بایگانی ماهیانه: آگوست 2013

مومیایی

مگر در دمشق زمستان آمده
که نگاه‌تان و تن‌هاتان در عکس‌ها یخ زده است؟
برای اثبات مرگتان
دنبال رد خون می‌گشتند
اما زمین، پاک بود.
حتی دست‌های قاتلانتان، پاک بود.
و تن ِ‌معصوم ِ شیمیاییِ کوچکتان،
آن سفیدهای کبودآبی
با آن دو پلک‌‌های پاکِ‌ نمک‌سود.
تقصیر خاورمیانه نیست، باور کنید!
این تمامِ‌ دنیاست
که گاهی دلش برای گورهای دسته‌جمعی تنگ می‌شود.

یادآوری: مراسم رونمایی کتاب ۸۸

اگر لندن یا حومه لندن زندگی می‌کنید دعوتید به مراسم رونمایی کتاب «۸۸» روز شنبه در دانشگاه سواس، گالری برونئی از ساعت ۶ تا ۹ بعدازظهر. برنامه با حضور دکتر احمد کریمی حکاک و عباس معروفی و عنایت فانی برگزار می‌شود.
1187014_396235517143672_1259702941_n.jpg

از عشق ِ این آرایشگر دورگه‌، به کجا پناه خواهم برد؟

روی صندلی آرایشگاه می‌نشینم. حوله را که دور گردنم می‌پیچد.یادم می‌آید که سه بار پیش از این عاشق این زنِ آرایشگر شده بودم. با گونه‌های مورب و دهان ِ برجسته و سر تراشیده و پوستی که پلکم را مثل شب خواب می‌کند. باید صورتش را در این شعر ثبت کنم. آن دسته‌های مو را که روی هیکلم می‌ریزند. و زیبایی دوچندانش را در آینه.
نگاهش می‌کنم و به این‌که نمی‌شود در آرایشگاه سیگار کشید، لعنت می‌فرستم. و به مجله‌های سرگرمی و ستاره‌های باردار و پا به ماه و مزدوج و مطلقه لعنت می‌فرستم. کجا نوشته بود. آرایشگاه، تنها راه درمان زخم‌های کهنه‌ی یک رابطه است؟ پس چرا من می‌خواهم آینه را ببوسم؟
شاید چون اولین بار در آینه بود که عشق‌اش به صورتم چنگ کشید و فرار کرد.
ببین! از کدام لحظه حرف می‌زنم؟ از آن وقتی که قیچی بین انگشت‌هایش لیز می‌خورد یا وقتی که موهای من بین انگشت‌هایش می‌میرد. این زن ِ زیبای دورگه‌ی سیاه‌پوست که این طور موهایم را دور انگشت‌های مقدس‌اش پیچیده است و آینه را با دقت دور سرم می‌چرخاند پشت گردنم، با تیغ خطی می‌اندازد. موهای سرخ‌ام را مثل لخته‌های خونِ از انگشت هایش پاک می‌کند. می‌خندد دهانش، مثل دانه‌های انار می‌درخشد. آخر این خطوط دنبال نقطه نگردید دنبال ادامه انگشت اشاره‌ دست چپش باشید که روی خط گردنم می‌کشد. حالا خون و شاهرگ با هم زیر انگشت‌های قاتلش لیز می‌خورند. سرم را سه بار پیش از این که کشان کشان آمده بودم برای خاکسپاری یک رابطه تراشید
آرایشگاه دیگر جای امنی نیست. از عشق ِ این آرایشگر دورگه‌، به کجا پناه خواهم برد؟

یادی از اخوان ثالث، صدای ماندگار روزهای بعد از کودتا

تنها یک هفته بعد از سالگرد کودتای بیست و هشتم مرداد، یعنی چهارم شهریور، روزمرگ مهدی اخوان ثالث، شاعر نامور ایرانی است که به گفته محمدرضا شفیعی کدکنی در کنار فروغ فرخ‌زاد یکی از دو وزنه ترازوی شعر معاصر فارسی‌ست. از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ تا چهارم شهریور ۱۳۶۹ عمری سی‌و هفت‌ساله بر اخوانِ شاعر گذشت. عمری که خالی از رنج و عزلت‌نشینی نبود. زندان، تبعید‌، مدت کوتاهی کار در رادیو و بعد برکناری از مشاغل رسمی و دولتی، عزلت‌نشینی بعد از انقلاب ۵۷، و مرگ.
لابد این هم از رندی بود اخوان که تخلص «م.اُمید» را برای خود برگزید تا در پرده آن چهار حرف روشن، از تاریکی زمانه بنویسد. بخش مهمی از اهمیت تاریخی و ادبی اخوان، صدای ماندگار روزهای بعد از کودتای بیست و هشت مرداد بودن اوست. شاعری که شعرش راوی سرخوردگی روشنفکران و توده‌ مردم بعد از سقوط دولت مصدق و بر باد رفتن آرزوهای آزادی‌خواهان شد. برای خیلی‌ها هنوز نام اخوان یادآور شعر «زمستان» است. و به قول خودش وقتی از زمستان حرف می‌زند، نگاهش فراتر از نگاهی گذرا به کودتاست، و هم از این روست که بعد از سالیان، هنوز وقتی زمستانی سر می‌رسد و خرمن امید ملت زمهریر می‌بندد، شعر «زمستان» اوست که دست به دست و دهان به دهان می‌گردد به عنوان زبان گویای روزگار زمستانی. راستی یادتان هست آخرین باری که شعر زمستانش دست به دست می‌شد کی بود؟
قصدم تکرار مکررات نیست که درباره اخوان کم نگفته‌اند و ننوشته‌اند. غرض تنها یادی بود از شاعری که بسیار او را خوانده‌ام و بسیار دوست‌اش می‌دارم. کوتاه ِ کلام این‌که اخوان غیر از شعر در عرصه تحقیق در زمینه ادبیات کلاسیک و نو هم مقام استادی داشت. کتاب‌های او (عطا و لقای نیما یوشیج و بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج) درباره میراث شعر نو به گفته خود نیما یوشیج از مهم‌ترین منابع مرجع برای فهمیدن ریشه‌های شعر نو فارسی‌اند. به همین خاطر شناخت شعر و شیوه تفکر و نگاه اخوان و شناخت میراث ادبیات کلاسیک و نو فارسی چندان بی‌ربط به یکدیگر نیستند. آن‌ها که شعر اخوان را خوانده باشند لابد پی برده‌اند که ریشه‌های ادبیات کلاسیک فارسی همچون پیچکی به تن ِ شعر او پیچیده است و همین گاهی شعرش را برای مخاطب عام دیریاب می‌کند. برای فهم اخوان باید سیک شعر خراسانی و شاهنامه و سنت نقالی را شناخت تا به ریزه‌کاری‌ها و ظرافت‌ها و جسارت‌های شاعرانه او پی برد.
بگذریم…شاید اگر شصتمین سالگرد کودتای ۲۸ مرداد این همه پر سر و صدا نمی‌بود، این‌طور یاد روز مرگ اخوان و غربت مرگش نمی‌افتادم درست یک هفته بعد از سالگرد کودتا نمی‌افتادم و این‌که شعر او صدای رسای روزهای بعد از کودتا بود. هست.
c00275f0-9e9d-4d64-b58b-f3fddd9eb42f.jpeg
پ.ن. عکس را مرتضی کاخی در آخرین ماه‌های زندگی اخوان از او گرفته، بر جلد کتاب «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» هم همین عکس نقش بسته است.

فاتحان گمنام

پایتخت‌های زیادی را فتح کرده‌ام. همین اتاق‌ها را می‌گویم که مرا با معشوق‌هایم در تخت‌های یک‌نفره نگه می‌دارند. روزها و شب‌ها به من شیر و شراب می‌نوشانند
و راهی پایتخت بعدی‌ام می‌کنند. من فاتح ویرانی‌ام. فرماندار سپاه ِ آوارگان ِ‌جهان. دلبسته‌ی پایتخت‌هایی که همه روزگاری به نام من خورده بودند. و حالا در محاصره بیگانگانند. کسی می‌گفت، زنان، فاتحان ِ پایتخت‌های کوچک عصر جدیدند. مثلا همین من را ببینید، که با چمدانم که به پرچمی سرخ می‌ماند، چگونه سال‌هاست اتاق‌های این شهر ِ نم‌کشیده را
عاشقانه فتح می‌کنم. و آن‌ها را یکی یکی به نام معشوق‌هایم می‌زنم. ولی این را می‌دانم، تاریخ این روزها را کسی نخواهد نوشت. باران هم حتی نخواهد گذاشت، کسی شرحِ فتوحاتم را، سال‌ها بعد، روی جلد چمدانم بخواند.

بیست و نهم مرداد ۹۲

از تبریک تولد پشت تلفن آن هم از راه دور همان‌قدر منزجرم که از گفتن تسلیت پای تلفن از راه دور. هر دو هیچ باجی به هم نمی‌دهند و به یک اندازه تنهایی را در آدمِ این ور خط و دلتنگی را در آدم ِآن ور ِ‌خط تشدید می‌کنند.
امروز تولد مامان بود. مامان! تولدت مبارک. گرچه‌ آن روز گفتی فیلتر‌شکنت از کار افتاده و این‌جا فیلتر است و دیگر نمی‌توانی بخوانی‌ام.

به بعضی نفرات

دیگر تمام عمر خود را تحت پیگردم
دنبال حس امنِ یک آغوش می‌گردم
من خواب می‌بینم، خواب می‌بینم، خواب می‌بینم
دیگر به شهرِ زادگاهم بر نمی‌ گردم
من هیچ‌جایی‌تر از آدم‌های هر جایی
بی‌مرز، بی‌اندوه، بی احساس ِ شیدایی
من در میان شهرها و خانه‌هایی که
تنها تو از هر سو به سمتم باز می‌آیی
دیگر چه فرقی می‌کند، امشب کجا باشم؟
شاید فقط باید کمی بی‌جا… رها باشم
دیگر چه فرقی می‌کند شیراز یا لندن
یا خانه‌ی شمسی، نگین، لیلا… ندا باشم؟
آن‌‌ها برایم تکه‌های خاک ایراننند
همسایه خورشید… یا همرنگ بارانند
هرچند کل عمرشان را تحت پیگردند
اما برای من حضور ِ ناب ِ ایرانند.

تیغ

نه آن باران تکرار خواهد شد
نه آغوش تو
نه بوسیدنت
زمان، تیغ‌های ستونِ فقراتِ ماهی قزل‌آلاست
در تنِ من.
5361219726_46ec2ee20d_z.jpg