یازدهم آوریل ۲۰۱۳

شش روز تمام، صبح و شب، ابومحمد با ما بود. هر جا رفتیم، از بیروت‌ تا بشری و روستاهای شمال لبنان، از بیت‌الدین و صیدا تا خط مقدم جنگ در ملیتا، واقع در جنوب لبنان، در سال‌هایی که لبنان به اشغال اسرائیل درآمده بود، از کافه‌نشینی و چای و قلیان تا ماجده‌الرومی و فیروز خوانی‌ها همه جا، ابومحمد با ما بوده. ابومحمد اهل حلب سوریه است. سال‌ها پیش که برای کار با زن و بچه‌اش به لبنان آمد ماندگار شد. دیروز در راه برگشت از جنوب لبنان باران تندی گرفت. جایی توقف کردیم برای ناهار حول و حوش ساعت پنج عصر بود که ابومحمد نشست روبروی من و شروع کرد به حرف زدن. قبل از درگیری‌های سوریه، ابومحمد در یکی از محله‌های شیعه‌نشین بیروت خانه داشته و هشت سال تمام در آن محله با عزت و احترام و رفاقت با اهالی و همسایگان محل زندگی می‌کرده. در بیروت به خاطر بافت طائفه‌ای که دارد معمولن تنش بین طوایف مختلف بسیار زیاد است. بین دروزها با مسلمان‌ها، مسلمان‌ها با مسیحی‌ها، شیعه‌ها با سنی‌ها و الخ. محله‌ها بافت خاص خودشان را دارند و روستاها و بخش‌ها و محله‌هایی هستند که به هیچ عنوان از طایفه و فرقه دیگر بین خودشان راه نمی‌دهند. ولی بعضی مناطق مثل منطقه حمراء در بیروت که در واقع دست سنی هاست ولی بافت متکثری دارد همه نوع آدمی پیدا می‌شود. اما بعضی مناطق دیگر محدودیت‌های بیشتری دارند. بعد از بالاگرفتن بحران در سوریه، همسایه‌های ابومحمد که اکثرن شیعه‌های طرفدار حزب الله هم بوده‌اند، شروع می‌کنند به آزار و اذیت و فحاشی به ابومحمد و خانواده‌اش به طوری که بعد از مدتی آن محله برایشان غیرقابل زندگی می‌شود و به اجبار جایی خارج بیروت با اجاره‌ دو برابر می‌گیرد تا در امان باشد. از این داستان‌ها این چند روز که اینجا بوده‌ام زیاد شنیده‌ام و خوانده‌ام که چطور دوستان چندین ساله از فرق مختلف سر یک مساله هویتی یا مذهبی یا سیاسی به خون هم تشنه می شوند و کارشان به جنگ و کشتار هم می‌رسد. این فقط یک مشت کوچک نمونه خروار است.
چهار نفر از اعضای فامیل ابومحمد طی یک سال اخیر در تنش‌های سوریه کشته شده‌اند. همه زیر سی‌سال. اولی را بعد از ربودن و پنج روز شکنجه، جنازه‌اش را توی کوچه‌شان پیدا می‌کنند و دومی را هم بعد از ربودن، صبح روز بعدش جلوی در خانه‌شان به دار آویخته بودند و آن دو نفر دیگر هم در درگیری‌ها کشته شده بودند. همین می‌شود که ابومحمد تصمیم می‌گیرد اعضای خانواده‌اش را از سوریه خارج کند. ” زن‌ها و بچه‌ها را آوردیم ولی شوهرها و برادرها و مردهای فامیل هنوز عضو ارتش آزاد مخالفین در سوریه‌ مانده‌اند و دارند با حکومت می‌جنگند”. ابومحمد ماه‌هاست که سیزده نفر از اعضای فامیل‌اش، از جمله مادرو خواهرها و بچه‌های خواهرهایش را در یک خانه یک اتاق‌خوابه که یک حال پذیرایی کوچک دارد اسکان داده است. بیکاری و فقر بین سوری‌هایی که بعد از درگیری‌های به لبنان هجوم آورده اند بیداد می‌کند. امروز که رفته بودم محله صبرا و اردوگاه فلسطینی برج‌البراجنه(مفصل درباره صبرا خواهم نوشت) تازه به عمق فاجعه پی بردم. خیلی از سوری‌هایی که این مدت به لبنان فرار کرده‌اند به شغل‌های به شدت کم‌درآمد، دست‌فروشی، تن‌فروشی و در خیلی موارد به دزدی و قاچاق مواد و آدم‌ربایی مشغول شده‌اند. کار فقط برای سوری‌هایی که مقیم لبنان بوده‌اند از قبل آن هم به سختی پیدا می‌شود.
ابومحمد هم شبانه‌روز در بیروت و حومه رانندگی می‌کند و به مسافرها سرویس می‌دهد تا خرج آن همه آدم را یک‌تنه بدهد. خسته است. بیشتر مواقع سیگارش روشن است. و بسیار مهربان و خوش‌معاشرت. از سوریه که حرف می‌زند بیشتر از دو سه جمله نمی‌تواند به صدایش مسلط باشد. بغض می‌کند و سنگین می‌شود و بعد چندبار پشت سر هم تکرار می‌کند: الله کریم. الله کریم..
پنجره را می‌کشم پایین و سرم را می‌گیرم جلوی باد خنک شب بیروت و ابومحمد یکی از سی‌دی‌هایش را در می‌آورد و صدای ضبط را بلند می‌کند. معین شریف می‌خواند. ابومحمد هم باهاش زمزمه می‌کند و بهم مالبروی سفید می‌دهد. می‌گوید آن قرمزها سنگینند. روز اول نمی‌فهمیدم چی می‌گوید. محاوره لبنانی و سوری خیلی با تونسی فرق دارد ولی انگار کم کم بیشتر می‌فهمیدم.
جایی پیاده می‌شویم برای چای. دوربین کنار دستم است. مرد کافه‌چی را صدا می‌زنم و خواهش می‌کنم یک عکس از همه ما با هم بگیرد. ابومحمد اشاره به نشان پیروزی یک هفت با انگشت‌هایش می‌سازد و از من و دوستم هم می‌خواهد همین کار را بکنیم. ما هم رو به دوربین دستمان را بالا می‌آوریم. هر سه می‌خندیم. مرد کافه‌چی عکس را به ابومحمد نشان می‌دهد و ابومحمد چندبار پشت سر هم می‌گوید صوره حلوه حلوه و به ژست پیروزمندانه‌مان می‌خندد. کنار ماشین ایستاده‌ام و مسخ منظره آبشارهای جزین‌ام. ابومحمد صدایم می‌زند و می‌خواهد که روی کاپوت ماشین‌اش بنشینم. با گیجی نگاهش می‌کنم که یعنی نفهمیدم چه می‌گویی. دست‌اش را تکان می‌دهد و به کاپوت اشاره می‌زند و از همسفرمان می‌خواهد یک عکس دوتایی از ما بیندازد به یادگار. نشان پرنده پیروزی را می‌سازیم، ابومحمد می‌خندد و چند فحش آبدار نثار اسد می‌کند. من هم تا جایی که زبانم یاری می‌کند همراهی‌اش می‌کنم. می‌خندیم. راه برگشت مه‌آلود است. در راه بازگشت از جنوب بعد از دیدن فیلمی که در موزه حزب‌الله درباره تاریخ جنگ لبنان و اسرائیل با صدای خود نصرالله برایمان پخش کردند، و بعد از دیدن خندق‌ها و سنگرها و کلاشینکف‌ها و ابزار اولیه‌ و بسیار بدوی‌ای که حزب‌الله در سال‌های اولیه جنگ برای دفاع استفاده می‌کرده‌اند و سنگر عباس‌موسوی و تانک‌های منهدم شده و عکس‌های رهبر ایران روی دیوارهای موزه و بعد شنیدن حرف‌های ابومحمد درباره همکاری حزب‌الله با حزب بعث سوریه و کمک به بشار اسد، حال چندگانه غریبی دارم. چقدر سخت است قضاوت در چنین محیط چندپاره و عمیقن پرتنشی که همه با هم و با اسرائیل درگیرند. که همه از هم فرار می‌کنند و به هم پناه می‌برند. که هزاران آواره در طول تاریخ را پناه داده‌اند و هنوز هم می‌دهند. از فلسطینی تا سوری. این سرزمین کوچک با این زیبایی باشکوه بی‌پایان‌اش چقدر تاریخ دردناک و غم‌انگیزی دارد. چقدر ترس را در دل‌اش پنهان کرده. از اردوگاه تا خط مقدم. از دریا تا کوه و خندق.
چیزی که در هوا پراکنده است و بعد از چهار پنج‌روز در آدم ساکن می‌شود حس ناامنی و گذرا و موقتی بودن وضعیت است. انگار هیچ چیز ثبات ندارد. بی‌ثباتی در نگاه آدم‌ها هم انگار موج می‌زند. یک طور نگرانی تعلیق شده در فضا که تمامی ندارد. دوستانم می‌گویند دوهزار و دوازده و سیزده سال‌های سختی برای بیروت بوده‌اند و روزهای پرتنشی به احتمال قوی در راه است. این بار نه میان مسیحی‌ها و مسلمان‌ها، که میان سنی‌ها و شیعه‌ها.
بیروت آدم را هوایی و آشفته می‌کند. خواب را به چشم حرام می‌کند و شوق نوشتن را بیدار. تنها چیزی که می‌دانم این است که اگر بعد از این خبر جنگ و درگیری در لبنان به گوشم برسد حالم چند برابر خراب می‌شود. حالا که از نزدیک کنار صخره‌ روشه ایستاده‌ام و دیده‌ام که چطور مدیترانه آرام و بزرگ، شب که می‌شود سر به سنگ می‌کوبد، انگار که شاکی‌ست از عالم و آدم بیشتر نگران این خاک می‌شوم. از همه آن‌چه بر این سرزمین رفته و می‌رود و خواهد رفت.
مدیترانه با آن رنگ لاجوردی یگانه‌اش، خشم‌گین و کف‌آلود به صخره‌های عظیم‌الجثه روشه که همه سال‌های قبل و حین و بعد اشغال و جنگ‌های داخلی یک‌تنه آنجا ایستاده و به بیروت چشم دوخته است، می‌کوبد. بی‌خود نیست چشم برداشتن از چنین موجود کرگدنی سخت می‌شود. کل تاریخ را در لابلای سلول‌های منجمدش جا داده است.
حالا که ابومحمد را و رفقای نابم را اینجا دیده و یافته‌ام، همان میل اندکی که به برگشتن داشتم را هم از دست داده‌ام. من آدم همین خاورمیانه لکنته‌ام. آدم همین نگرانی‌ و تنش و موقتی بودن. آدم زیبایی‌های بکر و وحشی، از کوهستان تا دریا که اینجا در بیروت با هم در هماغوشی مدام‌اند. هیچ‌جا ندیده بودم این همه کوه و دریا به هم نزدیک باشند.
و ابومحمد… عکس‌ها را دوره می‌کنم. می‌بینم ابومحمد عکس دوتایی‌مان با نشان پیروزی را خیلی دوست داشت. قرار بر این شد که بعد از این‌که پرنده‌ها از سر هفتِ انگشت‌های ما پریدند، با ابومحمد یک سفر برویم حلب و آنجا روز و شب‌هایی که رفت را یک بار دیگر با هم دوره کنیم. گرچه می‌گفت دیگر از بلندی‌های حلب جز ویرانی هیچ چیز را نمی‌شود دید