نهم اردیبهشت ۹۲

پریشب یک نفر که باهاش قهرم در خوابم خودکشی کرده بود. وضعیت از این قرار بود که کسی خبر خودکشی آن آدم را در خواب برای من آورد و من در خواب ناخودآگاه یاد مکالمه‌‌هایی که درباره خودکشی با او داشتم و تجربه‌هایی که از آن‌ها حرف زده بودم افتاده بودم. اصرار داشتم بفهمم خودش را چه‌طور کشته است ولی هیچ‌کس نمی‌دانست. کنجکاو بودم بدانم در نهایت از کدام شیوه استفاده کرد برای از بین بردن خودش و این‌که نکند حرف‌هایی که زده بودم رویش اثر گذاشته است. فکر کردم چقدر بد که قبل از آشتی کردن خودش را کشت و این کرم توی سرم افتاده بود که نکند دعوایی که با هم کرده بودیم باعث شده او خودکشی کند. می‌فهمیدم که دعوای ما ربطی به خودکشی‌اش نداشته اصلن ولی هی ذهن‌ام همه چیز را به هم ربط می‌داد. در خواب، پذیرفتن این‌که یک نفر که هیچ وقت به خودکشی فکر نمی کرد خودش را کشته است خیلی سهمگین و ترسناک بود. به این فکر می‌کردم که لابد در روزهای آخر عمرش خیلی ایزوله و تنها بوده است و لابد از همه چیز بریده که دست به از بین بردن خودش زده است. انقدر این فکرها عین مار در خواب نیش‌اش را به مغزم فرو کرد که از خواب پریدم و چند دقیقه طول کشید تا یادم بیاید من خواب بوده‌ام و در بیداری آن آدم سُر مُر گنده دارد به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. بعد شک کردم که نکند خواب راست بوده و خودش را کشته باشد. ولی خب در عالم بیداری هنوز با آن آدم در وضعیت کات به سر می‌بردم و حتی بعد از آن خواب دهشتناک هم حاضر نبودم یک خط بهش بنویسم که زنده‌ای یا مرده. خدا پدر فیس‌بوک را بیامرزد که نبض آدم‌ها را به دست می‌دهد و حتی اگر نخواهی قیافه کسی را در عالم واقعی دوباره ببینی می‌توانی بفهمی هنوز زنده است یا مرده. واضح است که طرف داشت به زندگی خودش ادامه می‌داد و اتفاقن روز خوبی را هم شروع کرده بود. ته دل‌ام حرص خوردم از این‌که تو که حال‌ات سر جاش است بی‌جا می‌کنی توی خواب من خودت را می‌کشی که من این‌طور به هم بریزم.
طرف زنده بود ولی من همچنان درگیر آن حسی بودم که در خواب از خبر از دست دادن ناگهانی او داشتم. حس پشیمانی از این‌که چرا قهر بودیم و طرف خودش را کشت. حس عذاب وجدانی که معلوم نیست از کجا می‌آمد. چندبار با خودم فکر کردم یک خط بهش بنویسم و بگویم کل این بساط بازی‌ست و ما بی‌خود این همه دچار ذهنیات پوچ خودمانیم. پس‌فردا که یکی‌مان افتاد مرد لابد آن یکی ناراحت می‌شود. بعد دیدم کلن آن‌قدر جان عزیز است طرف که محال است خودش را بکشد و یحتمل خیلی سال بعدتر از من خواهد مرد. این شد که کامل بی‌خیال شدم. ولی اتفاق غریبی از پریشب افتاده. هر جا اسم یا عکس این آدم بالا می‌آید، من فکر می‌کنم ای داد! این آدم چرا خودش را کشت؟ یا حتی فکر می‌کنم به این‌که روزی خودش را خواهد کشت و ما وضعیت‌مان به همین شکل است و من دوباره به همان عذاب وجدان دچار خواهم شد. از آن بختک‌هایی‌ست که باید حداقل یک هفته بگذرد تا فراموش کنم.