ای شب

ای تیره شب ای تیره شب ای تیره شب سرد
ای سر به سرت خاطره‌هایی که پر از درد
ای رنگ‌پریده شبِ خورشید ندیده
ای در تنِ خاموش‌ِ نفس‌هام خزیده
ای مرده‌گیاهی که زمین هم وطنت نیست
ای شب که به جز مرگ لباسی به تنت نیست
از سایه‌ی گسترده‌ی تو بر سر این شهر
از خشم فروخورده‌ی این مردُمِ پر قهر
از سازش کفتار زمین خورده و سردار
از آن همه حلاجِ سزاوار، سرِ دار
ای شب، شبِ خاموشِ ورم‌کرده‌ی بیهوش
ای ‌ژنده‌قبای تو مرا گرم در آغوش
ای کاش کمی زهر در این جام بریزی
کز تو نه عبوری‌ست و نه راهِ گریزی.