بایگانی ماهیانه: آگوست 2013

مجسمه-۳

بدون این‌که بخواهم
مجسمه‌ای از من ساختی،
چشم‌های مجسمه به جهان بسته بود،
جهان، پشتِ پنجره بود
فکر کردم،
این مرگ است که در تن ِ سنگ می‌دود؟
به تو نگاه کردم،
که یک جفت چشم ِ زنده بودی
در پس ِ سنگ.
گفتم: نه!
خواستی خودم را به تو بسپارم
تا دنیا از حرکت بایستد
ایستاد
تو را بوسیدم
انقلابی در گرفت
مردم به خیابان‌ها ریختند
مجسمه‌ها را شکستند
از ما فقط ملافه‌های سفید با ردهایی به جا ماند
مثل کتیبه‌هایی با حروف میخی
که روی آن نوشته بود:‌ موزه دروغ‌گوترین راوی تاریخ است.

هفتم اوت ۲۰۱۳

ساعت سه صبح ته شلخته‌نویسی‌های روزانه قبل از خواب نوشته‌ام: قبر مامانی هم به نظرم می‌رسد که مدتی‌ست خاموش مانده، آن شب توی خوابم هم وسط یک جای تاریک بود. یادم باشد فردا بهشان بگویم یک شمع ببرند روشن کنند سر قبرش.
بعد هم یادداشت را می‌بندم پتو را می‌کشم سرم به خودم می‌گویم:‌ پاک خُل شدی، رفت!‌

معرفی یک مستند: عمل کُشتن

تصور کنید پیرو یک کودتا، دولتی فرو می‌افتد و کودتاگران دست به یک کشتار جمعی می‌زنند و حدود یک میلیون نفر را به اسم «کمونیست» از هستی ساقط می‌کنند. تا اینجای داستان حداقل به لحاظ کثرت وقوع آن در تاریخ منازعات سیاسی خیلی عجیب به نظر نمی‌رسد. اما تصور کنید عاملان مستقیم قتل عام، بعد ازسال‌ها با اعتماد به نفس و بدون ترس و واهمه‌ای در مقابل دوربین یک مستندساز قرار بگیرند و تمام صحنه‌های کشتار که به دست خودشان اتفاق افتاده را جلوی دوربین با جزئیات بازسازی کنند. مثلا فرض کنید فردی در محوطه ای که ده‌ها نفر را به دست خود قتل‌عام کرده‌ بوده با شلوار کتانی سفید و پیراهن سبز چمنی تر و تمیز بایستد و در حالی که دوربین روی او زوم کرده، سیم مفتولی را دور گردن فردی که نفش مقتول را جلوی دوربین بازی می‌کند بیندازد و بگوید چطور شاهرگ فلان مخالف ارتش اندونزی را در سال ۱۹۶۵ قطع کرد و خون از گردنش فواره زد. یا مثلا توضیح بدهد که چطور با یک برنامه از پیش طراحی شده تبلیغاتی بچه‌های دبستانی را در یک روند مغزشویی از طریق نشان‌دادن فیلم‌هایی که بچه‌های زیادی را دچار بحران‌های روحی بلندمدت کرده، یک پروژه مغزشویی علیه مخالفان خود را پیاده است. فکرش را بکنید که یک آدم در مدتی کوتاه ۱۰۰۰ نفر را با دست خودش بکشد و بعد از چهل سال بیاید جلوی دوربین و راه بیفتد در شهر و یکی یکی ساختمان‌هایی که هنوز سر پا هستند و روزی از بوی خون نمی‌شد در آن‌ها قدم گذاشت را با افتخار به دوربین نشان بدهد و بلند بلند بخندد.
انور کنگوی اندونزیایی این کار را کرده است. او و همکارانش که در سال ۱۹۶۵ از گانگسترهای مدانِ اندونزی بودند بعد از کودتای ارتش و برافتادن دولت اندونزی تبدیل به سران جوخه مرگی شدند که در آن هزاران نفر از روشنفکران، فعالان و مبارزان و تعداد زیادی از سکنه مدان قتل عام شدند. او حالا از کابوس‌هایی که بعد از این همه سال دست از سرش برنداشته حرف می‌زند و از این‌که چطور با الکل و رقص و موزیک و علف سعی می‌کند آن تصاویر وحشت‌زا را از ذهنش دور کند. ولی می‌گوید از کارهایی که کرده اصلا پشیمان نیست. مخاطب این مستند که من بودم، در ساعات پایانی شب، روی تختی در تنهایی مطلق، نتوانستم یک سره فیلم را ببینم و تمام کنم. سنگین و نفس‌گیر بود.
the-act-of-killing.jpeg
مستند اعترافات اختیاری انور کنگو و گانگسترهای همدستش، شاهکاری است که نباید از دست داد. تلفیق بازسازی صحنه قتل یک انسان و بعد رقص چاچا در همان نقطه، چهل و اندی سال بعد از آن اتفاق، درست در نقطه‌ای که به قول خود قاتل از بوی تعفن خون، روزی نمی‌شد در آن قدم برداشت، تلفیق تکان‌دهنده و غریبی است. زمان حالا خون را از زمینی که انور کنگو بر آن چاچا می‌رقصد پاک کرده و باد بوی متعفن آن را به اقیانوس ریخته ولی انور کنگو بر همان زمین فاخرانه می‌رقصد. جاشوا اوپنهایمر، سازنده این مستند، توانسته یکی از تکان دهنده‌ترین‌ گزارش‌‌های مرتبط به یک جنایت انسانی را با حضور قهرمانانه خود این جنایت‌کاران بسازد. هنوز نمی‌دانم چطور توانسته این کار را بکند. ولی از یک چیز مطمئنم. آن هم این‌که باید این مستند را در اولین فرصت دید.
درباره این مستند اینجا می‌توانید بیشتر بخوانید
تریلر مستند
یادداشت گاردین درباره این مستند

ششم اوت: تو برنخواهی گشت

وقتی تو نیستی
باران با سنگ سخن نمی‌گوید
با خیابان آشنا نیست
دسته‌ی نُتی به هم ریخته است
و تنها معجزه‌اش
پوشاندن اشک‌های اتفاقی من است.
وقتی تو نیستی
باران که می‌بارد،
آغاز قحطسالی‌ست
و این یعنی تو تا سال‌ها
بر نخواهی گشت.

پنجم اوت

گفتم از در فرودگاه که رفتی بیرون، ریه‌هات را یک دور از هوای پر از سُرب تهران پُر و خالی کن به جای من. چند ساعت بعد نوشت: ماموریت انجام شد. نیمه‌های شب بود. گوشه کتابخانه کالج نشسته بودم. بوی سُرب و گازوئیل پیچید. سعی کردم تصورش کنم در حالی که دارد هوا را می‌دهد توی ریه‌ها و پس می‌دهد بیرون و نمای بزرگراه زیر نور زرد چراغ‌ها. نشد. لحظه‌ها و روزهای آخر من در آن شهر به قدری تیره و ترسناک گذشتند که دیگر نمی‌توانم، نمی‌خواهم تصویرش را در ذهنم بسازم. گاهی فکر می‌کنم دیگر هیچ وقت بازگشتی در کار نیست و حتی اگر باشد آن شهر دیگر شهری نیست که بتوانم تحملش کنم. بی‌جایی و بی‌وطنی گاهی بدون این‌که بفهمی، در تو بومی می‌شود، درست وقتی از کسی می‌خواهی ریه‌هایش را به جای تو پر و خالی کند و بعد می‌بینی همه چیز به طرز عجیبی مضحک و پوچ است. ریه‌های فکسنی‌ام دیگر هیچ هوایی را از خود نخواهند کرد. اهمیتی هم ندارد.

به خواهرم

همه این سال‌ها
من با چشم‌های تو گریه کردم
و تو با لب‌های من اعتراف کردی
ما هر دو نام یکدیگر را با دستانی که مال ما نبود
می‌نوشتیم
و بعد از آن باورمان شد
که باید تا مدت‌ها
فقط خواب همدیگر را ببینیم.

خاکستر و مه

چطور بگويم؟
اينها را نميشود شعر كرد
چيزي مثل آن شب كه
دست در حجم خاكستري موهاش بردم
و كل خيابان
و حتي اتوبوسي كه از دور مي آمد
آتش گرفت.

یکم اوت ۲۰۱۳

در گورستانِ سرِ راه
سنگ‌هایی هست که فقط من می‌بینم
با خطوط حکاکی شده: از راست به چپ.
شبیه خاطره‌هایی که در این شهر
خاکشان کردم.