هشتم سپتامبر ۲۰۱۳

وسط شعرخوانی از توی سالن‌، همان‌جا، ردیف اول که نشسته بود، داد زد که شعر تبعید را بخوان. یادم افتاد از متلک‌هایی که این ور آن ور خوانده بودم از آدم‌هایی که هنوز داخل ایرانند: «کس دیگری هم هست که بخواهد تبعیدی صداش کنیم؟» چقدر تلخ و نیش‌دار بود این جمله. یادم نیست چند بار کجا خوانده بودم شبیه این جمله را. انگار در تبعیدی بودن و شدن اختیاری هست یا آدمی که حس دوری اجباری و ناخواسته می‌کند و می‌ترسد از نبودن و فراموش شدنش، دارد برای سی‌وی افتخاراتش دنبال کلمه می‌گردد. چی فکر می‌کنند بعضی آدم‌ها؟
همه این‌ها در همان کسر ثانیه از ذهنم گذشته بود و بعد شروع کردم به خواندن شعر. فکر کردم چشم‌ها و گوش‌های قضاوت‌گر دارند با لحن مضحکی سطور آن شعر را به در سرشان به سخره می‌گیرند یا خواهند گرفت. ولی محو شدند. تمام شدند. کدام خط شعر بود که تمام‌شان را شست و برد؟ فکر کنم همان‌جایی که از قاب عکس روی دیوار نوشته بودم یا شاید از ترس بازگشت یک تابوت یا چیزی شبیه این. دیگر مهم نبود کی چی فکر می‌کنند. زمان و تنهایی با تمام هیکلشان روی جسد نحیف من افتاده بودند. یادم آمد نفس نفس می‌زدم و آن شعر را می‌نوشتم. هیچ حال خوبی نبود. تنهایی مطلق بود و داشتم می‌پذیرفتم که به این زودی‌ها راهی به بازگشت نیست.
قطعا اگر آن شعر را امروز می‌نوشتم به جای آن همه معنا کردن‌ها، می‌نوشتم تبعید یعنی فراموش شدن از معادلات روزمره آن‌ها که دوستشان داری، از تن شهر، از خیابان‌ها و از آن بدتر مردن میل به بازگشت به خاطر ترس از پرسه زدن در شهری که سال‌ها در آن نفس نزده‌ای.
شعر را خواندم. «صاد» پشیمان شده بود از این‌که بلند وسط جمع گفته بود شعر را بخوانم. حالش هیچ خوب نبود. خودم هم پشیمان شدم از خواندنش. یاد آن خانه کذایی افتادم و آن چهار صبحی که جهان روی سرم آوار شده بود. هنوز فکرش بعد از یک هفته با من است.