در شهر

اورحان پاموک در بخشی از کتاب «استانبول»، از صداهای شهر می‌نویسد و این‌که این صداها چطور به شهر هویت و معنا می‌بخشند. از صدای مرد لاتاری فروش تا گاری‌چی بلوط فروش و آواز‌خوان‌های دوره‌گرد. و این‌ها همه زنده و واقعی در گوش آدم می‌پیچد وقتی آن‌جاست. کتاب را که خواندم دنبال صدا می‌گردم در شهر.صدایی که شاید بالاخره بعد از این همه سال بهم ثابت کند که این شهر کذایی آغوش‌اش را به رویم باز کرده است.
گوش‌ام این چند هفته را دنبال صدا می‌گشت. صدایی غیر از صدای سرد و مرده چرخ‌دنده دوچرخه‌ها و ماشین‌ها یا باد و بارانی که گاه و بی‌گاه به پنجره می‌کوبد، یا گفتگوی روزانه آدم‌ها که هر جا بروی هست. دنبال صدایی بودم که فقط مال خود این شهر باشد و به خاطره‌اش گره بخورد. از موجود زنده‌ای برخیزد متعلق به این شهر است نه جای دیگری.
در مسیری که هر روز می‌رفتم، درست نمی‌دانم از کی، ولی مدتی هست، که دوره‌گردی بساطش را گوشه‌ای از زمین پهن کرده و با گیتار ناکوکی این ترانه باب‌دیلن را روی دور تکرار می‌خواند. شیشه‌های الکل‌اش را دور تا دورش چیده، موهای بلندش از دو ور صورت‌اش ریخته پایین، دست‌های چرک‌اش را دور گیتار گرفته و سیم‌های پیچ‌خورده را یکی دوتا بین انگشت‌های بی‌حوصله‌اش پاس می‌دهد و صدایی درمی‌آورد شبیه موسیقی پس‌زمینه ترانه باب‌دیلن. صداش کش می‌آید و در اوج ملال هر چند دقیقه یک بار می‌گوید:
The answer my friend is blowin’ in the wind
The answer is blowin’ in the wind
در سرما، گرما، باران، زیر آفتاب، مرد نشسته وسط خیابان اصلی شهر و روزی حداقل سی و هشت بار می‌پرسد:
Yes, how many times must a man look up
?Before he can see the sky
Yes, how many ears must one man have
?Before he can hear people cry
Yes, how many deaths will it take till he knows
?That too many people have died
نمی‌دانم چند سال است این ترانه را هر روز می‌خواند و یک نفر نیست جواب‌اش را بدهد که بالاخره چند سال؟ چند بار؟ کی؟
امروز باد شدیدی می‌آید این اطراف. من در کتابخانه‌ای در وسط شهر نشسته‌ام. باد خودش را به پنجره‌های مشبک می‌کوبد. صدای مرد دوره‌گرد توی سرم می‌پیچد و هیبت ژنده‌پوش‌اش می‌آید جلوی چشم‌ام. تصویر سردی‌ست. عین خود این شهر.
یکی از معضلات اینجا این است که خیلی صدایی که شهر را یکه کند ازش در نمی‌آید. یک دلیل کم‌صدایی یا بی‌صدایی باید فرهنگ محافظه‌کار، یا اصطلاحن مدرنی باشد که در آن آدم‌ها تا بن چانه یخه کت‌شان را بالا می‌کشند و حواسشان هست صدایشان از حد مشخصی بالاتر نرود. تنها شهری که کمی به آن نزدیک‌تر بودم و صدایش را دوست داشتم ادینبرو بود. آن هم شاید چون سازشان به کرنا می‌ماند. فقط دوره‌گردهای آوازخوانند که گاهی شعری می‌خوانند و سازی می‌زنند. جایی مثل استانبول صداهای سرگردان در هوا زیادند. ملت داد می‌زنند. تن صدا بالاست و تنوع آن زیاد. بیروت هم همین بود. شاید برای این است که آنجا زندگی در رگ است و جاری نه مثل سنگی قلمبه در حنجره.