بایگانی ماهیانه: می 2013

سی و یکم ماه مه

اعصابم خط خطی است. رویش خط افتاده. به مرور زمان هم این خط عمیق شده و این روزها عمیق‌تر از قبل. دلم یک آپارتمان هم نه- یک استودیوی کوچک- می‌خواهد که تا نصفه شب و از آن ور کله سحر صدای عربده دانشجوهای لیسانس روی مخم‌ رژه نرود. کسی نباشد آن دور و بر درها را به هم بکوبد و دور کاسه توالت بشاشد. دلم یک جای کوچک می‌خواهد که برای آشپزی ده‌تا پله را روزی پنجاه بار طی نکنم. توی یخچالش بوی غذای گندیده آدم‌های تصادفی و رندوم نپیچیده باشد. یک جایی که آخر هر ترم بلندم نکنند و چهارصد جلد کتاب را بندازم روی کولم بروم اتاق چسکی بعدی. دلم یک جو آرامش می‌خواهد که وقتی دارم در طول روز تایپ می‌کنم لغوه نگیرم از اعصاب خورد. از خانه‌های موقتی، از زندگی موقتی، از دستشویی و حمام اشتراکی با یک مشت بچه خسته‌ام. بیست و چند روز دیگر می‌شود سی‌سالم. انتظار زیادی دارم از زندگی؟ تا به حال هیچ‌وقت از کشوری که در آن زندگی می‌کنم تا این حد فراری نبوده‌ام که این روزها. از آدم‌ها دورتر و دورتر شده‌ام. هوا هم کمکی به بهتر شدنم نمی‌کند. نوشتن زیاد و کتابخانه هم همین طور.

خرداد

شب است. تمام امروز باران بارید. ولی دو دست، تمام روز، گلویم را فشردند، به یاد آن روز
بیست و ششم خرداد. در خانه‌ی قرضی ِ پنهانی، پرده‌ها را چفت کرده بودیم. پرده‌ها با باد پنکه تکان می‌خوردند. بوی لاستیک سوخته در هوای تفته، و ترسی که از روی نعش‌مان رد می‌شد. همه چیز شبیه خیمه‌شب‌بازی بود.ما نقش سایه‌های مرده را روی پرده‌ها بازی می‌کردیم. آن روز هم خرداد بود و شب بود.

ما به خرداد پر از «خاطره» عادت داریم

چهار سال و نیم پیش نوشته بودم خرداد پر از ‘حادثه’. پر از حادثه هم شد. از حادثه گذشت، شد فاجعه. زمان، فاجعه‌ها را یکی بعد از دیگری در ما دفن کرد. تک‌تک‌شان هنوز با ما هستند. شده‌اند خاطره‌. خاطره‌هایی زنده و محکم و جاری در زندگی. روزهای سرد و سختی‌ می‌گذرد. برای من که دورم و زندگی‌ام خلاصه شده در خواندن یک مشت کلمه و سرم پر است از هیاهوی کلماتی که اینجا و آنجا می‌خوانم و به مغزم هجوم می‌آورند، حس سکوت و بهت و یاسی که امروز در نوشته‌های دوستانم بود آزاردهنده بود. این طور وقت‌ها، به قول آن کمدین معروف، می‌زنم به خنده و خنداندن و دست‌گرفتن تلخ‌ترین اتفاقات را تنها راه گریز می‌بینم. اما به وقت ایران شب که می‌شود و اینجا سوت و کور، دوباره فکر می‌کنم به آنچه گذشت. ترس غالب می‌شود و تن و ذهن عقب عقب می‌روند، می‌خورند به دیوار خرداد.
فکر کنم که خاطره‌ی خرداد در ما نمی‌میرد. حتی اگر یکی یکی‌مان را گردن بزنند. یکی یکی‌مان را حذف کنند، بکشند، ببندند، حصر کنند، تبعید کنند، طوری که دیگر خرداد، ماه عقیمی باشد و هیچ حادثه‌ای نزاید، باز هم خاطره آن حادثه‌هایی که رفت را نمی‌توانند در ما بکشند. خاطره خرداد را اگر در دلمان زنده نگه داریم، از بطنش حادثه می‌روید. یا دست‌کم، هر چقدر هم رمانتیک و شاعرانه، من دوست دارم این طور فکر کنم که خاطره‌ی آن خردادهای پر حادثه و فاجعه نه فقط نمی‌میرد که خردادهای پرحادثه جدیدی می‌سازد. شعاریست؟ شاید! ولی من یکی چهار است که با خاطره خرداد ۸۸ زنده مانده‌ام. پس می‌نویسم پرخاطره. من دوست‌اش دارم. و لابد خیلی‌های دیگر هم. خرداد مبارک!
یکم خرداد نود و دو

سی‌و‌هفت‌دقیقه‌بامداد

از اتاق بغلی خوابگاه دانشجویی صدای تک‌نوازی پیانو می‌آید. از بیرون صدای باد. روبرویم یک لیوان خالی چای و کتاب «تو را ای کهن بوم و بر دوست‌ دارم». تنهایی آرامش شبانه‌ام را به هم می‌ریزد. مثل طوفانِ پشت پنجره.

گریز

صبح در تخت،
می‌خواستم فرار کنم.
در خیابان
داشتم از دست آدم‌ها فرار می‌کردم.
به بیمارستان.
در بخش جراحی مغز،
از پرستارها فرار کردم به دست‌های او.
از دست‌های او به کجا؟
همه چیز در حیاط بیمارستان عادی بود.
لاله‌های سفید در دست باد.
وقتی بازگشتی در کار نیست
چه فرقی می‌کند سمت گریز؟
گاهی
پوست آهوی گریزان
از پوست کرگدن هم کلفت‌تر است.

در شهر

اورحان پاموک در بخشی از کتاب «استانبول»، از صداهای شهر می‌نویسد و این‌که این صداها چطور به شهر هویت و معنا می‌بخشند. از صدای مرد لاتاری فروش تا گاری‌چی بلوط فروش و آواز‌خوان‌های دوره‌گرد. و این‌ها همه زنده و واقعی در گوش آدم می‌پیچد وقتی آن‌جاست. کتاب را که خواندم دنبال صدا می‌گردم در شهر.صدایی که شاید بالاخره بعد از این همه سال بهم ثابت کند که این شهر کذایی آغوش‌اش را به رویم باز کرده است.
گوش‌ام این چند هفته را دنبال صدا می‌گشت. صدایی غیر از صدای سرد و مرده چرخ‌دنده دوچرخه‌ها و ماشین‌ها یا باد و بارانی که گاه و بی‌گاه به پنجره می‌کوبد، یا گفتگوی روزانه آدم‌ها که هر جا بروی هست. دنبال صدایی بودم که فقط مال خود این شهر باشد و به خاطره‌اش گره بخورد. از موجود زنده‌ای برخیزد متعلق به این شهر است نه جای دیگری.
در مسیری که هر روز می‌رفتم، درست نمی‌دانم از کی، ولی مدتی هست، که دوره‌گردی بساطش را گوشه‌ای از زمین پهن کرده و با گیتار ناکوکی این ترانه باب‌دیلن را روی دور تکرار می‌خواند. شیشه‌های الکل‌اش را دور تا دورش چیده، موهای بلندش از دو ور صورت‌اش ریخته پایین، دست‌های چرک‌اش را دور گیتار گرفته و سیم‌های پیچ‌خورده را یکی دوتا بین انگشت‌های بی‌حوصله‌اش پاس می‌دهد و صدایی درمی‌آورد شبیه موسیقی پس‌زمینه ترانه باب‌دیلن. صداش کش می‌آید و در اوج ملال هر چند دقیقه یک بار می‌گوید:
The answer my friend is blowin’ in the wind
The answer is blowin’ in the wind
در سرما، گرما، باران، زیر آفتاب، مرد نشسته وسط خیابان اصلی شهر و روزی حداقل سی و هشت بار می‌پرسد:
Yes, how many times must a man look up
?Before he can see the sky
Yes, how many ears must one man have
?Before he can hear people cry
Yes, how many deaths will it take till he knows
?That too many people have died
نمی‌دانم چند سال است این ترانه را هر روز می‌خواند و یک نفر نیست جواب‌اش را بدهد که بالاخره چند سال؟ چند بار؟ کی؟
امروز باد شدیدی می‌آید این اطراف. من در کتابخانه‌ای در وسط شهر نشسته‌ام. باد خودش را به پنجره‌های مشبک می‌کوبد. صدای مرد دوره‌گرد توی سرم می‌پیچد و هیبت ژنده‌پوش‌اش می‌آید جلوی چشم‌ام. تصویر سردی‌ست. عین خود این شهر.
یکی از معضلات اینجا این است که خیلی صدایی که شهر را یکه کند ازش در نمی‌آید. یک دلیل کم‌صدایی یا بی‌صدایی باید فرهنگ محافظه‌کار، یا اصطلاحن مدرنی باشد که در آن آدم‌ها تا بن چانه یخه کت‌شان را بالا می‌کشند و حواسشان هست صدایشان از حد مشخصی بالاتر نرود. تنها شهری که کمی به آن نزدیک‌تر بودم و صدایش را دوست داشتم ادینبرو بود. آن هم شاید چون سازشان به کرنا می‌ماند. فقط دوره‌گردهای آوازخوانند که گاهی شعری می‌خوانند و سازی می‌زنند. جایی مثل استانبول صداهای سرگردان در هوا زیادند. ملت داد می‌زنند. تن صدا بالاست و تنوع آن زیاد. بیروت هم همین بود. شاید برای این است که آنجا زندگی در رگ است و جاری نه مثل سنگی قلمبه در حنجره.

کامپیوتر خود کلانتر جان است

کامپیوترم امروز صبح در حرکتی کاملن خودمختار، تصمیم گرفته بود زمان را سیزده سال به عقب برگرداند. به محض روشن کردن کامپیوتر با پیام خطایی مواجه شدم که در آن نوشته بود زمان کامپیوتر شما به هم ریخته و این ممکن است باعث بروز اشکالاتی در برنامه‌های کامپیوتری‌تان بشود. به بخش زمان بروید و آن را به صورت دستی درست کنید. وقتی به بخش تاریخ کامپیوتر رفتم متوجه شدم که زمان،۱۳ سال به عقب برگشته است. تاریخ روز دوشنبه، ساعت ۱۲ و نیم ظهر ماه ژانویه سال ۲۰۰۰ را نشان می‌داد. وضعیت غریبی بود. یک نگاه به قیافه خودم انداختم. به دور و برم. دیدم در کتابخانه‌ای قدیمی نشسته‌ام و دورم چند کتاب‌ درباره تاریخ انقلاب ایران است. سیزده سال پیش از این شانزده ساله بودم. خاتمی رئیس‌جمهور بود. من هنوز دبیرستان فرهنگ درس می‌خواندم و مسیر بلوار دانشجو تا خانه‌مان در وکیل‌آباد را پیاده هر روز گز می‌کردم. مامانی دو سال بود که مرده بود نه شانزده سال. مامان هنوز دیابت نگرفته بود. بابا هنوز قلب‌اش را عمل نکرده بود. زهرا تازه داشت سر از تخم‌ در میاورد. به دیوار اتاقمان هنوز یک قاب عکس بزرگ خاتمی بود و زیرش عکس‌های فوتبالیست‌های پرسپولیس و کتاب‌های افست فروغ و اخوان و شاملو و محمد حقوقی و صادق هدایت.
۱۳ سال بعد، کمتر از دو ماه مانده به سی‌سالگی. دهه بیست زندگی‌ رفته. می‌بینم به اندازه سه دهه زندگی کرده‌ام. عشق، ازدواج، طلاق، سیاست، شعر، ترس، امید، خشم، خون، زندگی، مرگ، و تقویمی که اخیرن باهاش سر جنگ دارم. یک ماه و هفده روز دیگر می‌شود چهار سال. برای کامپیوتر ابله من زمان شش‌تا عدد بین چندتا اعشار است. باد هواست. با دست می‌شود در کم‌تر از پنج ثانیه زمان را سیزده سال کشید جلو. و کاش، ای کاش، می‌شد، با دست خودم را در عرض پنج‌ثانیه سیزده سال پرتاب کنم به عقب.
کامپیوترم امروز موفق شد یکی محکم بخواباند زیر گوش خودم و خاطراتم.

ای شب

ای تیره شب ای تیره شب ای تیره شب سرد
ای سر به سرت خاطره‌هایی که پر از درد
ای رنگ‌پریده شبِ خورشید ندیده
ای در تنِ خاموش‌ِ نفس‌هام خزیده
ای مرده‌گیاهی که زمین هم وطنت نیست
ای شب که به جز مرگ لباسی به تنت نیست
از سایه‌ی گسترده‌ی تو بر سر این شهر
از خشم فروخورده‌ی این مردُمِ پر قهر
از سازش کفتار زمین خورده و سردار
از آن همه حلاجِ سزاوار، سرِ دار
ای شب، شبِ خاموشِ ورم‌کرده‌ی بیهوش
ای ‌ژنده‌قبای تو مرا گرم در آغوش
ای کاش کمی زهر در این جام بریزی
کز تو نه عبوری‌ست و نه راهِ گریزی.

سوم ماه مه

لاله‌های سفید در حیاط خلوت بیمارستان برق می‌زنند.
برانکاردها پر و خالی می‌شوند و حزن را با آمبولانس‌ها در سطح شهر پخش می‌کنند.
همراهان، به صف، سیگار نیمه‌شب‌شان را آتش می‌کنند.
و در سکوت مطلق و تنهایی شب، جایی در ذهن برای مرگ احتمالی عزیزشان باز می‌کنند.
درست اینجایی که الان من ایستاده‌ام،
می‌شود عاشق زندگی شد.

تکه‌ای از یک رویای روزانه

دوچرخه‌ام را در تاریکی به دیوار تکیه می‌دهم. و راه می‌افتم به سمت بیمارستان . جایی میان کوه‌ها، درمیان حجم فولادهای مهندسی‌شده که زیر آفتاب ماه مه می‌درخشند، بیماران و پرستاران را می‌بینم که در رخوت لباس‌های بخش مراقبت ویژه در هم می‌لولند. ته سیگارم را جلوی کفترهای سمج می‌اندازم و می‌روم تو. بیمارستان برایم حکم اتاق مرده‌شورخانه را دارد. از شانزده‌سالگی که آن دستگاه لعنتی را ازش کشیدند و نفس‌اش برید و مرد بیمارستان شد عزاخانه. بوی کافور و تیغ و الکل می‌پیچد توی سینه‌ام. فکر می‌کنم یکی از همین مانتو سفیدها الان است که بیاید، تیغ را بکشد به قفسه سینه‌ام و قلب نیمه پوسیده‌ام را در بیاورد بدهد دستم. روپوش‌اش هم تکه تکه قرمز بشود از خون من. یک همچین تصویری می‌خورد توی صورتم. نفس‌ام را می‌بلعم و می‌غلتم تو و می‌خزم توی بخش. فکر می‌کنم به این که دلیل موجهی برای آمدن به این جا دارم. یعنی مجبور بودم. بخش ارتوپدی و جراحی را رد می‌کنم. جلوی بخش مغز مکث می‌کنم. یادم می‌افتد. یادم می‌افتد و فرار می‌کنم از یاد. رد می‌کنم. حواسم به رنگ کت سفیدی است که به تن دارم. به ملافه‌های اتاق‌ها. روپوش‌ها. برف‌های قله‌ی کوه. اتاق شماره‌ی چند بود؟
تلفن‌ام را در می‌آورم. در بخش یادداشت‌ها، میان شعرهای نصفه و نیمه و مغشوش شماره یک اتاق است که او قرار است در آن خوابیده باشد. در سطرهای بعدی معلوم می‌شود او چرا باید در این اتاق خوابیده باشد. یعنی امیدوارم معلوم شود. چون خودم هم بی‌خبر بودم تا ساعت شش صبح امروز. پاهایم سه روز بود خواب می‌رفتند. دستم در خواب مثل تکه‌گوشتی سنگین به دیوار می‌خورد. انگشت‌هایم کش می‌آمدند. فک‌ام سفت می‌شد. انگار کارگران توی دهانم سیمان ریخته باشند. رگ پشت گردن‌ام مثل یک تکه شلنگ پلاستیکی، بی‌حرکت و خشک می‌ماند. دهانم تلخ می‌شد. خوابش را می‌دیدم که دارد جمع می‌کند برود. نمی‌فهمیدم کجا می‌خواهد برود. هیچ وقت نگفت. نه توی خواب. نه در بیداری. خودم را جمع می‌کنم. از ذهنم می‌جهم بیرون. صدای پایم روی مرمرهای سفید کف بخش می‌پیچد. حتی سنگ‌ها هم سفیدند. مثل سنگ‌های مرده‌شورخانه. اتاق‌ها را یکی یکی رد می‌کنم. خون در مویرگ‌ انگشت‌هایک لوله می‌شود.
اتاق ۳۵۱.
اتاق ۳۴۷.
اتاق ۳۴۸.
هیچ کدام را نمی‌شناسم. فقط سینه چپ زن سی و هشت، نه‌ساله را می‌بینم که از کنار لباس‌اش کش کرده و عریان بیرون افتاده. نوک سینه‌اش زنده است. پلک‌هایش می‌لرزد. طوری که انگار تازه خواب رفته باشد. رگ نازک آبی مچ دست چپ‌اش. رد می‌شوم. نور از پنجره ساق پای پیرمرد اتاق ۳۴۹ را روشن کرده است. بوی غذای بیمارستان می‌آید. پس کجاست؟ در اتاق ۳۵۰ بسته است. نکند اینجاست؟ ‌هول می‌شوم. حالا من این سمت درم و او آن پشت خوابیده است. باید چی بگویم بعد از دیدن‌اش؟ لابد خودش ماجرا را می‌داند. قرار بود هفته پیش در قهوه‌خانه‌ وسط شهر ببینم‌اش. نشد. نیامد. مست بود. خواب مانده بود. و از آن هفته تا این هفته یک سال گذشته بود. تا دیشب که دوست‌ مشترکمان خبر داد دوباره منتقل‌اش کرده‌اند بیمارستان. این بار شاید طولانی‌تر. برای آزمایش‌های دقیق‌تر. جواب دادم: دوباره؟ جوابی نیامد. نوشت خودت را برسان اگر می‌توانی.
لابد آن شب را هنوز خوب یادش هست. حافظه‌اش که سر جاش است. تصادف که نکرده. چشم‌هاش چی؟ بازند؟ کاش باز فرار نکنم. بار آخر از زیر دست‌ و نگاهش لغزیده بودم. انگار نمی‌دانستم زیاد نمی‌ماند. رفتنی‌ست. آن شب با دوست‌اش آمده بود. نیم‌ساعت مانده بود. بعد به خاطر سرگیجه و تهوع برگشته بود. بی‌خداحافظی. فرداش نوشته بود ببخش که پیدات نکردم. چشم‌ام درست نمی‌دید. حالا که بهتر می‌بینم دوست دارم ببینمت. فرداش همدیگر را دیده بودیم. من به دیوار و پنجره زل زده بودم. تحمل چشم‌هاش را نداشتم. سورمه‌ای-طوسی. طوسی تیره. ته‌ریش خرمایی. بعد دیوار را نگاه کرده بودم. یا کتابی که جلوی دستم بود. از شعر پرسیده بود. چه کاری بود که کتاب را نگاه می‌کردم؟ داشتم می‌مردم برایش. وقتی دارم می‌میرم برای یکی این‌طوری‌ام. حرف را می‌چرخانم. من حرف می‌زدم. بی‌ربط. او نگاه‌ می‌کرد.. نگاه می‌کرد. بعد سرش را آورد جلو. دست‌هاش را گذاشت دور صورت‌ام. گفت:‌ ببین! من زیاد وقت ندارم. باید بروم فکر کردم دارد همان موقع را می‌گوید. چمی‌دانستم؟ بعد فکر کردم دارد از این شهر می‌رود. خوشحال بودم پیش خودم که می‌رود و درگیرش نمی‌شوم. می‌ماند با این وضعیت زخمی و خراب چطور می‌خواستم بار یک عشق دیگر را بکشم؟ گفتم کجا؟ مهلت نداد. گفت فرار نکن از من. همین را گفت و بلند شد رفت. بعد هم جواب تلفن نداد. تا دیشب که سه روز گذشته بود و دل‌ام برایش پاره پاره بود. می‌خواستم ببینم‌اش. همه شهر را پلکیدم مگر ببینم‌اش. تلفنم را ده بار چک کردم. رفته بود که رفته بود. تا دیشب که سه روز گذشته بود و رفیق‌اش نوشت بیمارستان است و گفته می‌خواهد تو را ببیند. تا صبح با کابوس دست‌هایش دور صورتم. صورتم خواب رفته بود. فکم نمی‌چرخید. فکر کردم نصفه شب بروم بیمارستان. بعد دیدم راه نمی‌دهند. دم پنجره. سیگار پشت سیگار. صبح پیاده راه افتادم. حالا پشت در اتاق‌اش منتظرم ببینم‌اش. هنوز نمی‌دانم جریان چیست. هنوز نمی‌دانم چند روز دیگر می‌ماند. هنوز نمی‌دانم او چرا باید در این اتاق لعنتی خوابیده باشد؟ فقط می‌دانم این در را که باز کنم کارم تمام است. تلفن را می‌گذارم توی جیب‌ام. ماسکی که پرستار بخش داده را می‌زنم. دستگیره را می‌چرخانم. نور از لای در می‌ریزد بیرون اتاق. روی کت سفیدم.