فروردین ۹۲- ، بیروت: صبرا و شتیلا و برج‌البراجنه/۲

حدود نیم ساعت بعد از مربع امنیتی ضاحیه که عکس‌برداری در آن پرخطر بود خارج شدیم. بین راه صندل‌هام را با یک جفت کفش جلوپوشیده عوض کردم که لاک قرمز انگشت‌هام را پوشانده باشم. فضای منطقه طوری بود که ناخودآگاه من را متوجه لباس و پوشش خودم می‌کرد. احساس می‌کردم به قدر کافی پوشیده نیستم. تعداد زن‌های باحجاب با چادرهای یک‌دست سیاه در منطقه ضاحیه به طرز چشم‌گیری از مناطق دیگر بیروت مثل حمراء یا جمیزه بیشتر بود. زیر پل که سربرگرداندم پشت سرم پوستر بزرگ سیدحسن نصرالله روی یکی از دیرک های چراغ‌برق تکان می‌خورد. اول قرار بود برویم تا قلب حی‌الاکراد برویم ولی بعد به خاطر نوع پوشش و درگیری‌های اخیر کردها و فلسطینی‌های آن منطقه بی‌خیال شدیم. جلوتر بوی گوشت خام قصابی با بوی آشغال‌های مانده کنار خیابان و بوی فاضلاب منتشر در هوا، کم کم داشت روی بیر‌حم شهر را نشان‌ام می‌داد. البته شهر که می‌نویسم، منظورم شهر بیروت نیست. اینجا متوجه شدم که گاهی عرض یک بلوار معمولی استان را عوض می‌کند! مثل بلوار «طریق‌المطار» که یک طرف‌اش بیروت است و یک طرف‌اش استان جبل و ضاحیه در استان جبل است. گرچه این مناطق آن‌قدر در هم تنیده‌اند که به سختی می‌شود تشخیص داد تا کجا بیروت است و از کجا حومه بیروت شروع می‌شود.


از پل که گذشتیم و وارد ورودی اردوگاه‌های فلسطینی شدیم، ماشین‌‌ها در خیابان کم‌عرضی در دوخط می‌راندند و موتورها پرسروصدا لایی می‌کشیدند و در همان دو میلی‌متر جا تک‌چرخ می‌زدند. زن‌ها و بچه‌ها در هم می‌لولیدند. پیاده‌روها به اشغال مغازه‌دارها در آمده بودند با اجناس هردنبیل با قیمت‌های بسیار ارزان‌تر از بیروت.. کابل‌های برق و هیکل کثیف و چرک ساختمان‌ها و لباس‌هایی که از بند رخت‌ها آویزان بود تصویری بود که آسمان این بخش از ضاحیه که برج‌البراجنه نام دارد نشانم می‌داد. چند کوچه پایین‌تر تصمیم گرفتیم تا یک جایی که دوستم فکر می‌کرد امن است برویم داخل اردوگاه بوی آشغال، بوی تند فاضلاب، بچه‌های قد و نیم‌قد با دست و صورت‌های چرک و لباس‌های پاره، پسرهای جوان یله بر نرده‌ها و گوشه و کنار خیابان‌ها، سوپرمارکت‌ها با عکس رهبر ایران و رهبران و شهدای جوان حزب‌الله و نصرالله و فضل‌الله به دیوارهایشان. مغازه‌دارها، کلاشنیکف‌ها را به دیوار مغازه‌هایشان تکیه داده بودند. همراهم می‌گفت اینجا عین نقل و نبات کلاشینکف خرید و فروش می‌شود و این روزها به خاطر تشنج اوضاع سلاح گران‌تر هم شده و دسترسی همه به آن آسان‌تر است. در منطقه برج‌البراجنه‌ی ضاحیه تقریبن همه مسلح‌اند و اگر تقی به توقی بخورد، می‌ریزند وسط خیابان و جوی خون راه می‌اندازند. پرچم‌های «یا قمر بنی‌هاشم» «یاحسین» و شمایل‌هایی که شبیه شمایل حسین‌بن‌علی و علی‌ابن‌ابی‌طالب در ایران می‌شد به در و دیوار محله‌های مذهبی و مساجد می‌شود دید اینجا هم دیده می‌شدند. کوچه‌ها برق نداشتند و تاریک بودند. این بخش از منطقه به طور کامل در اختیار نیروهای حزب‌الله است و از یک جایی به بعد هم دست نیروهای امل و شهرداری بیروت و ارتش حق ورود به آن را ندارد. در پس‌کوچه‌هایی که آسمان به خاطر حجم سیم‌های دزدی برق و لوله‌های غیرقانونی آب به زور دیده می‌شود تقریبن آدم روی آشغال راه می‌رود. در بخش‌هایی از برج‌البراجنه فاضلاب خانه‌ها کف زمین روان است. باورنکردنی‌ست. حجم کثافت و آلودگی باورنکردنی‌ست.

گرافیتی‌های غیرحرفه‌ای و عجولانه نشان‌های حزب الله و شعارهایی در دفاع از شهدا ومقاومت، و تصویر بزرگی از بشار اسد و شعاری با این مضمون که ملتی که رهبرش اسد باشد هرگز نمی‌میرد در کوچه‌ها پس‌کوچه‌های منتهی به برج البراجنه می‌شود دید. آن‌قدر سنگین شده بودن و آن‌چه می‌دیدم نفس‌گیر بود که توان نوشتن‌اش را ندارم.


احساس می کنم کلمه‌ها قدرت ندارند در مقابل آن‌چه به چشم سر دیدم. آن جا هم در طول مسیر فقط سکوت بود. به خصوص که نباید حرف هم می‌زدیم و بدون اختلاط به زبان دیگر باید سریع فقط می‌گذشتیم. رفیقی که راهنمای ما در اردوگاه بود خودش تا حالا دوباره گیر نیروهای مقاومت فلسطینی افتاده بود و شانسی زنده درآمده بود. نیروهای فتح و اخیرن جبهه النصره در اردوگاه برج‌البراجنه مخفی شده‌اند. ورود پلیس هم حتی به این اردوگاه‌ معمول نیست مگر اتفاقی مثل بمب‌گذاری افتاده باشد. کمااین‌که دیروز این اتفاق افتاده بود و کل ورودی برج‌البراجنه را نیروهای خودشان بسته بودند.

کل فضایی که توصیف کردم یک طرف، و نگاه ساکنان این مناطق به آدم‌هایی که از خودشان نیستند یک طرف دیگر. گاهی آن‌قدر نگاه‌ها مشکوک و خشمگین و سنگین بود که ناخودآگاه نفس‌ام را حبس می‌کردم. چند بار سعی کردم از طریق نگاه ارتباط برقرار کنم ولی سخت و غیرممکن بود. زن‌ها، مردها، پسر و دختربچه‌ها هیچ علاقه‌ای به حضور امثال من در آن‌جا نداشتند و این را با نگاه‌شان به خورد تو می‌دادند. آن‌جا نمی‌شود زیاد ماند. فقط همین که آدم ازش بگذرد کافی‌ست برای این‌که نگاه‌ش به کل جهان در مقایسه با قبل از دیدن این فضا عوض شود. واقعن این اتفاق در آدم می‌افتد. تصاویر ول‌ات نمی‌کنند. شانس آورده‌اید اگر آن تصاویر را ببینید و شب‌ درگیر کابوس‌اش نشوید. من که شدم. امکان ندارد آدم خیابان اصلی محله صبرا و فرعی‌های بن‌بست با آن حجم آلودگی را ببیند و تکان نخورد. فرعی‌هایی که سال‌ها پیش محاصره شده بودند و در آن‌ها اجساد تیرخورده کوچک و بزرگ روی هم تلنبار شده بودند، حالا پر شده‌ بودند از بچه‌هایی که ظهرها و بعدازظهرها روی همان زمین با هم بازی می‌کنند و جیغ می‌کشند و زمین می‌خورند.
و آن بازار مکاره‌ی صبرا. از شوکر برقی تا پنیر و زیتون و ستلایت و کیف چه‌گوارا را می‌شود آن‌جا پیدا کرد. سر هر گاری یک بلندگوی دستی گذاشته‌اند و صدای نکره‌ ضبط‌شده‌ای روی دور تکرار است، گاهی ضرب می‌گیرد و آواز می‌خواند و گاهی گزارش اشیاء لکنته‌ای را می‌دهد که مرد گاری‌چی می‌فروشد. پسرک شانزده هفده ساله ای بعد از این‌که می‌بیند دوربین دارم سوار بر وسپا جلوی من نگه می‌دارد. اول به شدت می‌ترسم ولی بعد می‌بینم اصرار دارد عکس‌اش را بگیرم. تمام ساق پای‌اش را خالکوبی کرده است. لبخند گنده‌ای می‌زند و عکس‌اش را می‌گیرم و می‌رود پی کارش. این اتفاق که آدم‌ها در منطقه صبرا چندبار جلویم را بگیرند و خواهش کنند عکس‌شان را بگیرم زیاد برایم افتاد. پدری با پسر هفت هشت ساله‌اش، پسران جوان بیست و چند ساله که سر کوچه دارند قلیان می‌کشند، یکی یکی برایم ژست می‌گیرند تا عکس‌شان را بگیرم.

درست دو قدم جلوتر در یکی از کوچه‌های صبرا، به خاطر یکی از عکس‌هایی که می‌گیرم، ناگهان دو نفر دنبالمان راه می‌افتند و تا مطمئن نشده‌اند که از محله بیرون رفته‌ایم تعقیبمان می‌کنند. همه چیز در مسافت کمی غیرقابل پیش‌بینی است. اذان مغرب را می‌گفتند که از زیر نگاه های سنگین ساکنان برج البراجنه جستیم و زدیم بیرون. موی کوتاه و پیراهن سفید اصلن لباس مناسبی برای گشتن در آن منطقه نبود. همان راسته طریق‌المطار که سال‌هاست بر سر نام‌اش بین حزب الله ومخالفانش دعواست کمی پایین‌تر منتظر تاکسی شدیم به مقصد اشرفیه. حزب‌الله هر دو هفته یک‌بار تابلوی بلوار امام خمینی را علم می‌کند و مخالفانشان تابلو را شبانه از جا در می‌آورند. این قصه مدت‌هاست ادامه دارد. شب جایی در اشرفیه نشستیم و قلیان کشیدیم. بچه‌ها از انتخابات پیش‌روی ایران و لبنان حرف می‌زدند.
ذهن من جایی بین‌ کابل‌های سیاه‌ به هم‌تافته‌ی صبرا و خاک و خل دست و پای بچه‌های شش هفت ساله کوچه‌های فرعی گیر کرده بود. چیزی در من ریخته بود، یا عوض شده بود یا تکان خورده بود. نمی‌دانم. شب که مسیر هتل در خیابان حمراء را با رفیقم می‌رفتیم، قفسه سینه‌ام سنگین بود. به او گفتم:‌ چیزی در این سفر عوض شد در من، گم شد یا پیدا را هنوز نمی‌دانم. ولی می‌دانم که به برگشتن دوباره و چندباره من به این‌جا ربط دارد. حالا در کنار استانبول، جای دیگری هست که گرچه آغوش‌اش به قدر بسفر امن نیست، اما به قدر عاشقی‌ها و دیوانه‌‌گی و گم‌شدن‌های من در کوهستان و افق لاجوری مدیترانه جای امن دارد. ناامنی و تناقض‌های عمیق لبنان، آن را به یک معشوق مالیخولیایی بدل کرده که دلداده‌اش باید صابون هر اتفاقی را به تن‌اش بمالد. بعید نیست آدم را میانه راه ول کند و برود پی کارش اما تا وقتی هست، جز جنون و زیبایی و بی‌قراری چیز دیگری در آدم نیست.
فمن قلبی سلام لبیروت…