شنود

ردیف دندان‌هایم در آینه،
صبح، از سمتِ راست
صورتم را نشانه رفته است:
بنگ!
دهانم کج و معوج می‌شود
رشته زرد دندان‌ها و یک میکروفن پوسیده
از دهانم بیرون می‌ریزند
زندگی‌ام مثل ادامه آن سیم نیمه پوسیده زیر دندانم کش می‌آید
و در گوشم زنی بیست و شش ساله
اسمم را با صدای خودم تلفظ می‌کند
نیش‌خند دندان‌های جرم گرفته‌ی روی میز
و سیمی که سال‌هاست به ریه‌هایم
و به زندگی‌ام وصل بوده است
و شیهه‌های مرا که مثل اسبی کور و بی‌صاحب در تقلای طوفان بوده
در شیارهای تاریکش به ثبت رسانده است
اینجا کجاست؟
خواب نبوده‌ام، نه،
و هیچ روح سرگردانی،
عاشقانه مرا دوست نداشته است.
آینه‌های پست ِ ترسناک
لب‌هایم را بدون این‌که بخواهم غنچه کرده‌اند
سیم را مثل موی لزجی از گلویم بیرون می‌کشم
سنگ شده‌ام و دیگر صدایی از من برنمی‌خیزد
سیم قطع است.
.میکروفن قطع است
صدا قطع است.
رابطه، قطع است.
خیابان، آدم‌ها، کلمه‌ها، شعرها، برق
حتی برق قطع است.
و من دیگر به دندان‌هایم هم اعتماد ندارم.
پ.ن. این شعر. داستانی دارد که شاید بعدها نوشتم.