بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2013

قانون ِ شوم

وسط شلوغی حسنه‌سازی روابط ایران و آمریکا این خبر وحشتناک را دیدم. ذهنم رفت به روزی که مادرم از سر کار برگشته بود، یکی از همان روزهایی که مددکار اجتماعی بود خیلی معمول بود که بیاید خانه و به خاطر مواردی که بهش مراجعه کرده بودند حال روحی‌اش بد باشد و نتواند حتی غذا بخورد. این صحنه خیلی تکراریست در خاطرات آن سال‌های من. یکی از همان روزها بود که با حال بد سر میز ناهار دست از غذا کشید. برای پدرم داشت ماجرای تجاوز یک پدرخوانده به دخترخوانده‌اش را تعریف می‌کرد. این که زنی جدا شده بوده از همسرش و بعد از دو سال ازدواج با مرد دیگری متوجه شده که آن مرد با دخترش می‌خوابد. مرد دختر را تهدید کرده بود به این‌که اگر به کسی چیزی بگوید تکه‌تکه‌اش می‌کند و کسی خبردار نخواهد شد جسدش را کجا سر به نیست می‌کند. دختر سکوت می‌کند و حرفی به کسی نمی‌زند. زن یکی از شب‌هایی که مرد سراغ دخترش می‌آید و از اتاق می‌بردش بیرون یواشکی پشت پنجره اتاق بغلی می‌رود و صحنه تجاوز را می‌بیند. فرداش پریشان می‌آید دفتر مددکاری. افت تحصیلی شدید دختر باعث شده بود مسوولین مدرسه هم نگران وضعیت روحی‌ او باشند. خلاصه طبق یک نقشه از پیش طراحی شده مرد را در حین ارتکاب به تجاوز به دخترخوانده‌اش می‌گیرند و می‌اندازند زندان. چند سال گذشته از آن ماجرا که مادرم برای پدرم تعریف کرده بود؟ بیش از پونزده سال شاید. ولی هنوز خیلی دقیق صورت غمگین و گریان مادرم را یادم هست. حالا بعد از این همه سال، این خاطره باید با این خبر دوباره زنده شود با این تفاوت که ازدواج- بخوانید رابطه جنسی از نوع مشروع (!)- با دخترخوانده قانونی شده است. واقعا شرم آور است. مرز تجاوز و زنا با محارم با قانونی شدن همچین رابطه‌ای واقعا چقدر است؟ اصلا محرم دقیقا یعنی چه؟ مردی که به ازدواج زنی در می‌آید، رابطه‌اش با فرزند دختر آن زن آن‌قدری صمیمی و نزدیک نیست که بشود او را محرم دانست؟ همه چیز به مو و مچ دست بند است؟ این طور که شنیدم چنین کاری در سنت فقهی آمده و رایج بوده اصلا.گیرم که همچین حرکت ارتجاعی یک زمانی رایج بوده باشد. به استناد به سنت و فقه مگر هر خبطی را می‌شود تکرار کرد؟

پاییز ِ پرلاشز

در پاریس، اولین جایی که رفتم، گورستان پرلاشز بود برای دیدار از دو نویسنده محبوبم، غلامحسین ساعدی و صادق هدایت. در عمرم، گورستان، کم نرفته‌ام. ولی هیچ کدامشان را قدر پرلاشز دوست نداشتم. جاییست که مرگ، گز گز ِ لدت‌بخشی در استخوان آدم راه می‌اندازد. از مرگ نمی‌ترسیدم. عین پروانه سفید خالداری لای درخت‌های پیر و باشکوه گم و پیدا می‌شد. تناقض عجیبی بود دوست داشتن گورستانی که دو تن از تنهاترین و منزوی‌ترین نویسندگان ایرانی را در خودش جای داده بود. تصورم این بود روزی که سر گورشان حاضر شوم غم، آوار خواهد شد. همین طور هم شد البته. چه طور می‌شود آدم سر قبر ساعدی برود و یاد دست‌نوشته‌های آخر عمرش نیفتد و آن همه انزوای این مرد، روح آدم را خراش ندهد؟ چقدر بیزار بود از غربت ِ تبعید. اما حالا در همان خاک، با آن سنگ سفید و ساده باشکوه و «گوهر مراد» ِ توی پرانتز ابدی شده بود.همزمانی دیدارم از پرلاشز و ساعدی با شادی آزادی هم غریب بود. خوشحال بودم از کلمه‌ها و صورت‌هایی که بعد از این همه وقت می‌خندیدند. بیش از همه برای نیمای کوچک ِ کلاس اولی. ولی نام مرد نویسنده بر سنگ گور مثل تلنگر بود. تلنگر تلخ دوری و فاصله. ندیدن. نبودن. بی‌حس شدن. چرا باید آن روز، درست همان روز آزادی‌ها گذارم به آنجا بیفتد؟‌ که از خاطره گذشته فرار نکنم؟ که یادم نرود کجای زمین ایستاده‌ام؟ من و خیلی‌ها مثل من؟‌ زیبایی و شکوه و آرامش پرلاشز هم نمی‌گذاشت یادم برود نسلی را که در تبعید زجرکُش شده بودند. یاد مسکوب افتاده بودم که در بهشت زهرای تهران است. و فرهاد که گوشه‌ای دیگر از همین خاک پاریس آرام گرفته.
IMG_0446.JPG
ته بُطری‌ام کمی آب بود که به رسم دیدار مردگان روی سنگ گور سفیدش پاشیدم. بعد هم راهم را گرفتم و رفتم تا گور هدایت که گوشه‌ای خالی بود، بی‌همسایه. در فاصله چندمتری از آرامگاه مردگان خاکسترشده. از مرد راهنمایی که در گورستان بود، مخارج کفن و دفن در پرلاشز را پرسیدم. گفت سه هزار یورو برای یک متر مکعب جا، که خاکسترت را بگذارند لای جرز دیوار. چند برابرش هم برای دفن در خاک. دیدم حالاحالاها باید کار کنم که خرج پرلاشزنشینی را در بیاورم. فعلا هنر کنم اجاره‌خانه را سر وقت بدهم.
IMG_0442.JPG
گذارتان به پاریس اگر افتاد، پرلاشز را از دست ندهید.گورستان ِ نازنینی است. ساعدی و هدایت، هر قدر که پایان تلخی داشتند، جای خوبی خوابیده‌اند. سنگ گور جفتشان هم زیباست. یکی سفید. یکی سیاه.

هشتم سپتامبر ۲۰۱۳

وسط شعرخوانی از توی سالن‌، همان‌جا، ردیف اول که نشسته بود، داد زد که شعر تبعید را بخوان. یادم افتاد از متلک‌هایی که این ور آن ور خوانده بودم از آدم‌هایی که هنوز داخل ایرانند: «کس دیگری هم هست که بخواهد تبعیدی صداش کنیم؟» چقدر تلخ و نیش‌دار بود این جمله. یادم نیست چند بار کجا خوانده بودم شبیه این جمله را. انگار در تبعیدی بودن و شدن اختیاری هست یا آدمی که حس دوری اجباری و ناخواسته می‌کند و می‌ترسد از نبودن و فراموش شدنش، دارد برای سی‌وی افتخاراتش دنبال کلمه می‌گردد. چی فکر می‌کنند بعضی آدم‌ها؟
همه این‌ها در همان کسر ثانیه از ذهنم گذشته بود و بعد شروع کردم به خواندن شعر. فکر کردم چشم‌ها و گوش‌های قضاوت‌گر دارند با لحن مضحکی سطور آن شعر را به در سرشان به سخره می‌گیرند یا خواهند گرفت. ولی محو شدند. تمام شدند. کدام خط شعر بود که تمام‌شان را شست و برد؟ فکر کنم همان‌جایی که از قاب عکس روی دیوار نوشته بودم یا شاید از ترس بازگشت یک تابوت یا چیزی شبیه این. دیگر مهم نبود کی چی فکر می‌کنند. زمان و تنهایی با تمام هیکلشان روی جسد نحیف من افتاده بودند. یادم آمد نفس نفس می‌زدم و آن شعر را می‌نوشتم. هیچ حال خوبی نبود. تنهایی مطلق بود و داشتم می‌پذیرفتم که به این زودی‌ها راهی به بازگشت نیست.
قطعا اگر آن شعر را امروز می‌نوشتم به جای آن همه معنا کردن‌ها، می‌نوشتم تبعید یعنی فراموش شدن از معادلات روزمره آن‌ها که دوستشان داری، از تن شهر، از خیابان‌ها و از آن بدتر مردن میل به بازگشت به خاطر ترس از پرسه زدن در شهری که سال‌ها در آن نفس نزده‌ای.
شعر را خواندم. «صاد» پشیمان شده بود از این‌که بلند وسط جمع گفته بود شعر را بخوانم. حالش هیچ خوب نبود. خودم هم پشیمان شدم از خواندنش. یاد آن خانه کذایی افتادم و آن چهار صبحی که جهان روی سرم آوار شده بود. هنوز فکرش بعد از یک هفته با من است.

در گٌذر

باران ردی از خود بر جای نمی‌گذارد
آسفالت، هیچ وقت به آسمان وفادار نبوده است
خیابان، رازدار خوبی نیست
من به ماسه‌های ساحل‌های جهان دل بسته‌ام
که به موج‌ها، به دریا، به اقیانوس وفادارند
دیشب خواب کودکی‌ام را دیدم
و آن چاله‌های کوچک ساحل خزر
با دیوارهای ماسه‌ای
خواب دست‌هایم را دیدم
که روزی کاشف دریا در گودال‌های حقیر زندگی بودند
به خیابان می‌روم
و بوی شالیزار را با پیراهن سبزآبی‌ام در هوا پر می‌دهم
باران مثل شایعه‌ای بر چترهای سیاه می‌بارد
استخوان‌های کتابخانه‌ و کلیسا
نم کشیده‌اند
صورتم
به حجم دریایی که پشت دیوارهای سنگی پنهان است
پی می‌برد
موهایم روشن‌تر می‌شوند
دست‌هایم کوچک‌تر
و شش‌سالگی‌ در این گذر قرن پانزدهمی
بر سر سی‌سالگی‌ام آوار می‌شود:‌
چک
چک
چک

دست

از سایت «آمازون»
یک جفت دست سفارش داده‌ام
که روی شانه‌هایم بکارمشان
روی چشم‌ها
لب‌ها
موها
به خودم می‌گویم،
بوسیدن، بوسیدن است
خودم سرانگشت‌های بی‌خط و نشان را تکان خواهم داد
و موج لذت را به آن‌ها منتقل خواهم کرد
به خودم می‌گویم،
دست، دست است دیگر
که موهایم را دور خودش می‌پیچاند
گم می‌شود و بعد از شاهرگ گردنم سر در می‌آورد
صبح، خواب را
از شانه‌هایم
می‌تکاند
دست‌های بی‌صورت
بی‌لب
بی‌بوسه
زنده‌ باد «آمازون»‌!

با کوچه‌های ملتهب تهران

اخیرا رضا محمدی، شاعر و نویسنده افغان مروری داشته بر مجموعه شعر ۸۸ که توسط نشر گردون در برلین منتشر شد. برای خواندن نقد می‌توانید به لینک زیر در سایت بی‌بی‌سی فارسی مراجعه کنید.
با کوچه‌های ملتهب تهران، مروری بر مجموعه «۸۸»، نوشته فاطمه شمس

آلزایمر

گفتند:
از تبعید ننویس
تا یادمان نیفتد تبعیدی هستیم
و با استکان کمرباریک چای گلستان
به پیشواز آلزایمر می‌رفتند.
فکر کردم، باید
پوستر بزرگ تهران جدید را
از کارخانه پوسترسازی سفارش بدهم
و پهن کنم
روی پوست نمناک این جزیره
روی آن راه بروم
سیگار بکشم
و درباره تهران و مشهد
شعر ِ شاد بگویم
استکان چایم را پر کنم
و بعد
شعرهای تبعید
همه را
بسوزانم.
شهریور ۹۲