امیرآباد

قاتل امیرآباد، گاز اشک آور بود و شعرهای مبتذل عاشقانه و الا کدام خیابان می‌توانست عشق را آن طور در زیر و بم رشته‌ نرده‌های سبز آهنی قطور پروار کند؟ امیرآباد پایتخت جهان بود برای دانشجوی شهرستانی یک لاقبایی که من بودم، با تک‌شاخه‌های مریمِ دانه‌ای دویست تومان، که بوی بیمارستان می‌داد و شریعتی که دیوار به دیوار ِ دانشکده علوم اجتماعی بر سر در بیمارستان جا خوش کرده بود. همان‌جا که با جاماندگان زلزله بم فرو ریختیم. کی بود؟ پنجم دی؟ ششم دی؟ شب و روز نداشتیم. بوی ضدعفونی و مرگ می‌دادیم و عشق همان‌جا خرم را چسبیده بود. چهارراه، هر روز را چهار شقه می‌کرد با جراحی قلب و ترافیک و راهی که به سمت کردستان می‌رفت. سال‌ها گذشته و هنوز ورم مغزم از خاطره‌ آن خیابان و آدم‌هایش نخوابیده است. نه ولی عصر، نه تجریش، نه میرداماد نه حتی جمالزاده و انقلاب ِ پر دود و کتاب، به اندازه امیرآباد یادش به دلم چنگ نمی‌زند. دنبال عکس خوبی بودم. نوشتم امیرآباد و هر چه بود، دود بود و گاز اشک آور و تظاهرات و خون و ندا و مرگ. پس کو آن راسته‌ خیابانی که از من آدم دیگری ساخت؟ کو آن همه آبادی؟ کو امیرآباد؟