بیست و ششم خرداد ۹۲

دیدن‌اش مثل نشستن بر یک بلندی رو به یک کویر بی‌انتهاست و بادی داغ که توی صورتم می‌خورد. می‌خواهم فرار کنم و دوست دارم از هر طرفی که می‌دوم بخورم به خودش. یک همچین فاز فرار و قرار عجیبی دارم با این موجود. راه نجات را هم بلد نیستم.