چهارم اکتبر دوهزار و سیزده

ساعت سه رفتم توی رختخواب که به زور خودم را بخوابانم که به قرار صبح برسم. موبایل را کوک کردم برای ساعت هشت و نیم دقیقا به این دلیل که می‌دانستم ساعت هشت و نیم بلند نمی‌شوم. نکته‌اش این است که همیشه نیم ساعت جلوتر کوک می‌کنم. بعد از سی‌سال اگر آدم خودش را همین‌قدر هم نشناسد، لابد باید برود کلاس خودشناسی. از این کلاس‌ها که خودتان را به خودتان می‌شناسانند. جل‌الخالق!‌ به هر حال.
ساعت هشت و نیم شد و موبایل شروع کرد به زنگ زدن. من همیشه به این قضیه فکر کردم که چرا ساعت این همه موجود بی‌رحمیست. اگر از عمق فرورفتگی من در خواب باخبر می‌بود لابد پنج دقیقه بهم آوانس می‌داد. طبق معمول همه‌روزه موبایل را کشیدم توی تخت، و بعد از یک حساب و کتاب سریع که معمولا هم غلط از آب در می‌آید، به خودم گفتم نیم‌ساعت فقط. تا نه. بعد بلند می‌شم و نیم‌ساعته حاضر می‌شم و آخ از لذت لحظه‌ای که نیم ساعت به خودت وقت دادی زیر لحاف. کلش یک طرف آن نیم‌ساعت یک طرف.
هنوز چشم به هم نگذاشته، یکی صهیونیست‌وار در خانه را کوبید. فکر کردم لابد پستچیست و از لای در می‌اندازد تو. بعد ذهنم رفت به قفسه کتاب‌هایی که سفارش داده بودم و گفتم اینجوری که این کوبید و صدای نازکی کاغذی که از لای در انداخت تو یعنی بدبخت شدم و باید خودم بروم اداره پست و آن لندهور را بیاورم تا خانه، آن هم با این دست و بال دردناک. با پیژامه از زیر لحاف شیرجه زدم به سمت در. خودش بود. روی کاغذ نوشته بود شرمنده! اومدیم نبودید. دیدم دیر بجنبم یارو پریده پشت رل و رفته. این شد با پیژامه چهارخانه مشهور و پای برهنه دویدم توی پله‌ها. یارو می‌رفت که در اصلی ساختمان را ببندد. خودم را از لای نرده‌ها دادم تو و سعی کردم وضعیت مستاصل من را ببیند. دید. گفتم من اینجام. من اینجام. طوری نگاه کرد که خب یعنی هستی که باش. صحنه آخر فیلم تایتانیک که بازی نمی‌کنی خانوم این وقت صبح!‌ کاغذ را از لای نرده‌ها انداختم پایین گفتم من خونه‌ام. اون بسته را بیارید بی‌زحمت. گفت اوکی!‌ رفت و با لندهور چوبی برگشت. در همین فاصله من پابرهنه دوییدم پشت در خانه قایم شدم که پستچی دفعه بعد که رد می‌شد نامه‌ام را حداقل بیندازد لای در. بی‌فایده بود. گفت بیا از لای در بیرون اینجا را امضای الکترونیکی کن. از پشت در دستم را آوردم بیرون به ضرب و زور و کش و قوس. فایده نداشت. خودم و پیژامه‌ام را نمایان کردم از آن پشت بعد هم گفتم ببخشید من خواب بودم. پستچی هم حتی به پیژامه من رحم نکرد و خندید! لندهور را کشیدم از لای در تو و تکیه دادمش به دیوار. آمدم شیرجه بزنم توی تخت که دیدم پیژامه‌ام یخ کرده و چه کسی می‌داند که پیژامه یخ‌زده در ساعت هشت و چهل‌و پنج دقیقه صبح چقدر حال‌گیری است؟ به این صورت برای اولین بار در زندگی فاط از ساعت، پیشی گرفت. نشستم همین‌طوری روی صندلی. خیره شدم بهش. منتظر شدم زنگ بزند تا بیلاخی حواله‌اش کنم بلکه هم از خودش خجالت کشید. حالا شما باور نکنید. ولی من دقیقا همین قدر از ساعت موبایلم کینه دارم.