ضاحیه

سنگینم. از ضاحیه برگشته‌ام و سنگی شده‌ام. کلمه ندارم برای امروز. برای آسمان مشبک ضاحیه. برای محله‌های فلسطینی. برای شتیلا. کلمه ندارم برای بوی گوشت خام و فاضلاب و دود و گریه و بوق. برای نگاه‌های مشکوک و پروزن سمپات‌های حزب‌الله و مغازه‌دارهای خسته کلمه ندارم. برای کلاشینکف‌های تکیه‌داده شده به دیوارهای سوپرمارکت‌های محله‌های فلسطینی ضاحیه کلمه ندارم. برای عکس‌های بزرگ کشته‌شدگان بر سر در خانه‌هایشان، برای کابل‌های دزدی برق و لوله‌های آب که راه بر آسمان بسته‌اند، برای گربه‌های ول و گیج، دخترکان چهار پنج‌ساله با نگاه خالی، پسران بیست و چندساله‌ی زیباروی ولنگار و یله بر نرده‌ها و ایوان‌ها، کلمه برای عکس‌های رهبر مملکتم روی دیوار سوپر مارکت‌ها، عکس‌های نصرالله، فضل‌الله، حزب‌الله، برای آن کوچه‌های باریک که بوی مرگ و زندگی را به تساوی در شامه‌ام می‌ریخت، دلی که کمی تندتر از حد معمول می‌زد، گلویی که سنگین‌ شده بود، کلمه برای جنگ، برای نفرت، برای آشوب، برای فقر، برای غم، برای زندگی که هنوز با قدرت تمام در تک تک سلول‌های ضاحییه جریان داشت کلمه ندارم. یک ساعت است نشسته‌ام و می‌نویسم، نزدیک به ده صفحه شده، با جزئیات دقیق، ولی هنوز احساس می‌کنم اول خطم و هیچ چیز ننوشته‌ام. بعضی جاها را نمی‌شود نوشت، ضاحیه از آن جاهاست. اگر خوابم ببرد و فردا بهتر باشم لابد آن دستی به سر و روی آن چیزهایی که نوشته‌ام می‌کشم و همین‌جا منتشرشان می‌کنم.