. زنان و مردان عریان و در هم تنیده موضوع خیلی از تابلوهای نقاشی جبران‌اند، ولی در ایران بیشتر او را به عنوان نویسنده‌ کتاب‌های «پیامبر» و «داستان‌های عاشقانه‌‌ی یک پیامبر» می‌شناسند و به کارهای مکتوب او ارجاع می‌دهند تا کارهای منقوش‌اش. نقاشی‌های جبران را بسیار دوست داشتم. دست‌خطش هم بود. نامه‌هایی که به رفقایش در ماه‌های آخر بیماری نوشته بود و این‌که پزشکان می‌گویند خوب خواهد شد ولی خودش می‌داند که بی‌فایده است. گور جبران هم چند پله زیر زمین همان موزه بود. جایی که ورودی آن را با تکه‌های چوب، چیزی شبیه خاری که بر سر عیسی گذاشته بودند پوشانده‌اند. جبران در سال ۱۹۳۱ در نیویورک از دنیا رفت و وصیت کرد که او را در زادگاهش در «بشری» خاک کنند. لبنان پر از کلمه و قصه و روایت است. همه چیز روی دور تند است. دلم می‌خواهد دیوانه‌وار بنویسم. ولی باید بدوم که به همه جا هم برسم. هنوز صبرا و شتیلا مانده است. لابد باز خواهم نوشت