بایگانی ماهیانه: آوریل 2013

جعیتا

دوازده‌ هزار سال است دست کم، که رودی در دل کوه جاریست. این رود را مردمان بیروت به چشم سر هیچ‌گاه ندیده‌اند. رود در دل کوه است و از سال‌ها پیش از میلاد مسیح چکه چکه بر سنگ‌های کوه ریخته است. آب رود، سنگ را از درون تهی کرده و با عبور زمان، کوه پولادین را به قندیل‌خانه‌ای هیولا مبدل کرده است. قندیل‌ها در هم تنیده‌اند و به اشکال هندسی و حیوانی و انسانی درآمده‌اند. مرد لبنانی به تکه‌ قندیلی اشاره می‌کند که به سر جنین آدم می‌ماند با چشمانی بسته. دوست همراهم تکه‌قندیل‌هایی را نشانم می‌دهد که در دل کوه مثل سرهای بریده آدم‌ها بر هم سر نهاده‌اند. لال شده‌ام از این همه زیبایی و کمی انگار ترسیده باشم از این‌که مگر چنین چیزی اصلن ممکن است؟ طبیعت دوباره قدرت‌اش را به رخ‌ام کشید و من باز هم تسلیم شدم. تسلیم زمان. تسلیم کوه. تسلیم آب که از هر دوی این‌ها در نظرم باشکوه‌تر آمد. از صبح «جعیتا» تمام ذهن‌ام را گرفته. هر طرف می‌روم، هر جا را نگاه می‌کنم قندیل می‌بینم. قصه کشف «جعیتا» را لابد همه جا نوشته‌اند. در یک کلام جای «خوفی‌»ست. عکس هم به هیچ وجه حق مطلب را درباره این غار بیان نمی‌کند. باید رفت و دید و نابود شد. اگر گذارتان به لبنان افتاد، این غار را از دست ندهید. به خصوص اگر با حال سنگ و کوه و رود همراهید.

«استانبول»، شهر و کتابی که دوست‌اش دارم

بار اول نیست که از استانبول نوشته‌ام و بار آخر هم نخواهد بود. این شهر را با همه مختصات‌اش عمیقن دوست دارم. اولین بار فکر کنم سال۸۶ بود که این شهر را دیدم و از آن وقت، تقریبن به غیر از یک سال، هر سال، یک یا دو بار رفته‌ام. گاهی بیشتر مانده‌ام. گاهی کمتر. ولی هر بار شهر تکه جواهری را از یکی از هزار گوشه‌اش کشیده بیرون و گذاشته کف دست‌ام. از سنگفرش خیابان و بو و صدا و ساز و جزیره و دریا و جنگل تا رفیق و همنشین ناب و دیدار آدم‌های درجه یک زندگی‌ام که از دیدن‌شان در این چهار سال گذشته محروم بوده‌ام. هر بار با دست پر برگشته‌ام. به همین دلیل هم عنوان این پست، عنوان پست‌های دیگری هم بوده در همین وبلاگ. این بار علاوه بر شهر استانبول، کتاب «استانبول» را هم خیلی زیاد دوست داشتم.


تکه ناب‌ این سفرم علاوه بر دیدن رفقای جانی، به دست گرفتن کتاب «استانبول» اورهان پاموک بود. کتاب را از فرودگاه لوتون لندن دست گرفتم و هنوز هم که آخرین شب اقامت‌ام در این‌جاست دست‌ام است. در جملات، تصاویر و خاطرات کتاب گیر کرده‌ام. برگشته‌ام به سفرهای گذشته‌ام و تکه‌هایی از شهر که عمیقن من را درگیر خودش کرده بود. آدم‌ها، نگاه‌ها، اسکله‌ها، ماهی‌ها، کشتی‌ها، بچه‌ها، پیرمردها، گربه‌ها و سگان ولگرد، مسجدها، چای.. بعضی تکه‌های کتاب را چندبار خوانده‌ام. خط کشیده‌ام و علامت زده‌ام که دوباره دفعه بعد که آمدم بخوانم‌شان. کتابی نیست که به این راحتی بشود خواند و تمام‌اش کرد و ازش رد شد. با «استانبول» باید خوابید. من به این شهر بیش از هر شهر دیگری که در عمرم دیده‌ام، دل باخته‌ام. قیافه استانبول به سر و شکل نقش اول عاشق دلخسته پوسترهای فیلم دهه هشتاد می‌ماند که هنوز به در و دیوار همین شهر هم هستند، دور و بر برج گالاتا یا در کوچه پس‌کوچه‌های تقسیم. پر از گل‌های ریز و درشت. پر از حزن و شعفِ همزمان. پر از گریز و عبور و قرار و بی‌قراری. آدم نمی‌داند بهش بخندد یا باهاش گریه کند. دچار دوگانگی و مالیخولیای غریبی می‌شود که تا روز آخر سفر و بعد از آن و اگر آدم این دیوانگی‌ها باشد تا سال‌ها باهاش دست و پنجه نرم می‌کند و هر بار که به شهر برمی‌گردد همه از نو زنده می‌شوند. گاهی هم به دو معشوقه همزمان می‌ماند که آدم نمی‌داند کدام یکی را اول ببوسد که آن یکی از دست‌اش نرنجد و حسادت نکند. نمی‌داند به آسیایش دل ببازد یا به اوروبایش. نمی‌داند به محله سلطان‌احمدش دل بدهد یا به دلمه باغچه و بشیکتاش‌اش که سرتاپا دو دلدارند از دو سرزمین ولی به یک اندازه دلربا و مسحورکننده. این بار بیشتر از بقیه بارها، دلداده بشیکتاش بودم با آن درخت‌های سالخورده و پیاده‌روهای پهن. ولی باز هم همان سردرگمی بود. به «کاباتاش» که می‌رسیدم دل‌ام می‌خواست راسته «گلخانه» را بالا و پایین بروم و به «گلخانه» که می‌رسیدم دل‌ام می‌خواست کنار «کادیکوی» یا «اسکودار» چای بخورم و به «کادیکوی» که می‌رسیدم یاد قرار دیدار دفعه پیشم می‌افتادم و دلم برای «سلطان‌احمد» و آن شب‌های دیوانه قبل تنگ می‌شد. یک طور سرگشتگی و بی‌قراری از جنس حزن و مالیخولیایی که پاموک درباره آن در «استانبول» به تفصیل نوشته است. این کتاب را باید خواند و به نظر من باید در خود استانبول هم خواند نه قبل یا بعد از آن. بعضی جمله‌ها، درست یکی دو ساعت بعد از این که کتاب را زمین می‌گذاری و تن به خیابان‌های شهر می‌دهی به سراغت می‌آیند. بعضی تکه‌های کتاب، رسمن یخه آدم را می‌گیرند و ساعت‌ها درگیر شهر و خاطره‌اش می‌کنند. من مدت‌ها پیش در برابر آغوش امنی که استانبول برای من در این سال‌ها باز کرده بود، و در برابر زیبایی و سحر و حزن و شورش به زانو درآمده بودم ولی اعتراف می‌کنم که بعد از خواندن کتاب پاموک بسی بیش از قبل و خیلی واقعی‌تر و اصیل‌تر استانبول را می‌خواهم و دوست‌اش دارم و برای این‌که حداقل مدتی از عمرم را در این‌جا بگذرانم همه تلاش‌ام را خواهم کرد.
تجربه ناب دوم‌ام دیدن موزه «معصومیت» اورهان پاموک بود. این موزه را امروز دیدم و آن اشیاء هنوز ول‌ام نکرده‌اند و بعید می‌دانم اگر کسی پاموک را خوانده باشد و به موزه برود بتواند به راحتی تجربه موزه رفتن‌اش را با تجربه‌های دیگری که از موزه رفتن در عمرش داشته قیاس کند. دیدن موزه «معصومیت» پاموک، شاید به خاطر همزمانی‌اش با خواندن کتاب «استانبول» یکی از ناب‌ترین تجربه‌های استانبولی‌ام را رقم زد. این موزه را بعد از این‌که پاموک کتاب «موزه معصومیت» را نوشته و بر همان اساس علم کرده‌اند و این‌که تکه‌هایی از کتاب با اشیاء آن‌طور خوب کنار هم چیده شده‌اند، یکه و بی‌نظیر بود. کتاب «موزه معصومیت» پاموک به بیش از ده زبان ترجمه شده ولی متاسفانه به فارسی هنوز ترجمه نشده. کتابیست کم‌نظیر که امیدوارم به زودی نسخه فارسی‌اش را هم در کتابخانه‌ام داشته باشم. ترجمه انگلیسی کتاب، ترجمه بسیار خوبیست برای کسانی که مشتاقند بخوانند و ترکی نمی‌دانند و از سایت آمازون قابل خریداری‌ست.
پ.ن.۱
سایت «موزه معصومیت«
عکس‌هایی از موزه در سایت گاردین
پ.ن. ۲
استانبول شهری که دوست‌اش دارم
استانبول شهری که دوست‌اش دارم-۲
استانبول شهری که دوست‌اش دارم-۳