فاتحان گمنام

پایتخت‌های زیادی را فتح کرده‌ام. همین اتاق‌ها را می‌گویم که مرا با معشوق‌هایم در تخت‌های یک‌نفره نگه می‌دارند. روزها و شب‌ها به من شیر و شراب می‌نوشانند
و راهی پایتخت بعدی‌ام می‌کنند. من فاتح ویرانی‌ام. فرماندار سپاه ِ آوارگان ِ‌جهان. دلبسته‌ی پایتخت‌هایی که همه روزگاری به نام من خورده بودند. و حالا در محاصره بیگانگانند. کسی می‌گفت، زنان، فاتحان ِ پایتخت‌های کوچک عصر جدیدند. مثلا همین من را ببینید، که با چمدانم که به پرچمی سرخ می‌ماند، چگونه سال‌هاست اتاق‌های این شهر ِ نم‌کشیده را
عاشقانه فتح می‌کنم. و آن‌ها را یکی یکی به نام معشوق‌هایم می‌زنم. ولی این را می‌دانم، تاریخ این روزها را کسی نخواهد نوشت. باران هم حتی نخواهد گذاشت، کسی شرحِ فتوحاتم را، سال‌ها بعد، روی جلد چمدانم بخواند.