بیست و هفتم خرداد ۹۲

احتمالا که نه، حتما این روزها، بهترین روزهای این چهار سال زندگی من است. من که راوی روزهای تلخ بودم باید از روزهای خوب هم بنویسم. امروز رفته بودم بیرون به جمع دوستان غیرایرانی. آغوش‌های پذیرنده، چشم‌هایی که در آن‌ها امید و احترام از بین‌رفته‌ به ایرانِ این سال‌ها پیدا بود، همه از مردم می‌گویند و جنبش سبزی که بالاخره دوباره به خیابان آمد. دوستان ترک با نگاه نگران و صدای بغض‌آلود سنگین‌شان بغلم کردند و این یکی دو روز پیام تبریک نوشته بودند، دوستان ملیت‌های دیگر شادند از این شادمانی مردم ایران. یک دوست انگلیسی بدون این‌که بداند لاله برای ما آن هم این روزها چقدر گل عزیزی‌ست یک دسته لاله رنگارنگ فرستاده بود دم کالج. ظهر که لاله‌ها را بغل کردم توی سرم آمد که:‌ از خون جوانان وطن لاله دمیده. و اشکی که این روزها بدجوری دم مشک است. بهش نوشتم لاله بهترین گل این روزهاست و یادآور بهترین جوانان وطن که جانشان را دادند تا این روزها دوباره امید به ایران برگردد. از مزایای دوری و غربت این سال‌ها یافتن رفقای ناب غیرایرانی بود که این روزها همدلی‌شان به یادم می‌آورد رنجِ دوری با وجود آن‌ها هموار شد. از معدود روزهای این هشت سال اخیر زندگی‌ام بوده این یکی دو روز که بیدار می‌شوم و امیدوارم. کاش این امید هرز نرود. کاش به جایی برسد.