از عشق ِ این آرایشگر دورگه‌، به کجا پناه خواهم برد؟

روی صندلی آرایشگاه می‌نشینم. حوله را که دور گردنم می‌پیچد.یادم می‌آید که سه بار پیش از این عاشق این زنِ آرایشگر شده بودم. با گونه‌های مورب و دهان ِ برجسته و سر تراشیده و پوستی که پلکم را مثل شب خواب می‌کند. باید صورتش را در این شعر ثبت کنم. آن دسته‌های مو را که روی هیکلم می‌ریزند. و زیبایی دوچندانش را در آینه.
نگاهش می‌کنم و به این‌که نمی‌شود در آرایشگاه سیگار کشید، لعنت می‌فرستم. و به مجله‌های سرگرمی و ستاره‌های باردار و پا به ماه و مزدوج و مطلقه لعنت می‌فرستم. کجا نوشته بود. آرایشگاه، تنها راه درمان زخم‌های کهنه‌ی یک رابطه است؟ پس چرا من می‌خواهم آینه را ببوسم؟
شاید چون اولین بار در آینه بود که عشق‌اش به صورتم چنگ کشید و فرار کرد.
ببین! از کدام لحظه حرف می‌زنم؟ از آن وقتی که قیچی بین انگشت‌هایش لیز می‌خورد یا وقتی که موهای من بین انگشت‌هایش می‌میرد. این زن ِ زیبای دورگه‌ی سیاه‌پوست که این طور موهایم را دور انگشت‌های مقدس‌اش پیچیده است و آینه را با دقت دور سرم می‌چرخاند پشت گردنم، با تیغ خطی می‌اندازد. موهای سرخ‌ام را مثل لخته‌های خونِ از انگشت هایش پاک می‌کند. می‌خندد دهانش، مثل دانه‌های انار می‌درخشد. آخر این خطوط دنبال نقطه نگردید دنبال ادامه انگشت اشاره‌ دست چپش باشید که روی خط گردنم می‌کشد. حالا خون و شاهرگ با هم زیر انگشت‌های قاتلش لیز می‌خورند. سرم را سه بار پیش از این که کشان کشان آمده بودم برای خاکسپاری یک رابطه تراشید
آرایشگاه دیگر جای امنی نیست. از عشق ِ این آرایشگر دورگه‌، به کجا پناه خواهم برد؟