خانه

دو روز پیش که بالاخره کتاب‌ها را چیدم و کف خانه نو را جارو زدم و دراز شدم روی تخت، با خودم فکر کردم این همان تختی بود که دلم می‌خواست بعد از این همه وقت روش فرود بیایم و با همه دردی که لای استخوان‌های پشت و گردنم زوزه می‌کشد، از ته دل یک نفس راحت بکشم و احساس کنم جای خوبی در زندگی‌ ایستاده‌ام.
بعد از هفت سال زندگی در خارج از ایران، برای اولین بار در خانه‌‌ام احساس آرامش می‌کنم. عین یک بچه‌ لخت این یکی را خودم زاییدم، بخوانید از بنگاه تحویل‌اش گرفتم و حالا هم دارم یواش و روی دور کُند لباس تنش می‌کنم. خانه مال دانشگاه و کالج نیست و برای منی که همه این‌ سال‌ها در خانه‌های وابسته به دانشگاه زندگی کردم که همه چیزشان از بدو ورود تعیین شده و روبراه بود تجربه خیلی آسانی نبوده.
این خانه بعد از این همه سال و به خصوص بعد از جدایی که حالا دو سالی از آن می‌گذرد، دوباره خون به رگم ریخت. بعد از خو گرفتنم به تنهایی و این‌که عادت کردم ازش لذت ببرم به جای این‌که بترسم، حالا می‌بینم هیچ‌چیز مثل این آپارتمان کوچک نمی‌توانست از آن وضعیت ناخوش نجاتم دهد، حتی گرفتن مدرک، حتی کاری که امسال در دانشگاه گرفته‌ام و حتی پیدا کردن یک شریک. همه را امتحان کردم و هیچ کدامشان مثل این خانه کوچک شادم نکرد. شاید چون دلم برای خانه‌ اصلی‌ام تنگ شده و هر جا می‌روم، حتی توی هر آغوشی، دنبال آن خانه می‌گردم. گاهی به مامان می‌گویم دوربین وب‌کم را بچرخاند و خانه‌ جدیدی که حالا من دیگر نمی‌شناسمش و پام را هم توش نگذاشته‌ام را بهم نشان بدهد. حس این‌که آن‌جا نفس می‌کشد و زندگی می‌کند از دور آرامم می‌کند. شاید به خاطر همین‌هاست که پیدا کردن و اجاره کردن این خانه این همه برایم این اواخر مهم شده بود. اوج گرفتن افسردگی درست مال اسباب‌کشی‌های مداوم و پشت سر همی بود که حس ناامنی و تبعید و لامکانی‌ام را تشدید می‌کردند، اتاق‌های دم‌کرده با سقف‌های کوتاه یا اتاق‌های خوابگاه‌های پر سر و صدای دانشجویی که دیگر بعد از بیش از یک دهه زندگی شراکتی، نفس گیر شده بودند. خانه اجاره‌کردن در این مملکت، علی‌الخصوص شهرهای کوچکی مثل آکسفورد که هم قدیمی‌اند و هم گران، کار سختیست. اعصاب می‌برد و آدم را گاهی از اضطراب زمین‌گیر می‌کند. با مقدار پولی که من توی دست و بالم بود پیدا کردن همچین جایی تقریبا محال بود. تصور این‌که الان پشت میزم نشسته‌ام و زیر نور چراغ مطالعه‌ام این پُست را می‌نویسم دوماه پیش محال بود. آن هم با بوی این لیلیوم‌های باز‌شده که خانه را پر کرده است.
روزهایی که دنبال خانه می‌گشتم، گاهی که وسط خیابان سعی می‌کردم خودم را به خاطر بهانه‌گیری‌هایم سرزنش کنم یاد اتاق‌های هفت نفره و پنج‌نفره خوابگاه ۱۶ آذر و کوی دانشگاه تهران می‌افتادم. چهار سال، عمر کمی نبود برای تقسیم‌کردن بیست‌وچهارساعته زندگی با آدم‌هایی که خیلی وقت‌ها از جنس من نبودند. هنوز یادم نمی‌رود آن هم‌اتاقی همدانی‌ام را که روی تخت طبقه دوم روبرویی من می‌خوابید، بچه شهید بود و روی سرش عکس سر متلاشی یک شهید را چسبانده بود و تا صبح آهنگران گوش می‌داد و ناله می زد. به سبک زندگی ما اعتراض داشت و مدام درگیری بود تا وقتی سال تمام شد و اتاق‌هایمان را جدا کردیم. همان یک سال کافی بود برای بیزار شدن از زندگی خوابگاهی. گرچه هیچ وقت تجربه‌ای به تلخی آن یکی دو سال اول خوابگاه نداشتم ولی این که بعد از این همه سال هنوز به یخچالت دستبرد بزنند و صابونت را بدزدند هم گاهی بیش از تحمل من بود. باید حتی شده برای دوره‌ای کوتاه به آن وضعیت خاتمه می‌دادم.
همین شد که روتختی‌ای که دوست داشتم را خریدم و کشیدم روی تخت دو نفره خانه نو. شب‌ها، توی تخت کش می‌آیم و از این کش آمدن در تنهایی ِ نور شمع لذت می‌برم. حتی اگر زیاد اینجا نباشم، تجربه خانه کوچک و مستقل آن هم در محله‌ای که همیشه خیلی دوستش داشته‌ام، محله بارها و کافه‌ها و ساندویچی‌های قدیمی آکسفورد، تجربه مهم و خوبی است. خوشحالم که جرات کردم و با همه سختی‌هاش این خانه را مال ِ خودم کردم. حالا باید همه تلاشم را بکنم که با چنگ و دندان نگهش دارم.