خواب‌واره

خواب‌هایم
در سرزمینی موهوم می‌گذرد
که در آن
عشق تکه تکه می‌شود
آدم‌ها تکه‌ تکه می‌شوند
و هر تکه‌ از دهان پرنده‌ای مثل کرم آویزان می‌شود
و چند لحظه بعد،
آدم‌ها و عشق‌های تکه تکه شده
بر فراز آسمان ِ شهری که نمی‌شناسم
روی نوک پرندگان به پرواز در می‌آیند
در خواب‌هایم
کسی که نمی‌شناسمش
آدم‌هایی را
که شانزده سال پیش از این
در زمستان ِ مشهد مرده بودند
از زیر خاک بیرون می‌کشد
لباس گرم بر تنشان می‌پوشاند
و بعد دوباره آن‌ها را به دست فرزندانشان
زنده زنده به خاک سرزمینی موهوم می‌سپارد
این بار فاتحه‌ای در کار نیست
فرزندان ِ آدم‌ها، در خواب‌های من نقش عزرائیل را بازی می‌کنند. ‌
در خواب‌هایم، عزیزترین‌هایم عزیزترین‌هایم را زنده به گور می‌کنند
زالوها،
خون شخصیت‌های خواب‌هایم را می‌مکند
و شیشه‌های خالی و کپک زده‌ شراب‌ در آشپزخانه را
پر می‌کنند
و بعد پیش از آن‌که خورشید تمام واقعیت را انکار کند
و صبح، با تاریکی تمام گوشه و کنار نیمکره‌ را بپوشاند
زالوها، آرام از پنجره آشپزخانه بیرون می‌خزند
و به خط سرخ شفق می‌پیوندند.
و آن گور بزرگ همچنان خالیست.
من خواب ندیده‌ام!
تنها شک کرده‌ام به این‌که
کجای زمین ایستاده‌ام که فراموش کرده‌ام کجای زمین ایستاده‌ام؟