سی و یکم ماه مه

اعصابم خط خطی است. رویش خط افتاده. به مرور زمان هم این خط عمیق شده و این روزها عمیق‌تر از قبل. دلم یک آپارتمان هم نه- یک استودیوی کوچک- می‌خواهد که تا نصفه شب و از آن ور کله سحر صدای عربده دانشجوهای لیسانس روی مخم‌ رژه نرود. کسی نباشد آن دور و بر درها را به هم بکوبد و دور کاسه توالت بشاشد. دلم یک جای کوچک می‌خواهد که برای آشپزی ده‌تا پله را روزی پنجاه بار طی نکنم. توی یخچالش بوی غذای گندیده آدم‌های تصادفی و رندوم نپیچیده باشد. یک جایی که آخر هر ترم بلندم نکنند و چهارصد جلد کتاب را بندازم روی کولم بروم اتاق چسکی بعدی. دلم یک جو آرامش می‌خواهد که وقتی دارم در طول روز تایپ می‌کنم لغوه نگیرم از اعصاب خورد. از خانه‌های موقتی، از زندگی موقتی، از دستشویی و حمام اشتراکی با یک مشت بچه خسته‌ام. بیست و چند روز دیگر می‌شود سی‌سالم. انتظار زیادی دارم از زندگی؟ تا به حال هیچ‌وقت از کشوری که در آن زندگی می‌کنم تا این حد فراری نبوده‌ام که این روزها. از آدم‌ها دورتر و دورتر شده‌ام. هوا هم کمکی به بهتر شدنم نمی‌کند. نوشتن زیاد و کتابخانه هم همین طور.