تکه‌ای از یک رویای روزانه

دوچرخه‌ام را در تاریکی به دیوار تکیه می‌دهم. و راه می‌افتم به سمت بیمارستان . جایی میان کوه‌ها، درمیان حجم فولادهای مهندسی‌شده که زیر آفتاب ماه مه می‌درخشند، بیماران و پرستاران را می‌بینم که در رخوت لباس‌های بخش مراقبت ویژه در هم می‌لولند. ته سیگارم را جلوی کفترهای سمج می‌اندازم و می‌روم تو. بیمارستان برایم حکم اتاق مرده‌شورخانه را دارد. از شانزده‌سالگی که آن دستگاه لعنتی را ازش کشیدند و نفس‌اش برید و مرد بیمارستان شد عزاخانه. بوی کافور و تیغ و الکل می‌پیچد توی سینه‌ام. فکر می‌کنم یکی از همین مانتو سفیدها الان است که بیاید، تیغ را بکشد به قفسه سینه‌ام و قلب نیمه پوسیده‌ام را در بیاورد بدهد دستم. روپوش‌اش هم تکه تکه قرمز بشود از خون من. یک همچین تصویری می‌خورد توی صورتم. نفس‌ام را می‌بلعم و می‌غلتم تو و می‌خزم توی بخش. فکر می‌کنم به این که دلیل موجهی برای آمدن به این جا دارم. یعنی مجبور بودم. بخش ارتوپدی و جراحی را رد می‌کنم. جلوی بخش مغز مکث می‌کنم. یادم می‌افتد. یادم می‌افتد و فرار می‌کنم از یاد. رد می‌کنم. حواسم به رنگ کت سفیدی است که به تن دارم. به ملافه‌های اتاق‌ها. روپوش‌ها. برف‌های قله‌ی کوه. اتاق شماره‌ی چند بود؟
تلفن‌ام را در می‌آورم. در بخش یادداشت‌ها، میان شعرهای نصفه و نیمه و مغشوش شماره یک اتاق است که او قرار است در آن خوابیده باشد. در سطرهای بعدی معلوم می‌شود او چرا باید در این اتاق خوابیده باشد. یعنی امیدوارم معلوم شود. چون خودم هم بی‌خبر بودم تا ساعت شش صبح امروز. پاهایم سه روز بود خواب می‌رفتند. دستم در خواب مثل تکه‌گوشتی سنگین به دیوار می‌خورد. انگشت‌هایم کش می‌آمدند. فک‌ام سفت می‌شد. انگار کارگران توی دهانم سیمان ریخته باشند. رگ پشت گردن‌ام مثل یک تکه شلنگ پلاستیکی، بی‌حرکت و خشک می‌ماند. دهانم تلخ می‌شد. خوابش را می‌دیدم که دارد جمع می‌کند برود. نمی‌فهمیدم کجا می‌خواهد برود. هیچ وقت نگفت. نه توی خواب. نه در بیداری. خودم را جمع می‌کنم. از ذهنم می‌جهم بیرون. صدای پایم روی مرمرهای سفید کف بخش می‌پیچد. حتی سنگ‌ها هم سفیدند. مثل سنگ‌های مرده‌شورخانه. اتاق‌ها را یکی یکی رد می‌کنم. خون در مویرگ‌ انگشت‌هایک لوله می‌شود.
اتاق ۳۵۱.
اتاق ۳۴۷.
اتاق ۳۴۸.
هیچ کدام را نمی‌شناسم. فقط سینه چپ زن سی و هشت، نه‌ساله را می‌بینم که از کنار لباس‌اش کش کرده و عریان بیرون افتاده. نوک سینه‌اش زنده است. پلک‌هایش می‌لرزد. طوری که انگار تازه خواب رفته باشد. رگ نازک آبی مچ دست چپ‌اش. رد می‌شوم. نور از پنجره ساق پای پیرمرد اتاق ۳۴۹ را روشن کرده است. بوی غذای بیمارستان می‌آید. پس کجاست؟ در اتاق ۳۵۰ بسته است. نکند اینجاست؟ ‌هول می‌شوم. حالا من این سمت درم و او آن پشت خوابیده است. باید چی بگویم بعد از دیدن‌اش؟ لابد خودش ماجرا را می‌داند. قرار بود هفته پیش در قهوه‌خانه‌ وسط شهر ببینم‌اش. نشد. نیامد. مست بود. خواب مانده بود. و از آن هفته تا این هفته یک سال گذشته بود. تا دیشب که دوست‌ مشترکمان خبر داد دوباره منتقل‌اش کرده‌اند بیمارستان. این بار شاید طولانی‌تر. برای آزمایش‌های دقیق‌تر. جواب دادم: دوباره؟ جوابی نیامد. نوشت خودت را برسان اگر می‌توانی.
لابد آن شب را هنوز خوب یادش هست. حافظه‌اش که سر جاش است. تصادف که نکرده. چشم‌هاش چی؟ بازند؟ کاش باز فرار نکنم. بار آخر از زیر دست‌ و نگاهش لغزیده بودم. انگار نمی‌دانستم زیاد نمی‌ماند. رفتنی‌ست. آن شب با دوست‌اش آمده بود. نیم‌ساعت مانده بود. بعد به خاطر سرگیجه و تهوع برگشته بود. بی‌خداحافظی. فرداش نوشته بود ببخش که پیدات نکردم. چشم‌ام درست نمی‌دید. حالا که بهتر می‌بینم دوست دارم ببینمت. فرداش همدیگر را دیده بودیم. من به دیوار و پنجره زل زده بودم. تحمل چشم‌هاش را نداشتم. سورمه‌ای-طوسی. طوسی تیره. ته‌ریش خرمایی. بعد دیوار را نگاه کرده بودم. یا کتابی که جلوی دستم بود. از شعر پرسیده بود. چه کاری بود که کتاب را نگاه می‌کردم؟ داشتم می‌مردم برایش. وقتی دارم می‌میرم برای یکی این‌طوری‌ام. حرف را می‌چرخانم. من حرف می‌زدم. بی‌ربط. او نگاه‌ می‌کرد.. نگاه می‌کرد. بعد سرش را آورد جلو. دست‌هاش را گذاشت دور صورت‌ام. گفت:‌ ببین! من زیاد وقت ندارم. باید بروم فکر کردم دارد همان موقع را می‌گوید. چمی‌دانستم؟ بعد فکر کردم دارد از این شهر می‌رود. خوشحال بودم پیش خودم که می‌رود و درگیرش نمی‌شوم. می‌ماند با این وضعیت زخمی و خراب چطور می‌خواستم بار یک عشق دیگر را بکشم؟ گفتم کجا؟ مهلت نداد. گفت فرار نکن از من. همین را گفت و بلند شد رفت. بعد هم جواب تلفن نداد. تا دیشب که سه روز گذشته بود و دل‌ام برایش پاره پاره بود. می‌خواستم ببینم‌اش. همه شهر را پلکیدم مگر ببینم‌اش. تلفنم را ده بار چک کردم. رفته بود که رفته بود. تا دیشب که سه روز گذشته بود و رفیق‌اش نوشت بیمارستان است و گفته می‌خواهد تو را ببیند. تا صبح با کابوس دست‌هایش دور صورتم. صورتم خواب رفته بود. فکم نمی‌چرخید. فکر کردم نصفه شب بروم بیمارستان. بعد دیدم راه نمی‌دهند. دم پنجره. سیگار پشت سیگار. صبح پیاده راه افتادم. حالا پشت در اتاق‌اش منتظرم ببینم‌اش. هنوز نمی‌دانم جریان چیست. هنوز نمی‌دانم چند روز دیگر می‌ماند. هنوز نمی‌دانم او چرا باید در این اتاق لعنتی خوابیده باشد؟ فقط می‌دانم این در را که باز کنم کارم تمام است. تلفن را می‌گذارم توی جیب‌ام. ماسکی که پرستار بخش داده را می‌زنم. دستگیره را می‌چرخانم. نور از لای در می‌ریزد بیرون اتاق. روی کت سفیدم.