خرداد

شب است. تمام امروز باران بارید. ولی دو دست، تمام روز، گلویم را فشردند، به یاد آن روز
بیست و ششم خرداد. در خانه‌ی قرضی ِ پنهانی، پرده‌ها را چفت کرده بودیم. پرده‌ها با باد پنکه تکان می‌خوردند. بوی لاستیک سوخته در هوای تفته، و ترسی که از روی نعش‌مان رد می‌شد. همه چیز شبیه خیمه‌شب‌بازی بود.ما نقش سایه‌های مرده را روی پرده‌ها بازی می‌کردیم. آن روز هم خرداد بود و شب بود.