در گٌذر

باران ردی از خود بر جای نمی‌گذارد
آسفالت، هیچ وقت به آسمان وفادار نبوده است
خیابان، رازدار خوبی نیست
من به ماسه‌های ساحل‌های جهان دل بسته‌ام
که به موج‌ها، به دریا، به اقیانوس وفادارند
دیشب خواب کودکی‌ام را دیدم
و آن چاله‌های کوچک ساحل خزر
با دیوارهای ماسه‌ای
خواب دست‌هایم را دیدم
که روزی کاشف دریا در گودال‌های حقیر زندگی بودند
به خیابان می‌روم
و بوی شالیزار را با پیراهن سبزآبی‌ام در هوا پر می‌دهم
باران مثل شایعه‌ای بر چترهای سیاه می‌بارد
استخوان‌های کتابخانه‌ و کلیسا
نم کشیده‌اند
صورتم
به حجم دریایی که پشت دیوارهای سنگی پنهان است
پی می‌برد
موهایم روشن‌تر می‌شوند
دست‌هایم کوچک‌تر
و شش‌سالگی‌ در این گذر قرن پانزدهمی
بر سر سی‌سالگی‌ام آوار می‌شود:‌
چک
چک
چک