فروردین ۹۲-بیروت: منطقه ضاحیه/۱

بعد از یکی دو روز که از اقامت‌ام گذشت، به لطف راهنمایی‌های دقیق همسفرم که خودش سال‌ها ساکن بیروت بوده و این چند روز هم رفیق و پای سفرم بود توانستم تا حدود زیادی زیر پوست بیروت را ببینم. کم‌کم دوزاری‌ام افتاد کجای زمین ایستاده‌ام. پیچیدگی‌های سیاست داخلی بیروت به خاطر تکه تکه و طایفه‌ای بودن‌اش و موقعیت جغرافیایی و فراوانی آب و نور و حاصلخیزی خاک همه باعث شده در طول سالیان بیروت زمین تقسیم غنایم گروه‌های مختلف باشد. خیلی از مناطقی که ‌رفتیم و بر زمین بسیاری از جاهایی که ایستاده بودیم کسی یا کسانی ترور شده بودند، و یا درگیری‌های طایفه‌ای اتفاق افتاده بود و یا احتمال داشت اتفاق بیفتد. کم کم طوری شده بود که از زمین زیر پای‌ام می‌ترسیدم. بهش اطمینان نداشتم. امنیت عین شیشه خرده روی زمین ریخته بود و از بین رفته بود. هر چه بود شعاع‌هایی بود که گاهی پررنگ و کم‌رنگ می‌شد.
از مثلن اشرفیه که جزو بهترین مناطق بیروت و مسیحی‌نشین است و همه چیز ظاهرن در آن امن و مرتب است و همین دو ماه پیش شاهد ترور دوتا از سیاستمداران جریان حریری بود، تا صبرا و شتیلا و برج‌البراجنه و بخش‌هایی از منطقه ضاحیه که فقر و زاغه‌نشینی و آلودگی و خشونت در آن‌ها مثل اکسیژن در هوا جاری‌ست این عدم امنیت را می‌شود حس کرد. البته این راه هم بگویم که بخت با من در داشتن همسفرهای فابریک و آگاه به اوضاع بیروت و لبنان در این سفر به شدت یار بود و برای همین سفرم به بیروت از همان روز اول خیلی توی فاز توریستی نبود. چیزهایی دیدم و شنیدم که یک توریست معمولی نمی‌شنود و نمی‌بیند و ممکن است بدون دانستن این طور مسائل اتفاقن سفر آرامی هم داشته باشد و حس امنیت‌اش خدشه‌دار نشود و از زیبایی بکر و وحشی لبنان و بیروت لذت ببرد.
سه‌شنبه قرار بود برویم ضاحیه که صبرا و شتیلا و برج البراجنه هم همان‌جاست. از کنار مسجد زیبای «محمد امین» که کنار قبر رفیق حریری و همراهانی که با او یا بعد از او ترور شده‌اند قرار دارد و خود رفیق حریری هم دستور ساخت‌اش را داده بود و قبل از افتتاح‌ آن ترور شد باید تاکسی می‌گرفتیم به مقصد ضاحیه. کنار مسجد نوساز «محمد امین» سینمای سوخته‌ بزرگی با سقف گرد و یک کلیسای سوخته را هنوز می‌شود دید که از دوران جنگ‌های داخلی به جا مانده‌اند. حضور این دو ساختمان سوخته در قلب خیابان‌هایی که حریری تمام‌شان را بعد از جنگ‌های داخلی بازسازی کرده نشان می‌دهد که چرا بیروتی‌ها حریری را این همه دوست دارند و برای خانواده‌اش احترام قائلند. گرچه دشمن و بدخواه هم کم ندارد و حزبش فعلن همین طور دارد کشته می‌دهد.آن آرام‌گاهی که وسط شهر بیروت برای حریری و یاران‌اش درست کرده‌اند همین طور دارد پر و پرتر می‌شود. دو نفری که دو ماه پیش کشتند را حالا ردیف جلوی گور حریری و محافظانش خاک کرده‌اند. کل سنگ‌قبرها با گل رز سفید طبیعی پوشانده‌ شده‌اند. این گل‌ها را هر روز عوض می‌کنند.
تاکسی گرفتیم و راهی شدیم به سمت ضاحیه. کمی جلوتر، تاکسی از یکی از فرعی‌ها پیچید داخل کوچه. کم‌کم آن خیابان‌های شانزه‌لیزه‌طور محو شدند و شهر چهره‌ای نیمه‌آواره و جنگی به خود گرفت. ساختمان‌های باقی‌مانده از دوران جنگ‌های داخلی و بمباران‌های جنگ‌ معروف سی‌و سه روزه را می‌شد هنوز هم در آن بخش شهر دید. راننده وقتی متوجه شد دارم از شهر عکس می‌گیرم، شروع کرد به حرف زدن درباره جنگ‌های داخلی. به ساختمانی اشاره کرد و گفت که در دوران جنگ‌های داخلی، سگ‌ها، لاشه‌های آدم‌ها را از لای آوارهای این ساختمان‌ها بیرون می‌کشیدند و می‌خوردند. جلوتر تمثال اولین نخست‌وزیر لبنان در میان ساختمان‌های آوار بازمانده از دوران جنگ توی چشم می‌زد. پیرمرد راننده می‌گفت خوب به یاد دارد این منطقه چطور در دوران جنگ‌های داخلی‌ با خاک یکسان شده بود و حتی یک ساختمان هم سالم نمانده بود و تمام نخل‌های وسط بولوار در آتش سوخته بودند.
هوای هشتم آوریل بیروت، هوای غریبی بود. از صبح که از هتل آمدم بیرون، غبار مسی‌رنگی همه جا را گرفته بود. انگار شهر آماده طوفان بزرگی باشد. راننده می‌گفت لبنانی‌ها به این غبار مسی‌رنگ «نسیم مصر» می‌گویند و بر خلاف هواشناسی‌های اعلام‌شده و اعلام سقوط شانزده‌درجه‌ای هوا، او اطمینان داشت که کلهم چرند است و این نسیم از بیروت عبور خواهد کرد و شب طوفانی در کار نخواهد بود. همین طور هم شد و به جز باران بهاری مختصر از طوفان خبری نبود. پیرمرد نبض هوای بیروت دست‌اش بود.


سر پیچ دوم، پیرمرد راننده گفت اینجا میدان شتیلاست. خورشید بر اثر غبار غلیظ محلی، نور منتشر قهوه‌ای رنگی داشت و پشت میدان شتیلا سنگر گرفته بود. از راننده خواستم نگه دارد. با همراهم پیاده شدیم. سر پیچ، گورستان فلسطینی‌ها بود که در آن کل فلسطینی‌هایی که در جنگ‌های مختلف از دهه هشتاد به این طرف کشته شانه به شانه هم دفن شده بودند. از در گورستان که وارد شدیم حجم فشرده سنگ‌های مرمرین سفید چیده شده ، چشم‌ را می‌زد. بیروت شهری‌ست که راحت نمی‌شود دوربین را درآورد و عکس گرفت. فضای بعضی از بخش‌های شهر از جمله ضاحیه و صبرا و شتیلا اکثر مواقع به خصوص این روزهایی که من آنجا بودم امنیتی بود و احتمال این‌که دوربین یا حتی خود آدم را بگیرند زیاد. منطقه‌ای که ما به آن وارد شده‌ بودیم، شتیلا و بعد ضاحیه و نهایتن صبرا و برج‌البراجنه از جمله جاهایی بود که دوربین درآوردن ریسک و خطر بالایی داشت. همین بود که با دو نفر که نبض منطقه دست‌شان بود راهی شدم تا توی دردسر نیفتم.

همراهم گفته بود که در گورستان زیاد نمی‌شود مکث کرد و ماند. شک می‌کنند. یکی دوتا عکس به سرعت گرفتم. از بازماندگانی که آمده بودند به زیارت قبور، از قبرها و از تمثال یاسر عرفات که روی دیوار گورستان نقاشی شده بود. کمی جلوتر بر سر یکی از گورها، دو زن تقریبن پنجاه شصت‌ساله محجبه با صدای بلند با مرده شان حرف می‌زدند و گریه می‌کردند و دست روی سنگ می‌کشیدند. نگاهی به تاریخ تولد و وفات میت انداختم. حدود سی سال سن، مذکر، کشته شده به سال ۲۰۱۲ و فکر کردم که این گورستان هنوز آدم می‌بلعد. کنار بیش از هشتاد درصد نام‌هایی که بر سنگ‌ها حک شده بود کلمه «شهید» نوشته شده بود، به همراه نام مادر فرد درگذشته که ظاهرن یکی از رسوم لبنان است. این رسم را جای دیگری ندیده بودم. تقریبن هر گورستانی که رفته ام اسم پدر مرده را روی سنگ می‌نویسند. از این جهت این گورستان بیروت خیلی جالب بود. همین صحنه را روی سنگ‌ قبرهای محافظان حریری در مرکز شهر هم دیده بودم.

از سردر گورستان که بیرون زدیم، میدان شتیلا روبرویم بود. پسربچه‌های گاری‌چی با لباس‌های شلخته و چرک دنبال هم می‌دویدند و چیزی را در گاری دستی‌شان حمل می‌کردند که از دور درست نمی‌شد تشخیص داد چیست. رفقا می‌گفتند این روزها منطقه‌هایی که سکنه‌شان فلسطینی یا شیعه‌اند، یعنی منطقه ضاحیه، به خصوص قسمتی که گفته می‌شود قرارگاه‌های حزب‌الله زیر و روی زمین آن مستقرند فضای ملتهبی دارند. در منطقه ضاحیه که شامل یک مربع و مثلث امنیتی می‌شود، امکان عکس‌برداری برای توریست‌ها و هیچ کس دیگری نیست مگر با مجوز. اگر دوربین دست کسی ببینند احتمال این که به سمتش حمله کنند و دوربین را بگیرند یا نهایتن تمام عکس‌ها را پاک کنند بسیار بالاست. خیلی راحت نمی‌شود دوربین به دست راه رفت. اگر کسی عازم بیروت باشد و علاقه داشته باشد این بخش‌های شهر را به قصد عکاسی ببیند خوب است حتمن با کسی که منطقه و حساسیت‌هایش را خوب می‌شناسد برود و الا ریسک ماجرا بالاست. به خصوص رفتن به قلب اردوگاه‌های فلسطینی می‌تواند بسیار خطرناک باشد. اگر بو ببرند که توریست یا غریبه‌ یا خبرنگاری بدون مجوز وارد اردوگاه‌ شده از مرگ گرفته تا گروگان گیری و زورگیری محتمل است. من این شانس را داشتم که همراهانم عمیقن منطقه ضاحیه را می‌شناختند و به زیر و بم‌اش آشنایی داشتند. به همین خاطر یک تکه‌هایی از ضاحیه به سرعت دوربین را به سرعت درمی‌آوردم و عکس می‌گرفتم. از خیابان اصلی صبرا که امروز یکی از اردوگاه های اصلی فلسطینی‌هاست و از برج‌البراجنه و بخش‌هایی از حی‌الاکراد یکی دو تصویر ثبت کردم.

حدود ساعت ۶ عصر، روبروی مسجد حسنین که مال طرفداران شیخ‌فضل‌الله است برای قهوه ‌و سیگار توقف کردیم. در طول سال‌های جنگ با اسرائیل، حزب‌الله زیرزمین‌هایی در منطقه ضاحیه ساخته است تا سران حزب و تجهیزات دفاعی و جنگی را در آن ها مخفی کند. شبیه این ساختار زیرزمینی را در خط مقدم جنگ در منطقه «ملیتا» در جنوب لبنان هم دیدم. تونل‌ها پیچ‌درپیچ و بسیار طولانی‌اند و اتاقک‌های کوچکی برای پنهان شدن و برنامه‌ریزی عملیات در عمیق‌ترین بخش‌های خندق قرار دارند. در تمام سال‌های درگیری با اسرائیل، حزب‌الله به منطقه ضاحیه تسلط کامل داشته و گفته می‌شود که مهم‌ترین تجهیزات امنیتی و سران کلیدی این حزب در قرارگاه‌های مخفی زیرزمینی ضاحیه هستند.

ضاحیه عمدتن شیعه‌نشین است. مناطق محدودی در ضاحیه سنی‌نشین و مسیحی‌نشین‌اند به علاوه اردوگاه‌های فلسطینی که در ضاحیه‌اند. دو گروه اصلی امل و حزب‌الله در ضاحیه حضور چشمگیری دارند. بسته به شرایط منطقه این گروه‌ها گاهی با هم هم‌پیمان می‌شوند یا روبروی هم می‌ایستند و این اتفاق دشمنی با یکدیگر بعد از سال‌ها رفاقت و هم‌پیمانی در بیروت اصلن اتفاق عجیبی نیست. همان رفیق شفیق ضاحیه‌نشین می‌گفت، یکی از اعضای خانواده‌اش که شیعه است و سال‌ها ساکن یکی از مناطق دروزنشین لبنان بوده و رفاقت عمیقی هم با آن‌ها داشته، در یکی از تنش‌های داخلی اخیر لبنان، مجبور به ترک منطقه شده است. دروزها به خانه‌اش حمله کرده‌اند و در طول مسیر فرار از خیابان محل سکونتش، ماشین را با گلوله آب‌کش کرده‌اند. قصه‌های شبیه این را این چند روز که اینجا بوده‌ام زیاد شنیده‌ام.
حول و حوش هفت بعدازظهر به اولین چهارراه ضاحیه از سمت مسجد حسنین رسیدیم. آسمان ابر بود و ساختمان‌های یک‌دست و بلندی که به گفته همراهم بعد از جنگ سی و سه روزه‌ای که کل منطقه را با خاک یکسان کرده بود ساخته شده‌ بودند شانه به شانه هم ایستاده بودند. پرده‌های کلفت و رنگارنگ و گاهی راه راه، مخصوص مسدود کردن دید ساختمان‌های روبرو و نور بر روی ایوان آپارتمان‌ها آویزان بود. این منطقه از ضاحیه که کامل بعد از جنگ سی‌و سه روزه با خاک یکسان شده بود را حزب‌الله بعد از جنگ از نو ساخته و به همین خاطر سر و وضع بهتری از مناطق داخلی‌تر ضاحیه دارد. گاهی سکنه ضاحیه به شوخی و خنده می‌گویند ای کاش دوباره جنگ شود و خراب‌آبادهای ضاحیه ویران شوند شاید به این بهانه حزب‌الله به خودش زحمت بدهد وهمه را از سر اجبار بازسازی کند. غیر از این راهی برای بهتر کردن اوضاع خانه‌های منطقه نمی‌بینند.

از کنار پنجره‌ها لباس‌های مندرس شسته شده، شلوار نوزاد، روسری، دامن زنانه و پیراهن چهارخانه مردانه، آویزان بودند و در دست باد غلت می‌خوردند. آسمان از لابلای سیم‌های برقی که برای کش رفتن برق دولتی و توسط سکنه ضاحیه در هم تنیده شده بودند مشبک و خط به خط شده بود. چیزی شبیه به تار عنکبوت‌های در هم تنیده که در طول زمان ضخیم و ضخیم‌تر شده‌اند. آسمان از پشت این کابل‌ها شکل دیگری‌ست. کل منطقه برق‌اش را از طریق کش رفتن شریان برق اصلی در مواقع بحران جور می‌کند و این‌که دولت لبنان و ارتش حق ورود و دخالت در گرداندن این منطقه از ضاحیه را ندارند. روزانه و به خصوص در مواقعی از سال این منطقه آب و برق ندارد. خانه‌ها اغلب در زمستان بسیار سرد و در تابستان از گرما غیرقابل زندگی‌اند. سر کوچه‌های خاصی سمپات‌های حزب‌الله با قیافه‌هایی مشابه لباس‌شخصی‌های ایران روی صندلی‌های پلاستیکی لم داده‌اند و نگاه مشکوک و غضب آلودشان را به عالم و آدم ‌دوخته‌اند. ویترین‌های درهم و تصادفی پوشاک زنانه، از حجاب لبنانی گرفته تا لباس‌زیر قرمز و دمپایی و اجاق و لوازم هردنبیل پلاستیکی کل مربع امنیتی ضاحیه را به جزیره‌ای درهم‌تنیده، نفس‌گیر و آمیخته به هراس و اتفاق تبدیل کرده است. فکر کردم به این‌که روزی آسمان و زمین خاکی که بر آن ایستاده بودم با هم یکی شده بوده و یکی، حتی یکی از این ساختمان‌ها که امروز این طور بی‌رحم و بلند و تیره و دود گرفته روبرویم قد علم کرده‌اند وجود نداشته‌اند. چندتا از این کودکانی که این طور دنبال سر هم می‌دویدند و جیغ می‌کشیدند، با ساختمان‌ها به کام مرگ کشیده شده‌اند؟ کسی می‌داند؟

حدود نیم ساعت بعد از مربع امنیتی ضاحیه که عکس‌برداری در آن پرخطر بود خارج شدیم. بین راه صندل‌هام را با یک جفت کفش جلوپوشیده عوض کردم که لاک قرمز انگشت‌هام را پوشانده باشم. فضای منطقه طوری بود که ناخودآگاه من را متوجه لباس و پوشش خودم می‌کرد. احساس می‌کردم به قدر کافی پوشیده نیستم. تعداد زن‌های باحجاب با چادرهای یک‌دست سیاه در منطقه ضاحیه به طرز چشم‌گیری از مناطق دیگر بیروت مثل حمراء یا جمیزه بیشتر بود. زیر پل که سربرگرداندم پشت سرم پوستر بزرگ سیدحسن نصرالله روی یکی از دیرک های چراغ‌برق تکان می‌خورد. اول قرار بود برویم تا قلب حی‌الاکراد برویم ولی بعد به خاطر نوع پوشش و درگیری‌های اخیر کردها و فلسطینی‌های آن منطقه بی‌خیال شدیم. جلوتر بوی گوشت خام قصابی با بوی آشغال‌های مانده کنار خیابان و بوی فاضلاب منتشر در هوا، کم کم داشت روی بیر‌حم شهر را نشان‌ام می‌داد. البته شهر که می‌نویسم، منظورم شهر بیروت نیست. اینجا متوجه شدم که گاهی عرض یک بلوار معمولی استان را عوض می‌کند! مثل بلوار «طریق‌المطار» که یک طرف‌اش بیروت است و یک طرف‌اش استان جبل و ضاحیه در استان جبل است. گرچه این مناطق آن‌قدر در هم تنیده‌اند که به سختی می‌شود تشخیص داد تا کجا بیروت است و از کجا حومه بیروت شروع می‌شود.