به بعضی نفرات

دیگر تمام عمر خود را تحت پیگردم
دنبال حس امنِ یک آغوش می‌گردم
من خواب می‌بینم، خواب می‌بینم، خواب می‌بینم
دیگر به شهرِ زادگاهم بر نمی‌ گردم
من هیچ‌جایی‌تر از آدم‌های هر جایی
بی‌مرز، بی‌اندوه، بی احساس ِ شیدایی
من در میان شهرها و خانه‌هایی که
تنها تو از هر سو به سمتم باز می‌آیی
دیگر چه فرقی می‌کند، امشب کجا باشم؟
شاید فقط باید کمی بی‌جا… رها باشم
دیگر چه فرقی می‌کند شیراز یا لندن
یا خانه‌ی شمسی، نگین، لیلا… ندا باشم؟
آن‌‌ها برایم تکه‌های خاک ایراننند
همسایه خورشید… یا همرنگ بارانند
هرچند کل عمرشان را تحت پیگردند
اما برای من حضور ِ ناب ِ ایرانند.