بایگانی ماهیانه: جولای 2013

مراسم رونمایی کتاب «۸۸» در دانشگاه سواس لندن

از روزی که کتاب «۸۸» منتشر شده تا امروز که برنامه رونمایی کتاب برای سی و یکم اوت ماه آینده با سخنرانی احمد کریمی حکاک و عباس معروفی قطعی شده مهم‌ترین دغدغه‌ام این بوده که چطور می‌شود کتاب را به دست کسانی که در داخل کشور یک نسخه از کتاب را خواسته‌اند رساند. تا امروز که سه هفته از انتشار کتاب گذشته من فقط خجالت‌زده این دوستان بوده‌ام و هنوز نمی‌دانم راهش چیست. نسخه‌های محدودی را به ایران فرستاده‌ام ولی واقعیت این است که هزینه پست و خرید کتاب در اینجا به قدری بالاست که اصلا نمی‌شود این طوری کتاب را به داخل ایران منتقل کرد. اینجاهاست که تیغ سانسور روی گلوی کتاب و صاحب کتاب سُر می‌خورد. چقدر دلم می‌خواست می‌شد این کتاب در ایران منتشر می‌شد. گاهی که پیامی از ایران می‌رسد برای سفارش کتاب نمی‌دانم در پاسخ چه باید بنویسم. به هر حال این هم از مصیبت‌های نشر کتاب در تبعید است. از همه کسانی که پیام ‌فرستادند برای خرید کتاب از داخل ایران ممنونم. دلگرم‌کننده‌ترین اتفاق همین است که آدم بداند هنوز اکثریت مخاطبان در ایران هستند و صدای آدم را شنیده‌اند. قول می‌دهم به زودی راهی پیدا کنم که بشود کتاب را در داخل ایران هم داشت.
در این وانفسا، فرصتی فراهم شده که کسانی که نزدیک‌ترند و می‌توانند، بیایند به مراسم رونمایی کتاب. برنامه روز سی و یکم اوت با حضور عباس معروفی، رمان‌نویس و صاحب انتشارات گردون که کتاب «۸۸» را هم منتشر کرده است و دکتر احمد کریمی حکاک استاد دانشگاه و منتقد شعر برگزار می‌شود. برنامه از ساعت ۶ بعدازظهر در آمفی‌تئاتر خلیلی در دانشگاه سواس لندن برپاست و تا ۹ بعدازظهر هم ادامه دارد. اگر کسی مایل باشد کتاب را قبل از مراسم خریداری کند با رجوع به سایت آمازون می‌تواند کتاب را بخرد: در اینجا

برنامه شعرخوانی هم خواهد بود.
07-1.jpg

سوم مرداد ۹۲

بیست و پنج سال پیش از این، یک بند رخت بود در مسیر باد، بر آن چند پیراهن زنانه و مردانه سفید، روی پشت‌بامی در تهران که از هر طرف در محاصره تفنگداران بود. هر چند ثانیه‌ کبوترها از کناره پشت‌بام به قصد اوج گرفتن بلند می‌شدند، ناگهان صدای شلیک می‌آمد. از یک جایی به بعد دیگر هر لباسی روی آن بند رخت پهن شد، سفید نبود.
بازسازی تکه‌ای از یک مرگ کاملا واقعی.

وطن: سقوطِ غم‌انگیزِ ۹ پناهنده

برای ۹ پناهنده که در آرزوی وطنی در آب‌ها غرق شدند و مردند. برای بی‌پناهی‌های آن‌ها و ما. گلویم از صبح که خبر را خوانده‌ام درد می‌کند:
سقوط ارزشِ آدم، سقوطِ آینده
سقوط کشتی ِ یک کودکِ پناهنده
سقوط دست ِعروسک به عمقِ اقیانوس
به عمق فاصله‌هایِ به مرگ آکنده
سقوط پایِ پیاده به سمتِ کوهستان
سقوطِ عاطفه در مرزهای بازنده
دو بال سوخته سهم کمیست از دنیا
پرنده‌های مهاجر، بدون پرونده
پرنده‌های مهاجر، به سمت هیچ‌کجا
پرنده‌های گُم ِ هر کجا پراکنده
که کوله‌پشتی‌ سنگین‌شان پر از درد است
که کوله‌پشتی‌شان بی‌بهار و بی‌خنده
وطن، گذشته‌ی غمگین ِ بی‌سرانجامیست
وطن: سقوطِ غم‌انگیزِ ۹ پناهنده.
130724105446_australia-bound_asylum_boat_sinks_304x171_afp.jpg

دکه تلفن

دیروز دوباره از آن خیابان رد شدم
دیدم بعد از آن دیدار
آن دکه قرمز تلفن
دیگر دکه قرمز تلفن نیست.
تکه شعریست، یونانی
که چند روز پیش از لای کتاب شاعر جوانی
بر زمین افتاد.
7746429-a-classic-red-british-telephone-box-in-central-london-with-the-crown-of-king-george-vi-who-reigned-f.jpg
عکس تزئینی است.

روز آخر تیر

یک بار دیگر روبرویم بنشین
و با من حرف بزن
و از من یک نخ سیگار بخواه
من قول می‌دهم چنان در تو غرق شوم
که دیگر احوال قلبت را نپرسم.

از عاشقانه‌ها

کاش خطی بنویسی و دلم باز شود
کاش اصلا برسی از در و آغاز شود
عشق دیوانه کند باز مرا تا هر شب
از شراب تن تو، شهر چو شیراز شود
مثل باغ ارمی، بوی بهار نارنج
از لبت سر زده، ای کاش لبت باز شود
چند روزیست که خاموش‌تر از خاموشم
هی به امید صدای تو که آواز شود
کاش می‌شد بنویسم که چه حالی… اما
عشق بهتر که زمین‌خورده‌ی ایجاز شود
پشت این بیت زنی عاشق مردی شده است
تا به فرمان غزل پرده بر این راز شود
کاشکی شعر نیاید به زبانم دیگر
یا فقط عشق شما قافیه پرداز شود.

مجسمه-۲

چرا شاعرها انقدر درباره مجسمه‌ها و عروسک‌ها کم شعر گفته‌اند؟ چرا ننشته‌اند ساعت‌ها روبروی یک مجسمه و در نگاهش زُل نزده‌اند؟ چرا با مجسمه‌ها حرف نزده‌اند؟ شاید چیزی از زندگی در آن‌ها پنهان شده باشد که دنیایشان را تکان خفیف یا محکمی بدهد. از چیزی شبیه آن عروسک در داستان «عروسک پشت پرده» حرف می‌زنم. بعضی‌ها را در حد همان عروسک پشت پرده می‌شود خواست، در همان اندازه می‌شود عاشق و دیوانه‌شان شد یعنی در واقع بی‌اندازه، بی‌حساب، دیوانه‌وار. ولی یک جای کار به خودت می‌آیی می‌بینی عاشق یک مجسمه، یک عروسکِ پشت پرده شده‌ای. نزدیک می‌شوی و می‌بینی تکان نمی‌خورد، دور می‌شوی و باز هم تکان نمی‌خورد، زاویه حضورت را تغییر می‌دهی نگاه ثابتش را طوری تنظیم کرده که از هر سو به سمتت روانه باشد. نمی‌توانی نخواهی‌اش و داشتنش هم ممکن نیست. به کسی نمی‌توانی بگویی چون همه می‌دانند او یک مجسمه است. و این ویران‌کننده‌ترین شکل دوست داشتن است.

مجسمه

یخ بسته است بر تنِ میدان، مجسمه
با پیکری از آجر و سیمان، مجسمه
یک جفت چشم‌ مستِ مسی‌رنگِ زل‌زده
به ازدحام ِ سردِ خیابان، مجسمه
تندیسی از حکایت ِ یک خوابِ ناتمام
یا شعرهای بی سر و سامان، مجسمه
در خواب‌های هرزه من راه می‌رود
چیزی شبیه سایه‌ انسان، مجسمه
لم داده است ساکت و آرام و بی‌حواس
با یک ستاره در کف فنجان، مجسمه
اینجا مجسمه، سرِ میدان مجسمه
سیگار می‌کشد، دم گلدان، مجسمه
در ریه‌های ملتهبم راه می‌رود
ای کاش می رسید… به پایان… مجسمه.