تبعید، تحریف، حافظه

یکی از جنایت‌هایی که فقط «تبعید» و تا حدی «مهاجرت» می‌تواند در حق انسان‌ها مرتکب شود پر شدن از یک نوستالژیای ابلهانه است که روی کثافات و نکبت‌های جایی که انسان به آن تعلق دارد و هر روز روح و جسم آدم را می‌ساییدند را می‌پوشاند و به آن رنگ دلتنگی و اصالت می‌زند. خیلی وضعیت اسف‌باری است این کاری که تبعید و مهاجرت با ذهن و حافظه آدم می‌کند. این‌که هر کس می‌آید را برداری ببری به آن تکه شهر که شبیه کوچه پس‌کوچه‌های فلان محله تجریش است و هی درخت‌های چنار و سپیدار را بکنی توی چشم و چال طرف و یادش بیاوری که اینجا دقیقا یادآور ولی‌عصر تهران یا ملک‌آباد مشهد است بعد از مدتی تو را شبیه دستگاه ضبطی می‌کند که فقط یک نوار قدیمی را همان طوری که اولین بار ضبط شده می‌خواند و حواسش به پیر شدن و تغییر کردن آن صدا نیست. یک بار به خودت می‌آیی می‌بینی تا امروز دقیقا پانصد و هفتاد و سه بار به آدم‌های مختلف در این تکه از خیابان همین جمله را گفته‌ای و دستت را دراز کرده‌ای به سمت آن تکه خار وحشی رمیده از سر سنگلاخ ِ دیوار که هی فلانی این هم مثل همان خارگل‌های خودمان است. خب هست که هست! که چی؟ اصلا این یادآوری برای چیست وقتی حتی اگر بازگشتی هم در کار باشد هیچ چیز شبیه گذشته نخواهد بود؟ یکی گفته بود رقت‌انگیز. دلم می‌خواست اینجا بود بهش نشان می‌دادم دقیقا کجاهاش رقت‌انگیز است!‌