بایگانی ماهیانه: ژوئن 2013

شب انتخابات: فردا رای خواهم داد

این ویدئوهایی که از ایران درومده رو می‌بینم. نفسم بند میاد. این همه آدم دوباره جوشیدن از زیر زمین و دارن می‌گن یاحسین، میرحسین. بعد از چهار سال. همه رفیق‌ها و فک و فامیل زندانی، زندان‌رفته و تبعیدیم دارن می‌رن رای بدن. من کیم این وسط که بخوام باهاشون همراه نشم؟ منم فردا سبز می‌پوشم می‌رم رای می‌دم. به حسن روحانی.

دوشنبه غروب

۱- توی سنگینی غروب برگشتم خونه. دراز شدم روی تخت. دیدم بوی تن تو رو گرفته. کاش بمونه چند روزی باهام.
۲- بیت‌های پاره‌پوره، روحم تیکه تیکه‌ست هنوز. نمدونم کی بتونم جمع کنم خودمو. سنگینم. سکوتم زیاد شده. کلمه‌ها ازم فرار می‌کنن. دیالوگ سخت می‌سازم. دلتنگی فشارم می‌ده.
۳- عقبم. و این وسط دوتا اسباب‌کشی دارم. دو هفته دیگه یک اسباب‌کشی مفصل دارم. بعد از دو ماه و نیم هم یک اسباب‌کشی دیگه. قوز بالای قوز.
۴- رای هم نمی‌دم. خلاص.

چرا به میرحسین موسوی رای می‌دهم ؟


این نوشته بعد از خواندن این یادداشت بهمن نوشته شده است. من با کلیت حرفی که بهمن دارالشفایی نوشته است موافقم گرچه نقدهای جزئی هم به بعضی قسمت‌ها دارم ولی عجالتن به نقاط مشترک می‌پردازم و این‌که چرا تصمیم گرفته‌ام در روز انتخابات بروم رای بدهم، ولی نه به کاندیداهای حکومت، بلکه به کاندیدای خودم: میرحسین موسوی
تا خرداد ۱۳۸۸ و کودتایی که اتفاق افتاد هیچ وقت مدافع ایده‌ی تحریم انتخابات نبودم و فکر می‌کردم باید از هر منفذی استفاده کرد برای کمی بهتر شدن وضعیت کشور. بعد از اتفاقاتی که افتاد تکلیف انتخابات معلوم بود، کماکان هم معلوم است. این روزها کسانی که فکر می‌کنند رایشان به روحانی یا عارف شمرده خواهد شد را به هیچ وجه نمی‌فهمم و مدام از خودم می‌پرسم این‌ها واقعا این چهار سال کجا سیر می‌کردند که حالا فکر می‌کنند رایشان قرار است شمرده شود یا این‌که می‌پرسم من کجا بودم که نفهمیدم چه اتفاقی افتاده که امکان شمردن رای اپوزیسیون در انتخابات فرمایشی ممکن شده، به هر حال جواب هر دو سوال معلوم است، اتفاقی نیفتاده و رایی شمرده نخواهد شد. من جزو آن دسته‌ای بودم که فکر می‌کردم حتی در صورت تایید صلاحیت هاشمی، باز هم نمی‌گذارند او رئیس‌جمهور شود، حالا که رد صلاحیت شده که این قضیه درباره عارف و روحانی اصلن در حدی نیست که بخواهم کوچکترین شکی داشته باشم به شکست قطعی‌شان در انتخابات پیش‌رو. پس من چه رای بدهم چه ندهم وضعیت همانی خواهد بود که دیکتاتور از قبل تصمیمش را گرفته است
چرارای می‌دهم و چرا به موسوی رای می‌دهم؟
تا همین لحظه که این نوشته را می‌نویسم نظرم بر رای ندادن است. اما یک احتمال وجود دارد که بروم به سفارت به این دلایلی که این زیر می‌نویسم و اگر بروم به میرحسین موسوی رای خواهم داد:
اگر این فرض را بپذیریم که رای دادن و ندادن ما در این وضعیت بی‌فایده است آن وقت آن چیزی که اهمیت پیدا می‌کند تداوم مبارزه است. من به عدم تاثیر رای خودم و امثال خودم در این انتخابات معتقدم و به آن حرف چامسکی که گفت وقتی سیستم دیکتاتوری بخواهد آدم‌ها را مطیع و تحت کنترل نگه دارد به آن‌ها فضای بحث و مناظره می‌دهد اما در حدی که خدشه‌ای به سیستم وارد نشود، یعنی دقیقا این مضحکه‌ای که با مناظره‌ها در صداوسیما راه انداخته‌اند. اما به یک چیز اعتقاد دارم، آن هم مبارزه تحت هر شرایطی. همان حرفی که میرحسین موسوی در بیانیه‌اش گفته بود که باید مبارزه را زندگی کرد نه این‌که فقط شعارش را وسط خیابان داد و بعد هم که بساط تظاهرات جمع شد رفت توی لاک. در چهار سال گذشته از تغییر نوع پوشش و روابطم گرفته تا درگیری بیست و چهارساعته ذهنی-عاطفی و فکری‌ام با ایران سعی کرده‌ام به این حرف موسوی عمل کنم. معتقدم باید برای تداوم مبارزه به یک هدف مشترک چنگ زد و تا جایی که جواب می‌دهد آن را حفظ کرد. فکر می‌کنم موسوی و کروبی برای این مقطع با طرز عملکردشان در این چهار سال هنوز ظرفیت آن هدف مشترک بودن را دارند. از طرفی معتقدم که باید از زمینی که طرف مقابل گاهی برای منافع خودش خالی می‌کند نهایت استفاده را برد، این زمین برای منی که در تبعید زندگی می‌کنم زمین سفارت است. برای شما که داخل ایرانید، اماکن رای‌گیریست. این چیزی که می‌نویسم هنوز صددرصد قطعی نیست، و هنوز دارم بهش فکر می‌کنم، بعد از خواندن نوشته بهمن شکم به یقین نزدیک‌تر شد، ولی اگر تصمیم‌ام بر رای دادن شد، روز انتخابات با شال سبز، و دست‌بند چهارساله‌ام می‌روم سفارت، روی برگه‌ام اسم میرحسین موسوی را می‌نویسم و می‌آیم بیرون. سیاست‌ورزان فایده‌گرا می‌پرسند این کار چه فایده‌ای دارد؟
جواب من این است که فایده‌اش در وهله اول، خیلی خودخواهانه است، من دلم می‌خواهد دست‌بند سبزم را بکنم توی چشم کسی که رایم را نمی‌شناسد، و دلم می‌خواهد حال کودتاچی با خواندن اسم موسوی روی برگه رای باطله گرفته شود. او در هر صورت آدم خودش را روی صندلی می‌نشاند ولی من دلم می‌خواهد بر تعداد رای‌های باطله‌اش اضافه کنم، (تاکید می‌کنم رای به روحانی و عارف شما فرقی با رای باطله من به موسوی ندارد.) اگر کل این جماعت سبزپوش که توی این چهارسال برگشته‌اند به زندگی یک بار دیگر با لباس سبز بروند پای صندوق و بنویسند میرحسین موسوی، چیز کوچکی اتفاق می‌افتد و آن پیدایی دوباره در فضای عمومی است. فایده دوم‌اش بالا بردن تعداد رای باطله است. شاید بگویید سیستمی که تقلب می‌کند کاری به تعداد رای باطله و معتبر ندارد، کار خودش را می‌کند. حق با شماست. ولی واقعیت چیز دیگریست. اگر تعداد زیادی رای باطله به صندوق بیندازند، حداقل برای خود ما روشن است که قضیه از چه قرار است. تشت رسوایی و دروغگویی آن ها که خیلی وقت است از بام افتاده، نیازی به اثبات دوباره ندارد. فایده سوم‌اش این است که اگر این موج راه بیفتد و به گوش موسوی و کروبی برسد که چنین موجی برای رای دادن نمادین به آن‌ها راه افتاده آن‌ها دلگرم‌ خواهند شد. مدتی طولانی از حصرشان گذشته و هیچ کدام از ما نمی‌توانیم تصوری از اینکه بر آن‌ها چه رفته داشته باشیم، چیزی که مهم است صدایی است که از بیرون بن‌بست اختر به گوششان می‌رسد و مطمئن باشید که این به گوششان خواهد رسید که عده‌ زیادی رفته‌اند و دوباره به شما دو نفر رای داده‌اند. کسانی در همان صندوق‌های رای گیری هستند که آن رای‌های باطله را بشمرند و حتی ببرند به این دو بزرگوار نشان دهند. همین چیزهای کوچک، مهم‌اند.
در یکی از سیاه‌ترین دوره‌های تاریخی ایرانیم. این را من نمی‌گویم، خیلی از کسانی که مویشان را در تحلیل وضعیت این مملکت سفید کرده‌اند و کتاب‌ها نوشته‌اند می‌گویند. من از دوری خودم از ایران در درجه اول و از بی‌عملی در چنین وضعیتی در درجه دوم بیزارم. و فکر می‌کنم باید کاری کرد. ولی در عین حال نمی‌خواهم وارد بازی حکومتی شوم که خون ریخته و خونخواه را به زندان و تبعید افکنده. رای به عارف و روحانی را هم وارد شدن در همین بازی می‌دانم. این ایده شاید ایده‌ئالیستی و تا حدی دراماتیک به نظر برسد که سبز بپوشم و دوباره بروم به کسی رای بدهم که در حصر است. واقعیت این است که رای دادن به عارف و روحانی در چنین اوضاعی حتی از رای باطله و سفید دادن هم بی‌فایده‌تر است. حالا که قرار است نشمرند، بگذار رایی را نشمرند که رویش اسمی نوشته شده که حداقل به مرام و منش‌اش احترام می‌گذارم.
شما هم اگر تصمیم گرفتید به میرحسین موسوی یا مهدی کروبی رای بدهید دلایل‌تان را بنویسید، شاید دوباره کمی به بهانه انتخابات فرمایشی هم که شده صدایمان بلند شد. همین امیدهای کوچک برای دوام آوردن غنمیت‌اند.

سیزدهم خرداد نود و دو

سه روز کار و زندگی تعطیل بود و با رفقای ترک گذشت. به همدلی و تظاهرات و شب‌نشینی و تماشای ویدئوهایی که از خیابان‌های شهرهای ترکیه در می‌آمد. یکی دوتاشان از شدت شباهت به فجایع ۸۸ و عاشورا اشکم را درآورد. از روی یکی با ماشین رد شده بودند و جمجمه یکی از معترضین پاشیده بود روی آسفالت. چندتا از نزدیک‌ترین دوستانم اینجا اهل ترکیه‌اند. زمان زیادی را در طول هفته با هم می‌گذرانیم. شاید اگر این نزدیکی و صمیمیت و سفرهای مکرر و پرخاطر‌ه‌ام به ترکیه نبود این همه این روزها فیلم یاد هندوستان نمی‌کرد. روزهای تلخی‌ست. شباهت لحن اردوغان به احمدی‌نژاد عصبی‌ام می‌کند. دو روز پیش گفته بود معترضان شب مست می‌کنند و صبح می‌ریزند توی خیابان. امروز گفته یک مشت اراذل و اوباشند و معترض نیستند و به خارج وصلند. تهوع‌آور است این حجم شباهت در دریدگی. بدترین بخش ماجرا هم طبق معمول این است که این بهار اعتراض کذایی تا بیخ گوشمان می‌رسد و بعد دوباره زرتی غیب می‌شود. از فردا موج اعتصابات هم شروع می‌شود. این که این‌قدر سریع اعتراض گسترده شد اول در سرتاسر کشور و بعد در بطن نهادهای مهم و اثرگذار اعتصاب دارد شروع می‌شود خیلی تماشایی و مهم است. خشم و استیصال به قدر کافی بود و سرعت در تمرکززدایی از اعتراضات هم به آن اضافه شد. این دومی خیلی مهم بود. چیزی که ما در سال ۸۸ و بعد از آن هیچ وقت نداشتیم و ماجرا همیشه در دست عده محدودی در شهرهای محدودی چرخید. در ترکیه کردها هنوز به حرکت اعتراضی نپیوسته‌اند. اگر این اتفاق بیفتد کار اردوغان چندین برابر سخت‌تر می‌شود. گرچه همین الان هم دیگر معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش است.
دلم می‌خواست این روزها استانبول، آنکارا یا ازمیر باشم. شاید یک وقت به سرم زد پاشدم رفتم.